فیلم بیشتر »»
کد خبر ۲۰۰۰۹۲
تاریخ انتشار: ۱۰:۱۸ - ۱۷-۱۱-۱۳۹۰
کد ۲۰۰۰۹۲
انتشار: ۱۰:۱۸ - ۱۷-۱۱-۱۳۹۰

ذکاوت حکیمی باهوش

در زمان های قدیم یک دختر از روی اسب می افتد و باسنش (لگنش) از جایش درمی‌رود. پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش می‌برد، دختر اجازه نمی‌دهد کسی دست به باسنش بزند, هر چه به دختر می گویند حکیم بخاطر شغل و طبابتی که می کنند محرم بیمارانشان هستند اما دختر زیر بار نمی رود و نمی‌گذارد کسی دست به باسنش بزند.

به ناچار دختر هر روز ضعیف تر وناتوان‌تر می شود.

تا اینکه یک حکیم باهوش و حاذق سفارش میکند که به یک شرط من حاضرم بدون دست زدن به باسن دخترتان او را مداوا کنم...

پدر دختر باخوشحالی زیاد قبول می کند و به طبیب یا همان حکیم میگوید شرط شما چیست؟ حکیم می گوید برای این کار من احتیاج به یک گاو چاق و فربه دارم, شرط من این هست که بعد از جا انداختن باسن دخترت گاو متعلق به خودم شود؟

پدر دختر با جان و دل قبول می کند و با کمک دوستان و آشنایانش چاق ترین گاو آن منطقه را به قیمت گرانی می‌خرد و گاو را به خانه حکیم می‌برد, حکیم به پدر دختر می گوید دو روز دیگر دخترتان را برای مداوا به خانه ام بیاورید.

پدر دختر با خوشحالی برای رسیدن به روز موعود دقیقه شماری می کند...

از آن طرف حکیم به شاگردانش دستور می دهد که تا دوروز هیچ آب و علفی را به گاو ندهند. شاگردان همه تعجب می کنند و می گویند گاو به این چاقی ظرف دو روز از تشنگی و گرسنگی خواهد مرد.

حکیم تاکید می کند نباید حتی یک قطره آب به گاو داده شود.

دو روز می گذرد گاو از شدت تشنگی و گرسنگی بسیار لاغر و نحیف می شود..

خلاصه پدر دختر با تخت روان دخترش را به نزد حکیم می آورد, حکیم به پدر دختر دستور می دهد دخترش را بر روی گاو سوار کند. همه متعجب می شوند، چاره ای نمی‌بینند باید حرف حکیم را اطاعت کنند.. بنابراین دختر را بر روی گاو سوار می کنند.

حکیم سپس دستور می دهد که پاهای دختر را از زیر شکم گاو با طناب به هم گره بزنند.

همه دستورات مو به مو اجرا میشود، حال حکیم به شاگردانش دستور می دهد برای گاو کاه و علف بیاورند..

گاو با حرص و ولع شروع می‌کند به خوردن علف ها، لحظه به لحظه شکم گاو بزرگ و بزرگ تر میشود، حکیم به شاگردانش دستور میدهد که برای گاو آب بیاورند..

شاگردان برای گاو آب میریزند، گاو هر لحظه متورم و متورم میشود و پاهای دختر هر لحظه تنگ و کشیده تر میشود, دختر از درد جیغ می کشد..

حکیم کمی نمک به آب اضاف میکند, گاو با عطش بسیار آب می‌نوشد, حالا شکم گاو به حالت اول برگشته که ناگهان صدای ترق جا افتادن باسن دختر شنیده می شود..

جمعیت فریاد شادی سر می‌دهند, دختر از درد غش میکند و بیهوش می شود.

حکیم دستور می دهد پاهای دختر را باز کنند و او را بر روی تخت بخوابانند.

یک هفته بعد دختر خانم مثل روز اول سوار بر اسب به تاخت مشغول اسب سواری می شود و گاو بزرگ متعلق به حکیم می شود.


این، افسانه یا داستان نیست, آن حکیم، ابوعلی سینا بوده است...

برچسب ها: داستان کوتاه
ارسال به دوستان
شادترین زوج‌ها چه می‌کنند؟/ ۵ عادت روزمره برای تقویت پیوند عاطفی تستی کباب؛ جادوی آشپزی در یک کوزه سفالی / این غذا چرا اینقدر معروف است؟ ۱۱ مسئله پنهان که مردان متأهل هرگز درباره آن صحبت نمی‌کنند «ملانیا» نواده آخرین تزار است؟/ فرزند همسر ترامپ وارث تاج‌و تخت روسیه است! (+عکس) حداقل مجازات کسانی که این چیزها را طراحی کرده‌اند، زندان است!(عکس) اسرار سربه‌مهر بیابان‌های اردن (+عکس) کدام کشورها به سه اقیانوس بزرگ جهان راه دارند؟ باستان‌شناسان در ترکیه تصویری ۱۸۰۰ ساله از عیسی مسیح پیدا کردند(+عکس) چگونه جنگ جهانی دوم تتو را رواج داد؟ داستان شکل‌گیری مهم‌ترین مفهوم ریاضی جهان؛ عدد صفر از کجا آمد؟ پیشگوی مشهور جام جهانی با سابقه سه پیش‌بینی درست قهرمان ۲۰۲۶ را معرفی کرد ۵ راهکار طلایی برای کنترل خشم کودکان / چه زمانی از متخصص کمک بگیریم؟ رنگ سال ۲۰۲۷ معرفی شد؛ آبی درخشان در صدر ترندهای مد و طراحی (+عکس) اولفبرت، شمشیری که با فناوری آینده ساخته شده است (+عکس) قدیمی ترین نقشه ایران چه زمانی کشیده شد؟(+عکس)