عصرایران؛ لیلا احمدی (ترجمه و تحلیل)- خاورمیانه در سالهای اخیر به عرصۀ آزمون و خطای پیچیدهترین استراتژیهای جهان تبدیل شده و هر اقدام راهبردی، در تلاش برای تثبیت جایگاه و حفظ منافع ملی صورت میگیرد.
تحلیل قابلتأمل توماس فریدمن که به تاریخ ۹ ژوئن ۲۰۲۶ در نیویورکتایمز منتشر شده، بازتابی از این حقیقت است که در خلال وقایع زنجیرهای از ۷ اکتبر ۲۰۲۳ تا رویدادهای ۲۰۲۶، هزینههای انسانی و سیاسی چنان بالا رفته که تعاریف قدیمیتر «پیروزی» دیگر کارساز نیستند.
فریدمن با نگاهی انتقادی، مفهوم پیروزی را بازتعریف کرده و میپرسد که اگر اهداف نظامی محقق شدهاند، چرا دستیابی به توافق سیاسی جامع تا این حد دشوار است؟
در حالی که ترامپ و نتانیاهو در تلاش برای بازتعریف «شکست» و «پیروزی» هستند، نویسنده به شکاف عمیقِ «نقشههای روی میز» و «واقعیتهای روی زمین» اشاره میکند.
او استدلال میکند که در این رقابت سخت، مردم بیشترین آسیب را دیدهاند تا بازیگران سیاسی بتوانند جایگاه شان را حفظ کنند.
این مقاله، درآمدی است بر بررسی اوهام همۀ آنهایی که تصور میکردند با فشار حداکثری میتوان به مطالبات سیاسی رسید؛ حال آنکه نتیجه، وضعیتی پیچیده است که همۀ طرفها با چالشهای جدی مواجه شدهاند.
پیش از خواندن مقاله، ذکر این نکته ضروری است که انتشار این متن به معنای پذیرش یا تأیید تحلیلهای نویسنده نیست؛ هدف، آشنایی با مواضع و استدلالهای یکی از ستوننویسان مطرح نیویورکتایمز در این برهۀ تاریخی است.
شایان ذکر است که این مقاله، پیش از طرح توافق نهایی پایان جنگ میان ایران و آمریکا منتشر شده است.
******************
نیویورکتایمز (توماس فریدمن):
رهبران اسرائیل، ایران، حزبالله، حماس و ایالات متحده، در یک خصیصه مشترکند؛ تمایل ندارند عملکردشان در درگیریهای اخیر خاورمیانه به «کمیسیون تحقیق» مستقل سپرده شود. در نتیجه، من تصمیم گرفتم این بررسی را انجام دهم و یافتههایم را در یک کلمه خلاصه میکنم: «ناکامی».
جنگی در خاورمیانه درگرفته که در آن هیچکس به پیروزی مطلق نرسیده است. این وضعیت، حتی پیش از پایان رسمی جنگ هم روشن است. در واقع، شاید دلیل کشآمدن درگیریها همین باشد؛ اینکه رهبران میدانند پس از خاموشی صدای گلولهها و پایینآوردن سلاحهای نظامی، حسابوکتابهای اخلاقی، سیاسی و اقتصادی آغاز خواهند شد.
بیایید عملکرد طرفین را بررسی کنیم.
حماس جرقۀ درگیریهای اخیر را با حملات ۷ اکتبر ۲۰۲۳ زد. هدف از این اقدام، ایجاد تحول منطقهای و به میدانکشاندن نیروهای محور مقاومت برای تغییر معادلات در برابر دولت صهیونیست بود. حماس این مسیر را با هدف تغییر وضع موجود آغاز کرد، اما این استراتژی هزینههای انسانی سنگینی به همراه داشت. نتانیاهو و دولت راستافراطیاش، در پاسخ به این حملات، جنگی آغاز کردند که هدف از آن، نابودی کامل فلسطینیان بود.
از سوی دیگر، قرارگیری نیروهای حماس در میان جمعیت غیرنظامی، غزه را با تلافیجویی وحشیانۀ اسرائیل مواجه کرد. طبق اعلام وزارت بهداشت غزه، اسرائیل دهها هزار غیرنظامی، از جمله هزاران کودک را به خاک و خون کشید؛ رقمی شرمآور که نشاندهندۀ ابعاد فاجعه است.
برخی تحلیلگران میگویند استراتژی حماس باعث شد اسرائیل در سراسر جهان به سطحی از عدم مشروعیت برسد که تاکنون بیسابقه بوده است. «صهیونیسم» که ادعای تعیین سرنوشت یهودیان در سرزمین مقدس را داشت، اکنون در بسیاری از دانشگاهها و مراکز سیاسی جهان به واژهای تقبیحشده تبدیل شده است. جنگ هولناک اسرائیل، چهرۀ واقعی این رژیم را برای جهانیان آشکار کرد.
