عصر ایران ؛ علی نجومی ــ انسان در جوامع باستانی به دو نوع زمان معتقد بوده است: یکی زمان عادی و تاریخی که چون عمرِ گذرانِ بنیبشر بر حیاتِ میرای انسان در جهانِ فناپذیر دلالت دارد، به صورت تداومی برگشتناپذیر و پایانی همراه با مرگ و زوال، روبهرو میشود و هایدگر، فیلسوف بزرگ آلمانی، آن را «زمان مرگ» نامیده است.
اما در نقطه مقابل، زمان اساطیر قرار دارد که پایا و کاستیناپذیر است. این زمان در میان جوامع باستانی، زمانی مقدس شناخته شده است و برخلاف زمان زمینی، برگشتناپذیر نیست، بلکه حرکت دورانی دارد و الیالابد در حال نو شدن و تکرار است. به واقع نه تغییری میکند و نه پایان میپذیرد.
پادکست را اینجا بشنوید:
اما در روزگار مدرن، تنها جنبه تاریخی و تداومیِ زمان مورد توجه قرار میگیرد و سرنوشت آدمی با همین زمان گره خورده است و موجودی تماما تاریخگرا شده است. به همین دلیل، سیطره تاریخ بر سرنوشت انسان مدرن، در باور او، امری حتمی است.
انسان مدرن از آینده هراسناک است و بیش از انسان باستانی دچار یأس میشود و اضطراب و نگرانی، آسایش خاطرش را میرباید.
در اینجاست که به اعتقاد میرچا الیاده، متأله و مورخ مذهبی مشهور رومانیایی، درمان کار در این است که انسان مدرن به نحوی دوباره با زمان مقدس، ابدیت و خلاصه امر دینی ارتباط برقرار کند و به پیوستگی نهایی سرنوشت خود با زمان مقدس در آینده، یعنی در نهایت جهان، ایمان داشته باشد.
خب، میرچا الیاده برای مخاطبان ایرانی بسیار شناختهشده است و چند تا از مهمترین آثارش، مثل «چشماندازهای اسطوره» با ترجمه جلال ستاری، «مقدس و نامقدس» با ترجمه بهزاد سالکی و نیز کتاب «اسطوره بازگشت جاودانه» با ترجمه بهمن سرکاراتی، شهرت زیادی در میان کتابخوانان ایرانی دارند.
اما برنامه امروز اختصاص به یکی دیگر از آثار او، یعنی کتاب «جوانی بدون جوانی» دارد. کتاب در قالب رمان کوتاه یا نوول، در سال ۱۹۷۶ منتشر شد و در ایران، نشر ماهی با ترجمه رضا دهقان و نشر نیماژ با ترجمه فرهاد بیگدلو آن را به بازار عرضه کردهاند.
اما پیش از صحبت درباره کتاب، مختصری در مورد الیاده صحبت کنیم. او در سال ۱۹۰۷ در بخارست، پایتخت رومانی، به دنیا آمد. وقتی بخش اول تحصیلات دانشگاهی خود را در سرزمین مادریاش به پایان رساند، برای مدت چهار سال به هندوستان رفت و آشنایی مبسوطی با فلسفه، ادیان و فرهنگ آن سرزمین و نیز یوگا و زبان سانسکریت حاصل کرد. سپس دوباره به رومانی بازگشت و مدتی به تدریس در دانشگاه بخارست پرداخت.
پس از جنگ جهانی دوم هم به پاریس رفت و به تدریس در سوربن و پس از آن در اغلب دانشگاههای اروپا پرداخت. الیاده بعدها برای تدریس در بخش تاریخ ادیان به آمریکا رفت و برای سالها و دههها به تحقیق و تفحص درباره دغدغههای اصلیاش، یعنی زبانهای باستانی، اسطوره و تاریخ ادیان پرداخت و عاقبت در سال ۱۹۸۶، در پی یک سکته مغزی، دار فانی را وداع گفت.
و اما کتاب «جوانی بدون جوانی»
داستان، روایت یک زبانشناس سالخورده اهل رومانی، دومنیک ماتیی، است که از قرار معلوم، در یک روز بارانی در اواخر دهه ۱۹۳۰ میلادی و درست یک سال قبل از آغاز جنگ بینالملل دوم، با برخورد صاعقه به تنش، نیمی از پوست بدنش میسوزد و این سرآغاز روندی معجزهآسا در زندگی اوست؛ روندی که در آن جوان میشود و حافظهای تمام و کمال پیدا میکند که هر سطری از هر کتابی را که خوانده است به یاد میآورد و هر چه را زمانی آموخته ولی از یاد برده بوده، دوباره به یاد میآورد. حتی قدرت ذهنیاش به پایهای میرسد که ذهن افراد را میخواند.
اما چنین پدیدهای نمیتواند بدین راحتی از دیدگان دیگران پنهان بماند. خیلی زود روشن میشود که جاسوسان گشتاپوی آلمان نازی، تحت رهبری گوبلز و زیر نظر دکتر رودولف، به دنبال یافتن دومنیک ماتیی هستند تا بتوانند بفهمند تخلیه الکتریسیته با چه ولتاژی باعث بروز این معجزه شده است و حالا ماتیی باید به نوعی زندگی مخفی روی بیاورد.
در خلال مرور خاطرات ماتیی، ما متوجه میشویم که ادراک او از برخی وقایع و خاطراتش از گذشته، توأم با اشتباهاتی است که حالا با یافتن این قدرت ذهنی خارقالعاده، متوجه حقیقت وقایع در گذشته خود میشود. مثلا در ظاهر، او زمانی در جوانی عاشق دختری به نام لورا بوده است و لورا در پی تردید درباره وفاداری ماتیی، از او دلزده میشود و او را ترک میگوید.
اما حالا مشخص میشود که در اصل، علت جدایی لورا این بوده است که بعد از مدتی به این پی برده که دومنیک ماتیی با آدمهای عادی فرق دارد و گویا در جهانی دیگر سیر میکند. او گویا به این دنیا آمده تا مأموریتی را انجام دهد، اما لورا طاقت زندگی با چنین آدمی را ندارد و او را ترک میکند.
این گسست از معشوق، یعنی لورا، تبدیل به بخش اصلی هویت دومنیک میشود، چون او اساسا هنوز نمیداند برای چه مأموریتی به این جهان پا گذاشته است و این سرگشتگی تا اواسط کتاب ادامه دارد؛ یعنی جایی که او با دختری جوان به نام ورونیکا آشنا میشود که در پی حادثهای مشابه آنچه در ابتدای کتاب برای ماتیی رخ داد، قدرت عجیب و شگفتآوری پیدا میکند و میتواند به زبانهای باستانی و بعضا ناشناخته شرق آسیا سخن بگوید و بنابراین تبدیل به منبعی باارزش برای زبانشناسان شود.
به مرور، رابطهای عاطفی بین دومنیک و ورونیکا شکل میگیرد، اما دست سرنوشت برای آنها داستان دیگری نوشته است و ورونیکا در روندی عجیب، به سرعت پیر میشود؛ چروکها بر چهرهاش پدیدار میگردند و موهایش رنگ خاکستری به خود میگیرند و در اینجا دومنیک به راز این پیری پی میبرد و برای نجات ورونیکا باید تصمیمی شجاعانه بگیرد.
و در اینجاست که شاهکار میرچا الیاده تکمیل میشود؛ اثری که به خواننده نشان میدهد انسان خوشبخت، آن کسی است که به مأموریتی که در این جهان دارد پی ببرد و از شهامت کافی برای اجرای آن برخوردار باشد.
پربیننده ترین پست همین یک ساعت اخیر