عصر ایران ؛ نهال موسوی - خبر کوتاه بود، همانقدر که این روزها خبرها کوتاهاند:
«بهروز رضوی، گوینده پیشکسوت رادیو، پس از دورهای بیماری درگذشت.» اما برای کسی که شبهای زیادی را با صدای او خوابیده یا بیدار مانده، این جمله یک خبر ساده نیست بلکه بستن یک پروندهی شصتساله است. پروندهای که از سال ۱۳۴۷ با ورود او به رادیو باز شد و حالا، با کوچ ابدی او در یکی از بیمارستانهای کرج، در ظاهر بسته میشود.
آنچه بهروز رضوی را از بسیاری همکارانش متمایز میکرد، چیزی بود که شاید بتوان آن را «اقتدار نرم» نامید. صدای او بم بود، اما نه آن بم خشک که گاهی با اقتدار اشتباه گرفته میشود، بمی مخملی، با بافتی نرم و گرم، که گویی از پشت یک پارچهی کلفت میآمد و در همان حال هیچچیز از وضوحش کم نمیشد.
ظاهر رضوی هم با همان صدا همخوانی داشت. در عکسها و تصاویری که از او دیدهایم شیک پوش و تقریباً همیشه با کتوشلوار است، نه به آن معنای رسمی و خشک، بلکه به شکلی که نشان میداد پوشیدن لباس برایش بخشی از احترام به شغلی بود که انتخاب کرده بود.
موهای پرپشت و مرتب، هیکل درشت و قامتی که حتی در سالخوردگی هم چیزی از وقار خودش را حفظ کرده بود، همهی اینها، در کنار آن صدای بم، تصویری میساختند که با کلیشهی «گویندهی رادیویی با ظاهر معمولی» فاصله داشت.
رضوی از آن چهرههایی بود که اگر بیصدا هم در یک مجلس مینشست، باز هم چیزی از حضورش حس میشد، ترکیبی از سن، وقار و آن نوع آرامشی که معمولاً در آدمهایی دیده میشود که سالها با کلمات و مخاطبانشان زندگی کردهاند.
صدای او برای ادبیات و شعر ساخته شده بود، کافی بود حتی متنی معمولی را او بخواند تا وزن و ریتمی پیدا کند که در کاغذ نبود. شاید همین ویژگی بود که او را برای برنامهای مثل «کتاب شب» - که سالها روی آنتن میرفت - به گزینهای بی همتا بدل کرد.
در آن برنامه، رضوی نه فقط میخواند، بلکه روایت میکرد، و روایتگری، برخلاف خوانندگی صرف، نیازمند نوعی همذاتپنداری با متن است که در صدای او بهوضوح شنیده میشد.
اما تصویری که از رضوی در ذهن خیلیها مانده، فقط تصویر یک گویندهی پشت میکروفون نیست. او یکی از آن چهرههای قدیمی رادیو بود که هنوز چیزی از فرهنگ هنرمندان نسل خودش را با خود داشتند، نسلی که هنر را در کنار زندگی روزمره، نه جدا از آن، تجربه میکرد.
روایتهایی که از نزدیکان و همکارانش نقل میشود، از مردی میگویند که در فاصلهی ضبط برنامهها، گاهی سازدهنیاش را از جیب در میآورد و چند نُت مینواخت، نه برای نمایش، بلکه چون انگار صدا و موسیقی برایش دو روی یک سکه بودند.
همین آدم، در کنار کار رادیوییاش، شعر هم میگفت، شعرهایی که شاید هیچوقت در قطب توجه رسانهای قرار نگرفتند، اما همین وجودشان نشان میداد که رضوی صدایش را از یک منبع درونی تغذیه میکرد، نه فقط از تکنیک گویندگی.
شاید کمتر کسی بداند که یکی از ماندگارترین ترانههای موسیقی پاپ پیش از انقلاب، شعرش از همین گوینده رادیو بود. ترانه «گمشده» یا همان «اونی که میخواستی تو غبارا گم شد» با صدای مرجان و آهنگسازی فریبرز لاچینی، که سالهاست در مجالس و خاطرات نسلهای مختلف خوانده میشود. آهنگ دیگری از مرجان که آن هم بسیار معروف است «رفتی و بی تو دلم پر درده» هم باز شعر آن از بهروز رضوی است.
