عصر ایران؛ محسن سلیمانی فاخر- به بهانه نمایش "آرزوهای کوچک" می توان این ۱۰ فقره را یادآور شد:
به نظر میرسد تئاتر ایران نیز همچون سینمای تجاری، برای جذب مخاطب بیش از گذشته به موسیقی، آواز و اجراهای موزیکال رو آورده است.
«آرزوهای کوچک» نمونهای از این گرایش است؛ نمایشی که میکوشد در دل یک قصه اجتماعی و تلخ، با ترانه و موسیقی شور و نشاط ایجاد کند.
این انتخاب هم میتواند امتیاز باشد و هم آسیب. چون موسیقی زمانی به درام کمک میکند که از دل موقعیت نمایشی بیرون بیاید، نه اینکه صرفاً پوششی برای ضعفهای متن و روایت باشد.
ترکیب تصویر عمومی تهیهکننده، پیشینه و جهان موزیکال این نمایش، تناقضی قابل تأمل ایجاد میکند. تهیهکنندهای متولد 1376 که با توجه به تصویر او در سایت تیوال، شاید کمتر انتظار حضو او را پشت تولید نمایشی سراسر موزیکال داشته باشیم؛ گویی بیشتر به تهیه آثار آیینی نزدیک به نظر میرسد.
البته نمیتوان درباره سلیقه و باور افراد صرفاً از روی ظاهر قضاوت کرد، اما همین فاصله میان انتظار و محصول فرهنگی، از نکات جالب این اجراست.
یک پلتفرم مشهور دیگر تقریباً در همه عرصهها حضور دارد؛ از تجارت و خدمات تا فعالیتهای اجتماعی و حمایت از تئاتر. حمایت از «آرزوهای کوچک» و اختصاص درآمدهای نمایش به امور نیکوکارانه مربوط به کودکان بیسرپرست، اتفاق مثبتی است. حضور سرمایه بخش خصوصی میتواند به تولید و اجرای آثار فرهنگی کمک کند، اما روی دیگر آن، تأثیرگذاری بر سلیقه عمومی است.
برندهای بزرگ فقط حامی فرهنگ نیستند؛ بهتدریج در شکلگیری ذائقه فرهنگی نیز سهم پیدا میکنند. مهم آن است که تئاتر به ویترین تبلیغاتی برندها تبدیل نشود.
مهمترین امتیاز «آرزوهای کوچک» گروه بازیگران کودک و نوجوان آن است. یک دوجین بازیگر کودک که نهتنها حضوری تزئینی ندارند، بلکه بار اصلی اجرا را به دوش میکشند. آنها هماهنگ، مسلط و پرانرژیاند و در بسیاری از لحظات حتی از بازیگران بزرگسال پیشی میگیرند.
غزل شاکری و سیامک صفری نیز در تعامل با این گروه، گاه میدان را به آنها واگذار میکنند.
رایان سرلک از آن استعدادهایی است که نمیتوان بهسادگی از کنار او گذشت؛ بازیگری باهوش، مسلط و حاضر که موقعیت را میفهمد و میداند چگونه توجه تماشاگر را به خود جلب کند.
البته درخشش او نباید استعداد دیگر بازیگران را تحتالشعاع قرار دهد. همه کودکان حاضر در نمایش، توانایی قابل توجهی دارند و هرکدام میتوانند یک استعداد مستقل بازیگری باشند. هماهنگی و ارتباط آنها با یکدیگر، از تمرین و هدایت درست گروه حکایت دارد.
یکی از ضعفهای نمایش، متن ترانههاست. در حالی که موسیقی یکی از پایههای اصلی اجراست، کلمات گاهی بسیار سرسری و سادهانگارانهاند. برای تبدیل شدن محتوا و پیس به ترانهای تأثیرگذار، به پرداخت ادبی بیشتری نیاز دارند. نمیتوان چند گزاره اخلاقی را صرفاً آهنگین کرد و انتظار داشت به لحظهای ماندگار تبدیل شوند.
«آرزوهای کوچک» با قصه ای کلیشهای آغاز میشود: خانهباغی که پرورشگاه کودکان بیسرپرست است؛ کودکانی که آنجا را خانه خود میدانند و صاحبان ملک در قالب دیو و دد برای تخریب آن از راه میرسند.
با ورود این تهدید، هر کودک بخشی از گذشته و زخمهای زندگی خود را روایت میکند. ساختار موزیکال اثر یادآور الگوی فیلم موزیکال مانند مری پاپینزاست.
نمایش در روایت مصائب کودکان موفقتر از طراحی مسیر رهایی آنهاست. هر کودک زخمی دارد و هر خاطره، دریچهای به یک فقدان تازه باز میکند. اما کاش نویسندگان و کارگردان تمهیدی زیرکانه و شیرین برای نجات خانهباغ طراحی میکردند؛ مثلاً کودکان با ابتکار و همکاری خود نقشهای برای حفظ پرورشگاه میکشیدند و سهم شان را از زندگی پس میگرفتند.
چنین پایانی میتوانست از دل همان جهان موزیکال بیرون بیاید و به جای اشکگیری صرف، امیدی واقعی بسازد. کودکان نباید فقط قربانی شرایط باشند؛ آنها میتوانند قهرمان تغییر شرایط خودشان شوند.
نمایش ناخواسته مسئلهای اجتماعی را پیش میکشد؛ کودکان بیسرپرست به چه چیزی نیاز دارند؟ کمک مالی و دلسوزی یا حق برخورداری از امنیت، خانواده، خانه و آینده؟ تفاوت میان نگاه خیریهای و نگاه مبتنی بر حقوق اجتماعی همینجاست.
در اولی، کودک دریافتکننده کمک است؛ در دومی، صاحب حق است و جامعه در برابر محرومیت او مسئولیت دارد. اعتراض یکی از کودکان و تحسین ایستادگی او از لحظات قابل توجه نمایش است. کودک دیگر صرفاً منتظر نجات نیست؛ میخواهد در تعیین سرنوشتش سهم داشته باشد.
تعبیر «پابند یعنی عاشق» میتواند فراتر از یک رابطه عاطفی، معنای تعلق به آدمها و مکانها را پیدا کند. کودکان نمایش به خانهباغ وابستهاند؛ نه فقط به دلیل سقفی که بالای سرشان است، بلکه چون آنجا تنها جایی است که یکدیگر را دارند. آنها با هم بزرگ شدهاند، با هم غصه خوردهاند و حالا برای حفظ آخرین نقطه اتکای زندگیشان تلاش میکنند.
«آرزوهای کوچک» با وجود ضعفهای روایی، ترانههای کمرمق و اتکای بیش از اندازه به احساسات، به واسطه بازیگران کودک و نوجوانش دیدنی است. اما کاش به جای آنکه فقط زخمهای کودکان را به نمایش بگذارد، اراده آنها برای تغییر زندگی را نیز جدی میگرفت. آرزوهای این کودکان کوچک نیستند؛ این جهان است که سهم آنها را از زندگی کوچک کرده است. شاید پابند شدن، در معنای عمیقتر، همین باشد: عاشق جایی و کسانی شدن که نمیخواهی از دستشان بدهی.