عصر ایران ؛ علی نجومی ــ سال ۱۲۸۴ هجری شمسی است. مظفرالدینشاه قاجار از سومین سفر اروپایی خود به ایران بازگشته است. جوانی خوشچهره و خوشمحضر در هیئت همراهان، آنقدر در این سفر خوش درخشیده که ستاره بختش آسمان دربار ایران را نورانی کرده است. او در پی لیاقتی که از خود نشان داده، به مقام دبیری مخصوص شاه قاجار برگزیده شده است.
او کسی نیست جز احمدخان قوام، ملقب به قوامالسلطنه؛ کسی که حالا خاطرش برای شاه قاجار آنقدر عزیز شده که مظفرالدینشاه دستور اکید صادر فرموده است که استفاده از امکانات مختلف دربار برایش مجاز باشد.
پادکست را اینجا بشنوید
مدتی از بازگشت کاروان سلطنتی ایران که میگذرد، احمدخان قوام به بیماری خاصی دچار میشود. اما هرچه میکند، طبیبی حاذق و معتمد نمییابد تا اینکه روزی شاه قاجار بیمقدمه رو به قوام میکند و میگوید:
«التفات فرمودهایم که مدتی است جنابعالی دلمرده و مستأصل به نظر میآیید. رنگ رخسارتان نشان از ضعف بنیه میدهد. علت این ناخوشی چیست؟»
قوام از توجه خاص شاه احساس غرور میکند، اما سربسته پاسخ میدهد: «از بذل توجه ملوکانه سپاسگزارم. بله، مدتی است ناخوشم، اما طبیب مناسب حال خویش را نیافتهام.»
شاه پوزخندی میزند و با لهجه شیرین آذری، تشری به دبیر مخصوص خود میزند و میگوید: «تا جایی که خاطرمان هست، امر کردیم از امکانات دربار مستفیض شوید. علیاکبرخان ناظمالاطبا، طبیب مخصوص، را دیدار کنید.»
صورت بیرنگ قوام گل میاندازد، اما بنده خدا نمیداند رفتن به محضر ناظمالاطبا همانا و رسوای عام و خاص شدن هم همانا. اما داستان چه بود؟
از مجموعه پادکست مشاهیر جاودانه ایران، پادکستی درباره ایران دفتری را اینجا بشنوید
احمدخان قوام خیلی زود امر مظفرالدینشاه را لبیک میگوید. از ناظمالاطبا وقت میگیرد و میرود تا دردش را درمان کند.
اما این ناظمالاطبا که دستانش مرده را زنده میکرد، در آن زمان پسری نوجوان داشت که شیرینی و شیطنت را در هم آمیخته بود و کنترل کردنش کار حضرت فیل.
قوام که به نزد ناظمالاطبا رفته بود، بنده خدا نمیدانست این نوجوان بازیگوش و فرصتطلب از رازهای مربوط به بیماریاش باخبر شده و در یکی از مهمترین بزنگاههای تاریخ ایران، آن را رو میکند.
حالا فلشفوروارد میزنیم و میرویم به تقریباً ۴۰ سال بعد؛ یعنی سال ۱۳۲۵.
حالا قوام نخستوزیر ایران است. او با کاردانی و تدبیر، در یک ماراتن نفسگیر و دیپلماتیک که حوصلهاش از این بحث خارج است، کاری میکند تا قوای روس آذربایجان را ترک کنند.
آن نوجوان بازیگوش و زیرک قصه ما حالا مردی میانسال است با شهرتی عالمگیر: استاد سعید نفیسی.
نشریات برای انتشار مقالات و یادداشتهایش سر و دست میشکستند. او هم قلمش به صغیر و کبیر رحم نمیکرد. پس وقتی دید احمد قوام به واسطه این موفقیت دیپلماتیک، زیادی باد به غبغب خود انداخته است، فرصت را مغتنم شمرد و در یکی از مجلات کثیرالانتشار، رازهای بیماری دوران جوانی احمدخان قوام را ریخت روی دایره.
این داستان از آن جهت اهمیتی فزاینده یافت که در آن دوران، محمدرضاشاه و دربار سعی فراوان داشتند تا اعتبار این خروج قوای روس را به حساب خود بنویسند. دربار محمدرضاشاه هم فرصت را مغتنم شمرد و از آن نهایت استفاده را برد و خلاصه هیاهویی به راه افتاد.
