فیلم بیشتر »»
کد خبر ۱۱۷۰۲۳۷
تاریخ انتشار: ۲۱:۰۰ - ۲۵-۰۳-۱۴۰۵
کد ۱۱۷۰۲۳۷
انتشار: ۲۱:۰۰ - ۲۵-۰۳-۱۴۰۵
پادکستی درباره کتاب / با ما بخوانید

شوخی در موزه جواهرات ملی؛ خبرنگار (+صدا)

عکس
مأمور ساواک هم که قضیه را جدی گرفته بود با عصبانیت جواب می‌دهد: «خیر، نمی‌شه.» باب شروع به اصرار کردن می‌کند که ای بابا، این همه سنگ این‌جاست، کسی اصلاً متوجه نمی‌شود که یکی از آن‌ها کم شده.

عصر ایران ؛ علی نجومی ــ 6 اکتبر سال 1981؛ کارکنان دفتر تلویزیون ABC آمریکا در لندن یک روز عادی خودشان را می‌گذراندند که ناگهان خبر کشته شدن انور سادات، رئیس‌جمهور مصر، همه‌شان را میخکوب کرد. مردی که به نظر می‌رسید بعد از امضای پیمان صلح کمپ دیوید و دریافت جایزه صلح نوبل، جایگاهش آن‌قدر محکم و استوار است که بمب هم تکانش نمی‌دهد، حالا در هنگام رژه ارتش مصر توسط خالد اسلامبولی و یارانش کشته شده بود.

گویا صلح با اسرائیل مسئله‌ای نبود که به این راحتی از ذهن مصری‌ها پاک بشود.

پادکست را این‌جا بشنوید

اما این از آن خبرها نبود که هر روز روی تلکس خبرگزاری‌ها قرار بگیرد؛ پس باب دوترو، خبرنگار ABC، با چند نفر از همکارانش سوار یک جت اختصاصی در فرودگاه هیتروی لندن می‌شوند و به قاهره می‌روند.

نکته جالب در بدو ورود اکیپ ABC به قاهره این است که شایعه شده است تیرهایی که به سمت انور سادات نشانه رفتند از بالای برجی در نزدیکی محل رژه شلیک شده بودند؛ بنابراین باب دوترو به همراه گروهش شال و کلاه می‌کنند تا کمی در این زمینه تحقیق کند. بعد از چند ساعت گشتن و دنبال سرنخ‌ها را گرفتن، پایشان به مسجد بزرگی باز می‌شود که احتمال می‌دهند بتوانند سوژه‌های مناسبی را برای پوشش خبر کشته شدن انور سادات در آن پیدا کنند. برای همین شروع به عکس انداختن، فیلم‌برداری و پرس‌وجو می‌کنند. در این بین راننده اکیپ مدام به گروه به زبان ایما و اشاره می‌گوید به این کار ادامه ندهند، اما اکیپ بی‌خیال این هشدارها به کار خودشان ادامه می‌دهند تا این که تنها چند دقیقه بعد جماعت خشمگین نمازگزار به سمت آن‌ها سرازیر می‌شوند و اکیپ هم فرار را بر قرار ترجیح می‌دهد.

از مجموعه پادکستی درباره کتاب / با ما بخوانید، ایستاده جان دادی؛ روایت راز قتل یک زن مهاجر را این‌جا بشنوید

بعداً راننده به آن‌ها می‌گوید چند وقت پیش یک فیلم‌بردار در این‌جا بدون اجازه مشغول فیلم‌برداری بود که جماعت خشمگین کتک مفصلی به او زدند.

شوخی در موزه جواهرات ملی؛ خبرنگار (+صدا)

در قسمت دیگری از این سفر، باربارا والترز که در آن زمان مشهورترین خبرنگار تلویزیونی آمریکا و شاید جهان بود، به باب می‌گوید: «می‌خواهم یک مصاحبه اختصاصی با همسر انور سادات، یعنی جهان سادات، بگیرم، اما متأسفانه به ما اجازه فیلم‌برداری نداده‌اند؛ پس دوربین ویدیویی خودت را که بی‌صدا و کوچک است بردار، زیر جلیقه‌ات مخفی کن و وقتی من با جهان سادات حرف می‌زنم تصاویر را ضبط کن.»

باب هم اطاعت امر می‌کند و از شانسش فیلم‌برداری خوبی هم انجام می‌دهد و مصاحبه گل می‌کند.

این خلاصه‌ای از یکی از بخش‌های کتاب جذاب «خبرنگار» نوشته باب دوترو، خبرنگار انگلیسی ـ کانادایی، با ترجمه فوق‌العاده علی‌اکبر عبدالرشیدی است که توسط نشر گویا منتشر شده است.

باب دوترو در این کتاب مجموعه جذابی از خاطراتش را از تجربه‌های خبرنگاری‌اش در اقصی نقاط دنیا، از ویتنام گرفته تا لیبی و مکزیک و حتی ایران، به خواننده عرضه می‌کند.