اما در طول این چهار دهه، نام او در میان همهمه نام خواننده آلبوم و آهنگساز، گم شد، تقریباً همانطور که شخص اول آن ترانه گم میشود. این فقط یک طعنه تصادفی نیست، نمونهای از سرنوشت کلیتر بسیاری از ترانهسراهای آن دوره است که صدایشان شنیده میشود، اما نامشان نه.
این ترکیب -صدای حرفهای رادیویی بهاضافهی روح یک هنرمند آماتور که ساز میزند و شعر مینویسد- چیزی است که شاید امروز بهسختی پیدا میشود.
صدای رضوی، برعکس، صدای کسی بود که گویی پیش از آنکه گوینده شود، شنوندهی بسیار خوبی بوده است، شنوندهی موسیقی، شعر، زندگی اطرافش و ... این تفاوت، در لایههای پنهان صدا، خودش را نشان میدهد، همان چیزی که مخاطب نمیتواند نامش را بگذارد، اما حسش میکند.
کارنامهی او البته به رادیو محدود نمیماند. روایتگری مجموعهی مستند «ایران» به کارگردانی زندهیاد حمید مجتهدی، دوبلهی نقش ابنعباس در سریال «امام علی(ع)»، گویندگی در «تنهاترین سردار»، حضور در «روز شیطان» و روایتگری در «سنگ و شیشه» -همه نشان میدهند که او در ژانرهای مختلف، از تاریخ و دین تا درام معاصر، توانسته بود صدایش را با محتوا هماهنگ کند، بدون آنکه هویت صوتی خودش را گم کند. این یعنی او نه یک «صدای خاص برای یک نوع کار» بود، بلکه یک «شخصیت صوتی» با دامنهی وسیع.
و یک نبلیغی برای ساعت رادو بود که در اواخر دهه هفتاد و اوایل دهه هشتاد از تلویزیون پخش میشد، بعد از نشان دادن تصاویری زیبا از ساعت فقط یک کلمه میگفت: «رادو» و همین یک کلمه به تنهایی تمام و کمال بود.
نکتهای که شاید کمتر به آن توجه شده، نسبت رضوی با مخاطبانی است که او را تنها از طریق صدا شناختهاند، بدون آنکه چهرهاش را دیده باشند. در دورانی که تلویزیون و بعدتر فضای مجازی، چهره را بر صدا اولویت داده، گویندگانی مثل رضوی نمونهای از یک رابطهی دیگر با مخاطباند.
رابطهای که در آن، صدا بهتنهایی کافی است تا اعتماد و دلبستگی ایجاد کند. شاید همین است که در واکنشهای مردمی به خبر درگذشتش، بازخوردهایی دیده میشود از کسانی که میگویند سالها با کتاب صوتی او همراه بودهاند، بدون آنکه حتی یکبار تصویری از او دیده باشند.
بهروز رضوی در سال ۱۳۲۶ به دنیا آمد و در ۲۴ خرداد ۱۴۰۵، پس از دورهای بستریشدن در بخش مراقبتهای ویژه، در سن نزدیک به هشتاد سالگی از دنیا رفت.
نسل او، نسلی که رادیو را در دورانی شکل داد که هنوز رقیب جدیای نداشت، کمکم خاموش میشود. هر بار که یکی از این صداها خاموش میشود، چیزی بیش از یک نفر از دست میرود.
یک سبک، یک نوع رابطه با کلمه و موسیقی، و بخشی از آن آرشیو شنیداریای که نسلهای بعدی رادیو، هرچه بکوشند، بهسختی میتوانند دوباره بسازند.
روحش شاد و یادش ماندگار، آری:
اونیکه میخواستی تو غبارا گم شد
مرغی شدو پشت حصارا گم شد
پربیننده ترین پست همین یک ساعت اخیر