عصر ایران ؛ علی نجومی ــ تماسی از دل تاریکی و خبری گنگ و ناقص: خاله سودابه گم شده است. خاله سودابه، یا همان سودی، بعد از چند دهه مهاجرت به اتریش، حالا انگاری دود شده و رفته هوا. پلیس وقتی وارد خانه سودابه شد، دید همهچیز تمیز و مرتب بود. داخل یخچال یک قابلمه آش رشته بود که آخرین رد زندگی را نشان میداد.
اما در این میان، پاسپورت ایرانی سودابه هم پیدا شد و مشخص شد که در فاصله سالهای ۱۳۹۹ تا ۱۴۰۰، یعنی در زمان اوج مرگومیرهای کرونا، چون واکسن کرونا زده بود به ایران آمده بود، اما به اعضای خانواده، یعنی خواهرها و برادرها، خبری نداده بود.
پلیس اتریش هنگام تفتیش خانه متوجه شده بود که سودابه و شوهر دومش خانه را احتمالاً برای سفر ترک کردهاند، چون مسواکها و شانهها سر جایشان نبودند و اثری هم از درگیری در خانه دیده نمیشد.
اما در خانه هیچ نشانهای از زندگی این شوهر دوم، یعنی عطا، وجود نداشت. انگار این خانه بهکلی در اختیار خاله سودی بود و عطا در این چند سالی که شوهر سودابه شده بود و به اتریش آمده بود، انگاری مثل یک شبح زندگی کرده بود.
پادکست را اینجا بشنوید
همه این مسائل را که کنار هم میگذاشتی، مطمئناً به این نتیجه میرسیدی که خاله سودابه در این سالها رازی را از خانوادهاش پنهان میکرده است، اما این راز چه میتوانست باشد؟
اینکه خاله سودابه چطور بعد از مرگ همسر اولش، یعنی امید، با عطا آشنا میشود و عطا هم زندگیاش در کانادا را ول میکند و به اتریش میآید، همه اینها علامت سؤالهای بزرگی است که زندگی اعضای خانواده را تحتالشعاع خود قرار داده است.
اما بعد از چند روز، جسد خاله سودابه در زیرزمین خانهاش پیدا میشود. جسد زیر لاستیکهای اتومبیل پنهان شده بود و به کمک سگ ردیاب آن را پیدا میکنند و تقریباً بهطور همزمان مشخص میشود که عطا احتمالاً زنده است و این، عطا را به مظنون اصلی این قتل تبدیل میکند و باقی ماجرا...
خب، این خلاصهای از کتاب نفسگیر «ایستاده جان دادی» نوشته مژده سالارکیا، نویسنده جوان و خوشآتیه کشورمان، است که از سری کتابهای بازپرسیِ نشر خوب منتشر شده؛ مجموعهای که هر کتاب آن به یک قتل در دنیای واقعی میپردازد و به قلم یک نویسنده، ساختاری داستانی و رمانگونه پیدا کرده است.
اما چرا ما این کتاب را انتخاب کردیم؟ خب، چند تا دلیل دارد که اولیاش توانایی مثالزدنی کتاب در منعکس کردن یک دوره بهخصوص از تاریخ کشورمان است.
خلیل ملکی

پدربزرگ مادری راوی داستان فردی است به نام عیسی اسماعیلزاده که البته سالهاست مرده، ولی زمانی از یاران و نزدیکان خلیل ملکی، سیاستپیشه مشهور تاریخ معاصر کشورمان و رهبر حزب نیروی سوم، بوده است. اینها در واقع افرادی بودند که از حزب توده جدا شده بودند و نظام شاهنشاهی را هم قبول نداشتند؛ بنابراین حزبی را با نام نیروی سوم پایهگذاری کردند.
اما بعد از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، پدربزرگ زندانی میشود و مورد تهدیدهای جدی قرار میگیرد. در نتیجه تصمیم میگیرد سیاست را ببوسد و کنار بگذارد و این، در واقع روایت شکست یک آرمانخواه است که حالا از جامعه کناره میگیرد و دیگر آن آدم سابق نمیشود.
از مجموعه پادکستی درباره کتاب / با ما بخوانید، رویای سلت نوشته ماریو بارگاس یوسا را اینجا بشنوید
بخشی از کتاب مربوط میشود به تلاش راوی داستان و خواهرش برای کشف هرچه بیشتر اطلاعات در مورد فعالیتهای سیاسی پدربزرگشان؛ تا جایی که حتی پایشان به بیمارستانی باز میشود که سیمین دانشور در آن بستری بود تا از طریق او، چون جلال آلاحمد هم عضو حزب نیروی سوم بود، شاید بتوانند اطلاعاتی راجع به فعالیتهای پدربزرگشان بیابند که این خود فصل جذابی را رقم میزند.
جنبه جذاب دیگر کتاب برمیگردد به لایههای سوررئال آن. مثلاً در جایی از کتاب، یک زن جذامی در طلب کمک به خانه مادربزرگ راوی پناه میآورد، اما مادربزرگ که با نام مامان حاجی او را میشناسیم، بعد از دادن غذا و پول به زن جذامی، به پلیس خبر میدهد که بیایند و زن را ببرند. اما زن که صورت و دستهایش مملو از زخمهای بدترکیب جذام بود، شروع به نفرین کردن مامان حاجی میکند و میگوید:
هی خانم، به مالت نناز که به شبی بنده، به خوشگلیات نناز که به تبی.
و انگاری از فردای همان روز بلا به جان خانواده مادری راوی داستان میافتد.

یا مثلاً فصلی از داستان که در خانه یک فالگیر رخ میدهد و سودابه و راوی که به نزد فالگیر رفتهاند، هر دو بعد از چند دقیقه و شنیدن حرفهای فالگیر به زور جلوی خنده خودشان را میگیرند، چون زن فالگیر حرفهای کلی و دلخوشکنک به راوی داستان میزد؛ مثل اینکه: «یک مرد پولدار قدبلند را در طالعت میبینم.» اما وقتی با بیتوجهی راوی و خاله سودی مواجه میشود، برمیگردد و خیلی سرد و جدی به سودابه میگوید: «شوهرت بهزودی میمیرد.»
همینطور صحنه ابزورد ورود خاله سودابه و مامان حاجی با پای پیاده به تونل مترو تا فاصله بین دو ایستگاه مترو را از داخل تونل تاریک مترو طی کنند و آمدن قطار از روبهرو که واقعاً نفس خواننده را در سینه حبس میکند.
در ادامه باید بگم کتاب در فصل پایانی، که راز قتل خاله سودابه افشا میشود، توانایی قابلتوجه نویسنده را در چینش پازلگونه وقایع، تحلیل شرایط و شخصیتپردازی نشان میدهد.
خانم سالارکیا بهخوبی یک پرونده قتل را تبدیل به یک درام روانشناختی پلیسی میکند تا ذهن خواننده را به فراتر از مسئله قتل ببرد؛ به جایی که به قول خودش «خانه رازها» است. اما مسئله اینجاست که گویا پایانی برای رازها وجود ندارد و انسان باید در جایی میانه راه، تکلیفش را با خودش و حقیقت روشن کند و از تقلای بیشتر بپرهیزد.