کتاب با ظرافت کم‌نظیری در عین حال که سعی می‌کند در دام احساس‌گرایی نیفتد، اما روایتی کاملاً انسانی از اتفاقات مهم و تأثیرگذار چند دهه گذشته دنیا به ما ارائه می‌دهد.

وحشت در قاب پنجره

یکی دیگر از بخش‌های جذاب کتاب مربوط به سفر باب دوترو به بیافرا در آفریقا است. اول بگویم که بیافرا منطقه‌ای در جنوب کشور نیجریه است که در دهه 1960 برای چند سال ادعای استقلال کرد، اما بعدها این داستان با برگرداندن کنترل این منطقه به دولت مرکزی نیجریه به پایان رسید. باب در میانه این بحران، در اواخر دهه 1960، به بیافرا می‌رود تا گزارشی از درگیری‌های عموماً بسیار پرخشونت آن‌جا تهیه کند.

توصیف باب از راهبه‌های مضطرب و بهت‌زده‌ای که در حال جابه‌جا کردن و انتقال کودکان یتیم و زخمی هستند، تصویری وحشتناک از شرایط جنگی ارائه می‌دهد.

علی اکبر عبدالرشیدی

علی اکبر عبدالرشیدی

در پایان این سفر، موقعی که باب و اکیپش به فرودگاه انوگو می‌روند تا بیافرا را ترک کنند، اما قبل از این که بتوانند سوار پرواز بازگشت بشوند، خبر می‌رسد که ارتش نیجریه به فرودگاه نزدیک شده است؛ پس باب و گروهش تصمیم می‌گیرند فرودگاه را ترک کنند و به یک متل بروند و کمی استراحت کنند تا ببینند آیا فرودگاه دوباره امن می‌شود یا نه.

اما در این شب اتفاقی می‌افتد که می‌شود آن را تجربه مرگ بدون مردن نامید.

باب تازه داشت چشم‌هایش گرم می‌شد که خبرنگاری با وحشت نام او را صدا می‌زند. باب چشم‌هایش را باز می‌کند و نگاهش به پیکر نتراشیده‌ای در قاب پنجره اتاق می‌افتد که مسلسل در دست دارد و او را خیره نگاه می‌کند. باب که قالب تهی کرده است، مرگ خود را نزدیک می‌بیند و رو به خبرنگار همکارش می‌کند و از او می‌پرسد که باید چه کرد.

اما هنوز همکارش جواب او را نداده است که معلوم می‌شود این سرباز نتراشیده در واقع گماشته‌ای است که بیافرایی‌ها مأمورش کرده‌اند مراقب اکیپ فیلم‌برداری باشد تا سالم از بیافرا خارج شوند.

شوخی عجیب در موزه جواهرات ملی

اما اگر بخواهم یک بخش جذاب دیگر از کتاب را انتخاب کنم، بخش مربوط به کشورمان ایران است. قضیه برمی‌گردد به مهر سال 1350 و برگزاری جشن‌های 2500 ساله در شیراز.

باب دوترو و گروهش اول وارد تهران می‌شوند و از چند مکان دیدنی در تهران بازدید می‌کنند که مهم‌ترینش موزه جواهرات ملی است. خب لازم به گفتن نیست که این جواهرات که به زعم کارشناسان در دنیا بی‌نظیر است، آن‌چنان هوش از سر باب می‌پراند که به سرش می‌زند خوشمزه‌بازی دربیاورد و از مأمور ساواک که از اول ورودشان به تهران همه‌جا همراهشان بود بخواهد تا یکی از سنگ‌های قیمتی را به عنوان هدیه به او بدهد.

مأمور ساواک هم که قضیه را جدی گرفته بود با عصبانیت جواب می‌دهد: «خیر، نمی‌شه.»

باب شروع به اصرار کردن می‌کند که ای بابا، این همه سنگ این‌جاست، کسی اصلاً متوجه نمی‌شود که یکی از آن‌ها کم شده.

خلاصه تا پایان اقامتشان در تهران این مأمور ساواک همه‌جا از دو قدمی مراقب آن‌هاست که مبادا از جایی چیزی قیمتی را کش بروند.

باب در ادامه این بخش به تجربه‌اش از خود جشن‌های 2500 ساله در شیراز و تخت جمشید اشاره می‌کند که شاید چرخیدن او و همکارانش بین چادر محل اقامت مسئولان کشورها در بیابان‌های اطراف شیراز از جذاب‌ترین خاطراتش باشد؛ به این ترتیب که آن‌ها با مساعدت فرماندار کل کانادا وارد چادر او می‌شوند و بعد بدون اجازه مقامات امنیتی بین چادرها تردد می‌کنند تا بتوانند مصاحبه‌ای با یکی از مقامات بگیرند که مثلاً یکی از آن‌ها نیکلای چائوشسکو، رئیس‌جمهور اسبق رومانی، است که 18 سال بعد در پی یک تظاهرات گسترده مردمی حکومتش ساقط و خودش و همسرش تیرباران شدند.

در پایان باید بگویم که باب دوترو که متولد 1930 بود، در سال 2016 از دنیا رفت.

پربیننده ترین پست همین یک ساعت اخیر
ارسال به دوستان