با این حال، نتانیاهو تلاشی برای جایگزینی حماس با جریان میانهرو نکرد، زیرا اساساً از چنین رخدادی استقبال نمیکند. کشتار غیرنظامیان در چشم جهانیان تنها یک معنا داشت: قتلعام. اسرائیل میلیاردها دلار هزینه کرده و اعتبار جهانیاش را به باد داده است، اما نتیجه چیست؟ حماس کماکان حضور دارد و هیچ چشماندازی برای صلح پایدار شکل نگرفته است.
به نظر میرسد بسیاری از این اقدامات نتانیاهو، برای حفظ قدرت شخصی و فرار از پیگرد قانونی بابت فسادهای مالی بوده است. در مورد حماس نیز، پیروزیهای تاکتیکی لزوماً به دستاوردهای سیاسی سریع برای تشکیل دولت فلسطینی منجر نشد، زیرا پیچیدگیهای سیاسی منطقه و مقاومتِ طرف مقابل، مسیر را دشوار کرده بود. وضعیت لبنان نیز تکرار همین تراژدی است.
حزبالله لبنان را به رویارویی با اسرائیل کشاند. پیش از ۷ اکتبر، اسرائیل هیچ بخشی از خاک لبنان را اشغال نکرده بود، ولی اکنون در جنوب این کشور حضور دارد و محلههای مختلف بیروت را هدف قرار داده است. آوارهشدن میلیونها لبنانی، ابعادی از هزینههای این رویارویی را نشان میدهد.
در مورد ایران نیز روشن است که ترامپ و نتانیاهو با تصور اینکه میتوانند با بمبارانهای هوایی به اهدافشان برسند، وارد بازی شدند، اما با شکست مواجه شدند. ایران برای تداوم اقتدار و بقای استراتژیکِ خود، برنامههای جایگزینی (Plan B و C) آماده کرده بود. جمهوری اسلامی با وجود تلفات در سطح فرماندهان و تجهیزات، از بمبارانهای پیاپی جان سالم به در برد و با مدیریت تنگۀ هرمز، گلوگاه نفت جهان را در اختیار گرفت.
ایران با این ابزارها به ترامپ هشدار داد که هرگونه اقدام نظامی گسترده، منطقه را به آتش میکشد و بحران انرژی جهانی را به دنبال خواهد داشت. قدرتهای تصمیمگیر در ایران، استراتژیهای دقیقی برای حفظ نظام داشتند، اما چالش اصلی آنها اکنون پاسخگویی به نیازهای رفاهی و اقتصادی مردم است. رهبران ایران میدانند در پایان جنگ، سوالات دشوار اقتصادی مطرح خواهد شد.
ایالات متحده نیز اگر بخواهد به نتیجهای برسد، باید واقعیتهای جدید را بپذیرد. ایران مواد هستهای خود را فقط در صورتی مبادله میکند که ترامپ، کنترل استراتژیک ایران بر تنگۀ هرمز، بازگشت داراییهای مسدود شده و لغو تحریمهای اقتصادی را بپذیرد. نکتۀ جالب اینجاست؛ کسی که وعدۀ «تسلیم بیقید و شرط» داده بود، اکنون مجبور است برای رسیدن به توافق، بقای سیاسی و اقتدار ایران را به رسمیت بشناسد.
خلاصۀ داستان این است که جنگهای پس از ۷ اکتبر، محصول تصمیمات رهبرانی بودند که اوهام شخصیشان بر نیازهای واقعی مردم پیشدستی کرد. امیدمان این است که فشار جنگ، همۀ طرفها را به آتشبس بکشاند و فضایی برای سیاستورزی ایجاد شود تا مردم بتوانند در مورد تصمیمات شتابزده، رهبرانشان را بازخواست کنند.
*****************
یادداشت تحلیلی مترجم:
یکی از محورهای اصلی تحلیل فریدمن، تفکیک میان دستاوردهای نظامی کوتاهمدت و پیچیدگیهای بلندمدت سیاسی است. او اشاره میکند که محور مقاومت ممکن است در میدان نبرد یا در فضای رسانهای پیروزیهایی به دست آورده باشد، اما تبدیل این دستاوردها به خروجی سیاسی پایدار، نیازمند شرایطی است که نتانیاهو فعالانه با آن مقابله میکند. در واقع، وقتی هدفِ هر طرف «نابودی مطلق» طرف مقابل باشد، مسیر صلح بسته میشود.
