فیلم بیشتر »»
کد خبر ۶۳۲۶۰۸
تاریخ انتشار: ۱۰:۰۵ - ۰۱-۰۷-۱۳۹۷
کد ۶۳۲۶۰۸
انتشار: ۱۰:۰۵ - ۰۱-۰۷-۱۳۹۷

داستان کوتاه راز

آن پیرزن بیوه، بی‌کس و تنهاست. اگر آن راز نبود، تمام مردم محله برای مردن او جلوی در شکسته‌اش جمع نمی‌شدند. قبل از این‌که زبانش بند بیاید، بزرگ و کوچک، زن و مرد، فقیر و ثروتمند به او التماس می‌کردند:

- خاله‌جان، خدا را خوش نمی‌یاد، بچه‌های محل بدون گز و حلوای شما بیچاره‌مان می‌کنند، بذار یک نفر دیگه هم شیوه‌ی درست کردنش را یاد بگیرد.

- عجله دارید بمیرم، ای خدا نشناسا!

- نه، ولی هیچ کس هم عمر نوح نداره ...

- خوب می‌شم، نترسید.

- خب اگه ...

- اگه نمی‌خواد ...

غروب وقتی بچه‌های در و همسایه پیشم بیان، قصه را به برایتان تمام می‌کنم.

سر غروب، یک‌دفعه زبانش بند آمد، بعد از تب و لرزی مرگبار، آن راز را هم با خود برد، شب، مردهای محله کنار جنازه‌اش کشیک می‌دادند، صبح زود به خاکش سپردند، تا غروب هم هر چه ارث ازش مانده بود، غارت کردند، گز و حلوای توی سینی و کاسه‌ها، صندوق رنگ ورو رفته، چند پالتوی نخ‌نما شده‌ی نمدی، لحاف و تشک‌های پوسیده و ریش‌ریش، یک ساک سفری، یک دیگ سیاه شده، حلقه و گوشواره‌ی مسی، شیشه‌ای پر از آب زمزم تبرک‌های سیدها، سنگ پا و موچین و میل سرمه‌کشی، آینه‌ای زنگ‌زده، سه تا پیراهن و چهار قبای آبی رنگ، چمدان خاکستری، که این آخری نصیب بیوه زنی که غسال پیرزن بود، شد. همان شب قفلش را شکست و وای از آن چیزهای عجیب و غریبی که در آن بود، قرآن و یک کلت کمری که لای یک تکه پارچه پیچیده شده بود و بعد چند تکه پارچه‌ی قماش و نخی هم روی آن. بوی مطبوع و قدیمی داخل چمدان، بیوه زن را مدهوش کرده بود، ای داد از عمر به باد رفته، این پارچه چیت و کودری‌های گل منگلی قسمت پیرزن نشدند، چرا آن‌ها را ندوخته برای خودش؟

تا غروب چیزی از خانه نماند، جز ویرانه‌ای خالی، آن بیغوله‌ای که دم صبح مردم برای گز و حلوا جلوی در لت و پاره‌اش صف می‌بستند. روز دوم تیرک چوبی و تخته‌های به درد بخور را هم دزدیدند، سقفش هم به کلی پایین آمد. دزدکی همه دنبال چیزی می‌گشتند، مردهای محله، زنان، و وقتی بیزار شدند، بچه‌ها را به خانه‌ی ویران شده فرستادند، داخل حیاط و سوراخ‌های داخل دیوار، اما گنجی پیدا نشد، بین چوب‌های پوسیده و تیر و تخته‌ها می‌آمدند و می‌رفتند، چاله کندند، دیوارها را هم خراب کردند.

روزها گذشت و خانه‌ی پیرزن به لانه‌ی سگ‌ها و گربه‌های محل تبدیل شد، هر چه آشغال و زباله‌ی خانه‌ها هم بود، آن‌جا تلمبار شد. خروس و مرغ و جوجه‌ها هم جا خوش کردند.

بعد از یک سال زن و مردی غریبه و تر و تمیز، مردم محله را جمع کردند و به آن‌ها گفتند که میراث آن پیرزن، این ویرانه است، این زباله‌دانی است!

برچسب ها: راز ، داستان کوتاه
ارسال به دوستان
قانون حمورابی چگونه بر نظام‌های حقوقی مدرن تأثیر گذاشت؟ چرا استیو جابز همیشه یک لباس می‌پوشید؟ ۷ باور قدیمی در مورد ازدواج که نسل z زیر پا گذاشت مشهورترین شهرهای جهان در گذشته چه شکلی بوده‌اند؟ (+عکس) کشف جزیره‌مصنوعی ۵۰۰۰ ساله در عمق آب‌های اسکاتلند!(+عکس) مشاهیر تاریخ عاشق چه غذاهایی بودند؟؛ از انیشتین تا ناپلئون بناپارت مردی که برای نجات مسجد شاه اصفهان بی‌خانمان شد! ادعای کشف حکاکی ماستودون روی یک سنگ در اعماق دریاچه میشیگان خبرساز شد ۳ دروغ نابخشودنی که افراد را سال‌ها در ازدواج‌های ناموفق نگه می‌دارد قدیمی‌ترین سازه سنگی جهان؛ Göbekli Tepe تاریخ را بازنویسی کرد(+عکس) ۷ میوه مفید تابستانی که بهتر است در روزهای گرم بیشتر بخورید آیفون‌های قدیمی با iOS 27 سریع‌تر می‌شوند؟ خبر مهم برای کاربران iPhone 11 اگر این ۶ علامت را دارید، احتمالا مغزتان از کم خوابی آسیب دیده است تصاویر خانه‌هایی که بدون میخ ساخته شدند! / راز معماری ۱۵۰ ساله در قلب گیلان کاسه‌بشقاب‌های چینی کاملا سالم در عمق 600 متری دریا پیدا شدند(+عکس)