عصر ایران؛ مهرداد خدیر- تلویزیون فارسی بیبیسی جمعه شب فیلم «سنتوری»ساختهٔ داریوش مهرجویی فقید را نمایش داد و در این هفته تقریبا هر روز بازپخش میشود. فیلمی که ۲۰ سال قبل و پس از طی مراحل مختلف رسمی ساخته شد اما به بهانههای واهی نگذاشتند اکران شود و آسیب روحی و زیان مادی فراوانی متوجه این کارگردان صاحبسبک کرد. با این حال فیلم را کثیری از ایرانیان دیدند چون نوار قاچاق آن به بیرون درز کرده بود.
این نوشته نه نقد فیلم است که نویسنده تخصص و داعیهای دربارهٔ آن ندارد نه مرثیهای برای داریوش مهرجویی و همسرش وحیده محمدیفر که سه سال پیش در ۲۲ مهر ۱۴۰۲ خورشیدی در خانهشان در کرج سلاخی شدند بلکه به قصد آن است که بیحاصلی سانسور و توقیف را نشان دهد و اینکه تنها جسم و روح خالقان آنها را میخراشد و میآزارد و گرنه به قول کارگردان بزرگ دیگر هیچ فیلمی در کشو نمیماند و روزی دیده خواهد شد.
فیلم داستان جوان هنرمندی است (با بازی بهرام رادان) که به خاطر تعصبات مادر ناچار میشود میان سنتور و خانه یکی را انتخاب کند و همین ترک و سرخوردگی از او یک استعداد هدر رفته میسازد و سر و کار او به اعتیاد میافتد.
هنر مهرجویی این است که میداند این جور قصهها را در فیلمفارسیها هم میتوان سراغ گرفت ولی اینجا مادر آغوشی برای بازگشت او نیست بلکه پدر او را نجات میدهد. مسعود رایگان و رؤیا تیموریان در حالی در فیلم نقش یک زوج را بازی میکنند که در عالم واقع نیز همسرند.
عشقی که در بازی گلشیفته نثار سنتوری میشود نیز به نجات او نمیانجامد و انگار او بیشتر با شهرت و محبوبیت و هنر «علی» پیمان عشق و بعد زناشویی میبندد و میگسلد.
این نوشته اگر نقد فیلم نیست پس چیست؟ دربارهٔ این موارد است:
۱. اجازهٔ اکران عمومی ندادند و بهانهها گرفتند. همان بهانهها که میتوانست متوجه اجارهنشینها در ۲۰ سال قبل از آن هم باشد و این بار در آغاز دوران سیاه «معجزهٔ هزارهٔ سوم» گریبان فیلم را گرفت. در عمل اما هم آن زمان مردم فیلم را دیدند و هم از طرق دیگر این امکان را داشتند و هم این هفته به دفعات از بیبیسی فارسی پخش شده و خواهد شد و این یعنی سانسورچیها تنها موجب آزار میشوند و هیچ خدمتی به فرهنگ و اخلاق عمومی نمیکنند.
۲. همانگونه که علیِ فیلم سنتوری وقتی از خانه بیرون زد دیگر آنی نشد که بود و سرمستانه سنتور مینواخت مهرجویی هم بعد از توقیف سنتوری به ساخت فیلمهایی روی آورد که نسبتی با جایگاه و اشتهار او نداشت. برخی این افول را گردن وحیدهٔ محمدیفر انداختهاند و این که کارگردان از سر عشق به او هر چه را روی کاغذ مینوشت پشت دوربین میبرد ولی مگر همین سنتوری را هم او ننوشته یا در نوشتن آن یاری نرسانده بود؟
یا مگر در مستند نمی گویددر ابتدا شیفته دیالوگی شد که وحیده برای «دختر دایی گمشده»نوشته بود و بعد با او زیر یک سقف رفت: نذار گرفتگی غروب تو چشمات بیفته! آدمی که این دیالوگ را می نویسد کار خود را بلد بوده و درست نیست افول بعدی کارگردان را به حساب همسر تازه اش بگذاریم بلکه یک چند در مسیر انحطاط جامعه پارو زدند و نکوشیدند در قایق با امواج سهمگین در تکاپو باشند.