فریدمن به تفاوت میان «بقای سیستم» و «شکوفایی جامعه» اشاره دارد. از دید او، استراتژیهای دفاعی ایران در مدیریت بحران (پلنهای B و C) بسیار هوشمندانه بوده است. ایران توانست با استفاده از ابزارهای فشار (مانند تنگۀ هرمز)، هزینۀ سرنگونی را برای آمریکا و اسرائیل غیرقابل تحمل کند. این تحلیل نشان میدهد استراتژیهای دفاعی ایران از نظر نظامی و امنیتی موفق بودهاند، اما در کنار این موفقیتها، نیاز به «پلن D» برای پاسخ به مطالبات اقتصادی و اجتماعی مردم احساس میشود.
در تحلیل فریدمن، دونالد ترامپ و بنیامین نتانیاهو، درگیر الگویی هستند که در آن بقای شخصی بر منافع ملی اولویت دارد. نتانیاهو جنگ را ابزاری برای حفظ قدرت کرده و ترامپ نیز در پی «معاملۀ نمادین» است. این بخش از مقاله نشان میدهد سیاست خارجی قدرتهای بزرگ، تحت تأثیر فشارهای داخلی تغییر میکند و وعدۀ «تسلیم بیقید و شرط»، در مواجهه با اقتدار ایران، به واقعیت جدید تبدیل شده که در آن تداوم قدرت ایران به رسمیت شناخته شده است.
در لایههای زیرین و پنهان تحلیل فریدمن، پرسشی تکاندهنده و بنیادین نهفته است: «این دستاوردهای استراتژیک، به چه قیمتی به دست آمدهاند؟». نویسنده با نگاهی به حجم ویرانیهای بیسابقه در غزه و لبنان، هشدار میدهد که در معادلات خشک نظامی و محاسبات سرد استراتژیک، انسانها متأسفانه به «کالاهای هزینهکردنی» یا آمار و ارقام جدول تبدیل میشوند. مذمومبودن تنشهای نظامی از آن جهت است که در نهایت، غیرنظامیان در خیابان و زیر آوار بهای این رویاروییها را با خون و اشک میپردازند.
از دیدگاه فریدمن، وقتی «هدف» در اولویت قرار میگیرد و «وسایل» (که همان جان انسانهاست) نادیده گرفته میشوند، پیروزی هرچقدر هم باشکوه به نظر آید، لکهای اخلاقی بر پیشانی تاریخ باقی میگذارد. این تحلیل، در واقع دعوت به بازاندیشی عمیق در باب «اخلاق جنگ» در عصر مدرن است؛ تأکیدی بر این حقیقت که هیچ دستاورد استراتژیکی، هر چقدر هم که در سطح کلان تاثیرگذار باشد، نمیتواند جایگزین حق بنیادین و سادهترین نیاز انسانها، یعنی «زیستن در آرامش و امنیت» شود. در واقع، هرگونه پیروزی نظامی که با ویرانی زیستبوم انسانی همراه باشد، در بلندمدت با چالش مشروعیت روبروست و تنها راه نجات، بازگشت به انسانیت در قلب سیاست است.
فریدمن با ظرافت اشاره میکند که در بسیاری از نقاط این درگیریهای گسترده، اهداف نظامی و تاکتیکی محقق شدهاند و قدرتهای منطقه توانمندیشان را به رخ کشیدهاند، اما این دستاوردها بدون «خروجی سیاسی»، ناقص و بیمعنی هستند. این نکتۀ کلیدی نشان میدهد قدرت نظامی، هرچقدر هم که بازدارنده و اثرگذار باشد، صرفاً میتواند «توقف جنگ» یا «ایجاد اهرم فشار» را رقم بزند، اما «صلح پایدار» و «ثبات راهبردی» را میز مذاکره و دیپلماسی میسازد.
اهمیت توافق اخیر در این است که نشان میدهد حتی سختترین و ایدئولوژیکترین بازیگران سیاسی نیز در نهایت به این درک میرسند که مذاکره، نه از روی ضعف یا تسلیم، که از روی «خرد استراتژیک» است. در واقع، دیپلماسی ابزاری است تا دستاوردهای میدانی را به دستاوردهای سیاسی تبدیل کند و از تبدیلشدن پیروزیهای تاکتیکی به شکستهای استراتژیک جلوگیری کند.
گذار از «زبان آتش» به «زبان دیپلماسی» به این معناست که قدرت نظامی، به عنوان پیشنیاز و پشتیبانِ مذاکره به کار گرفته شود، نه به عنوان جایگزین آن. صلح پایدار زمانی شکل میگیرد که قدرتها بپذیرند در دنیای امروز، هیچ تضاد سیاسی صرفاً با ابزار نظامی حل نمیشود و میز مذاکره، تنها جایی است که میتوان در آن، منافع ملی را با کرامت انسانی پیوند زد.