اما حقیقت این بود که سعیدخان نفیسی هیچگاه با دربار میانه خوشی نداشت و فقط به رسم شیطنت غریزی خودش وفا کرده بود. بعدها نیز به دلایل مختلف، مورد بیمهری حکومت پهلوی قرار گرفت.
این سعیدخان نفیسی حکایت شنیدنی کم ندارد.
سعیدخان یک بیبلیوفیل، یا عشق کتاب واقعی، بود. خانهاش در خیابان هدایت پر بود از ستونهای کتاب که بعضی تا سقف بالا رفته بودند. در موضوعات مختلف هم سررشته داشت؛ هم تاریخ میدانست، هم حقوق و ادبیات. زبانهای فرانسه، لاتین و عربی را هم در حد کمال میدانست. اما این علاقه بهتدریج از حد اعتدال خارج شده بود و نوعی جنون و وسواسِ بهدستآوردن و ابتیاع کتاب، وجود استاد را تسخیر کرده بود.
این داستان تا جایی پیش رفته بود که حتی یکی از کتابفروشان نسخ قدیمی، که سفارشهای استاد را به منزل او میآورد، یک بار توسط همسر استاد، یعنی پریمرزخانم، با توپ و تشر از خانه بیرون انداخته شد.
اما حکایت خوشمزه سعیدخان نفیسی و کتابخانه مجلس شورای ملی را بشنوید:
استاد سعید نفیسی آنقدر مقامش در میان اهل فضل و هنر والا بود که شهرت دادهاند نهتنها کسی بود که هنگام ورود به مخزن کتابخانه نسخ خطی مجلس شورای ملی حق استفاده از کیف داشت. مدتی که از این رفتوآمد استاد به این مخزن گذشت، مسئولان امر گویا متوجه شدند برخی از کتابها ناپدید شدهاند.
قضیه تحت پیگیری قرار میگیرد و گویا مشخص میشود این نسخ ناپدیدشده، به روشی هنرمندانه و ظریف، با کتابهایی جایگزین شدهاند که جلدی مشابه نسخ اصل دارند، اما داخلشان کتاب دیگری تعبیه شده است.
خب، افراد زیادی به مخزن رفتوآمد داشتند، ولی تنها یک نفر با کیف به آنجا میرفت؛ یعنی سعیدخان نفیسی. گویا بالاخره داستان بالا میگیرد. مأموران به خانه استاد میروند. برخی نسخهها پیدا میشوند و باقیمانده کتابها هم که توسط استاد به شاگردانش امانت داده شده بود، پس از مدتی عودت داده میشوند.
اما این حکایت هم طرفدار زیاد دارد، هم مخالف فراوان.
عدهای آن را افسانهای برای بدنام کردن استاد سعیدخان نفیسی دانستهاند و گفتهاند قصد استاد سرقت نبوده، بلکه او تنها کتابها را برای مدتی، بعضاً سالها، به امانت میبرده تا بعداً آنها را بازگرداند. به هر حال، هرچه بود، این رویداد و ادعاها کارنامه زندگی حرفهای استاد را کمی تیره کرد.
استاد به سالهای آخر عمر خودش که نزدیک شد، آسم لعنتی که سالها بود در بدنش لانه کرده بود، به آزارش شدت داد. حکومت پهلوی هم به لحاظ استقلال فکر استاد، عرصه را بر فعالیتهایش تنگ کرده بود. استاد هم پس از عمری تلاش خستگیناپذیر، دیگر نه حوصله جنگیدن داشت، نه توان آن را.
پس تصمیم به مهاجرت گرفت؛ آن هم به پاریس، تا در یک آپارتمان کوچک و نقلی، با همسر و یار همیشگیاش، کند و از گنجینه ارزشمند نسخ خطی فارسی موجود در کتابخانه ملی فرانسه استفاده کند و بهره ببرد. اما دریغا که اجل مهلتش نداد و در آبان ۱۳۴۵، در سن ۷۱ سالگی، در بیمارستان شوروی در تهران درگذشت و در آرامگاه سر قبر آقا، در کنار قبر پدرش، ناظمالاطبا، دفن شد.
یادش گرامی