بی تردید بخشی از رفتارهایی که بعدتر از کارگردان فقید سر زد و دو نمونهٔ عمومی آن را در پی مرگ عباس کیارستمی و در حمله به پزشکان یا پس از نمایش ندادن فیلم لامینور دیدیم حاصل رفتاری است که با سنتوری شد و او را عمیقا رنجانده بود.
۳. در تمام طول فیلم بینندهٔ امروز به جای آن که به داستان آن دل بدهد یا به آوای محسن چاوشی گوش بسپارد که به جای رادان میخواند و یادآور شکل مدرن رابطه ایرج و فردین در سینمای گذشته است ناچار است با خود کلنجار برود تا پاسخ چند پرسش خارج از فیلم را دریابد: اول این که چرا نگذاشتند فیلم به نمایش دربیاید و به تهیه کننده و کارگردان آسیب روحی و مادی وارد کردند؟ دوم این که آیا وزارت ارشاد احمدینژاد که به دست تندروها افتاده بود و به روشنفکران ولو فیلم سیاسی مستقیم نسازند بدبین بودند به عمد فیلم را بیرون داده بود تا نسخهٔ قاچاق آن بخت و بحث اکران را منتفی کند ولی این که نقض غرض بود چون جماعت بیشتری فیلم را دیدند.
سوم این که مخاطب به جای همذاتپنداری با قهرمان فیلم مدام به یاد صحنهٔ قتل کارگردان و همسرش میافتد و این که فرجام آن پرونده چه شد؟
۴. مهرجویی سالیانی قبل از آن انگارهٔ محق بودن تمامی اقشار فرودست را در «بانو» به چالش کشیده بود تا نشان دهد میل به شر در تمامی آدمیان وجود دارد و اساسا هدف او این بود که قدری عمیقتر نگاه کنیم. آن فیلم را هم مدتی در توقیف نگاه داشتند و بعد اجازهٔ پخش دادند.
۵. همانگونه که تماشای سنتوری در بیرون سینما یا از شبکههای دیگر هیچ اخلاقی را فاسد و هیچ باوری را سست نکرد اکران آن در سینما هم چنین بود با این تفاوت که کارگردان را برای ساخت آثار هنری دل گرم میکرد تا از همین جنس و سنخ بسازد و سراغ نارنجیپوشها نرود.
احمد شاملو جایی گفته بود دوست داشته موسیقیدان بشود ولی چون امکانات آن را نداشت رو به شاعری آورد که با یک مداد و دفتر هم میسر بود. داریوش مهرجویی هم با حسرت از موسیقی یاد میکند و این که در رؤیای خود رهبر ارکستر یا موزیسینی مشهور را می پرورانده و با این توضیح بیشتر و بهتر می توان دریافت حسین سرشار (خوانندهٔ اپرا) در اجارهنشینها چه میکند.
همان گونه که در «هامون» حمید هامون با بازی خسرو شکیبایی خود مهرجویی است با دغدغههای فلسفی و پرسش دربارهٔ ایمان و «ترس ولرز»ی که در جلد کتاب هم آن را نشان میدهد در سنتوری هم علی با بازی بهرام رادان و صدای محسن چاوشی خود مهرجویی است که چندی از خانه رانده میشود و حس میکند مجال شکوفایی استعداد را به او نمیدهند. خاصه این که میدانیم در سالیان آخر احوال روحی خوبی نداشت و اگر داشت چه بسا آن اتفاق هم رقم نمیخورد.
با این نگاه کاش آن دو - کارگردان و همسرش- برای دقایقی از خواب مرگ برخیزند و پایان سنتوری را تغییر دهند. تا در این نسخهٔ تازه دیگر نه علی بهبود یابد و نه گلشیفته در اندیشه ترک یار و دیار باشد. بلکه هر دو در همان خانه کشته شوند!