یکی از محورهای بنیادین که در تحلیل نویسنده استنباط میشود، این است که «قدرت» در قرن بیست و یکم نباید صرفاً در ابعاد نظامی، امنیتی یا سختافزاری تعریف شود. در حالی که ایران توانست با تکیه بر بازدارندگی هوشمندانه، مدیریت محورهای منطقهای و پلنهای دفاعیِ پیشبینانه، اقتدار خود را در برابر تهدیدات گستردۀ خارجی حفظ کند و دشمنان را به عقب راند، چالش واقعی و حیاتی در تبدیل این «پیروزیهای استراتژیک» به «بهبود کیفیت زندگی مردم» نهفته است.
از نظر فریدمن، قدرت ملی زمانی به کمال میرسد که بتواند امنیت خارجی را با رفاه داخلی پیوند بزند. در واقع، موفقیت در میدان نبرد و در برابر توطئههای بینالمللی وقتی معنا مییابد که منجر به ثبات اقتصادی، رشد تولید و ارتقای معیشت اجتماعی شود. اگر شکافی میان «اقتدار در مرزها» و «دغدغههای داخلی» ایجاد شود، به مرور دستاوردهای خارجی به چالش کشیده میشوند.
بنابراین، ضرورت حرکت به سمت «پلن اقتصادی» متناسب با «پلنهای دفاعی»، امری اجتنابناپذیر است. قدرت واقعی، قدرتی است که بتواند در کنار حفظ استقلال و عزت ملی، پاسخگوی نیازهای بنیادین مردم باشد و ثابت کند اقتدار ملی، در خدمت رفاه و شکوفایی جامعه است و نه صرفاً ابزاری برای مدیریت بحرانها.
نویسنده با نقد تند رویکرد نتانیاهو و برخی رهبران افراطی، به مفهوم پوشالی «پیروزی مطلق» حمله میکند. او استدلال میکند که در دنیای پیچیده و بههمپیوستۀ امروز، هیچ طرفی نمیتواند با اتخاذ رویکرد «نابودی کامل طرف مقابل»، به اهداف پایدار خود برسد. رویکرد «همه یا هیچ» یا بازی با مجموع صفر، نه تنها غیرواقعبینانه است، بلکه منجر به طولانیتر شدن جنگها، افزایش رنج مردم و تبدیلشدن منازعات به کینه های ابدی میشود.
راهکار جایگزین و خردمندانه، پذیرش «واقعیتهای موجود» و حرکت به سمت معاهداتی است که در آن منافع متقابل و حداقلهای مشترک به رسمیت شناخته شود. فریدمن تأکید میکند که صلح، نه با حذف فیزیکی یا سیاسی طرف مقابل، که با «مدیریت تضادها» و پذیرش این حقیقت به دست میآید که هیچکس نمیتواند بهتنهایی همۀ قواعد بازی را دیکته کند. توهم پیروزی مطلق، بنبستی است که رهبران را به تلۀ خشونت میاندازد؛ در حالی که صلح واقعی در پذیرش متقابل و تبدیل دشمن به رقیبی است که میتوان با او بر سر قواعد جدیدِ همزیستی توافق کرد. این تحلیل، هشدار میدهد که هرچه تلاش برای «نابودسازی مطلق» بیشتر شود، هزینههای انسانی و سیاسی برای همگان سنگینتر خواهد شد.
جان کلام تحلیل فریدمن این است که خاورمیانه دیگر نمیتواند میدان جنگ برای توهمات رهبران یا ابزار فشار و مهرهچینیِ قدرتهای جهانی باشد. ضرورت ایجاد «معماری امنیتی جدید» در منطقه، ایجاب میکند که مذاکرات صادقانه و شفاف، جایگزین تهدیدهای توخالی شوند. صلح پایدار زمانی محقق میشود که رهبران از «سیاستهای تخریبی» و رویکردهای تکبعدی فاصله گرفته و به سمت سیاستهایی بروند که در آن «امنیت ملی» با «آرامش و کرامت مردمان» گره خورده باشد.
این چشمانداز، نیازمند تغییر در پارادایم حاکم بر روابط بینالملل است. این مقاله بیانیهای است هشداردهنده برای پایاندادن به دوران خونبار و آغاز دورانی که در آن دیپلماسی، ابزار اصلی و تنها راهحل منازعات است. نظم نوین خاورمیانه باید بر پایۀ «احترام متقابل» و «رعایت حاکمیتها» بنا شود تا دیگر هیچ ملتی مجبور نباشد برای اثبات وجود خود، وارد جنگهای فرسایشی شود.
هدف این است که خاورمیانه از منطقۀ «بحرانخیز» به منطقۀ «صلح و ثبات و رفاه» تبدیل شود و دیپلماسی، پلی باشد که مردم این منطقه را از ظلمات جنگ به روشنای صلح هدایت کند.