«اخوان» پیش از شعر، به موسیقی روی آورد که با منع جدی پدر روبرو شد و برخلاف میل خود، موسیقی را کنار گذاشت.
به گزارش ایسنا، امروز (چهارم شهریور) ۳۶ سال از کوچ ابدی «مهدی اخوان ثالث» متخلص به «م. امید» میگذرد؛ او در سال ۱۳۰۷ به دنیا آمد و تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در زادگاه خود مشهد به پایان رساند. «اخوان» پیش از شعر، به موسیقی روی آورد که با منع جدی پدر روبرو شد و برخلاف میل خود، موسیقی را کنار گذاشت.
او درباره این دوره زندگی خود گفته است: «… در آن وقتها من قبلا با یک هنر دیگر، با موسیقی هم کمابیش سروسری داشتم - خیلی پیشتر از شعر و بیشتر هم - یعنی پنهانی برای خودم چندی بود که تار میزدم و پیش استادی مشق و تمرین میکردم و کمابیش در آن راه مثلا پیشرفت هم کرده بودم، تا آنجا که دیگر کم کم ترانههای آن روز را تا حدی که بشود شنید، از آب درمیآوردم و به بعضی دستگاههای موسیقی ملیمان آشنا بودم.
ماهور و همایونی، ترک و شوری، افشاری و سهگاهی و خلاصه درآمد و فرود و اوج و حضیضی میشناختم و دستم با پردههای ساز کمکم آشنا شده بود و مضرابم قوت گرفته بود و دیگر امروز و فردا بود که کارم با موسیقی از کنج پستو و اتاق خانه، به سالن و تالارهای بیرون از خانه کشیده شود.
چنان که چند باری هم چنین شده بود و پدرم هنوز خبر نداشت. یا داشت و به روی خود نمیآورد. وقتی کار من با تار و موسیقی به اینجاها کشید و پدرم یکی دوبار، روزی یا به قول سعدی «شبی بر نوای پسر گوش کرد»، در گوشش انگار زنگ خطری را به صدا درآوردند.
یک روز جمعه، در خانه باغ مانندی که در محله سراب داشتیم، مرا صدا کرد و پیش خود نشاند و آرام آرام بهطوری که توی ذوقم نخورد، شروع کرد به نصیحت و دلالت که پدر جان تو جوانی و غافلی، نمیدانی، نمیفهمی، عاقبت کار را نمیبینی. من خیرخواه و پدر دلسوز تو هستم و از این قبیل حرفها.
نتیجه نصایح آن شادروان این بود که موسیقی نکبت دارد و مملکت ما طوری است که هر کس در آن دنبال این هنر برود، عاقبت خوشی ندارد.
چند نفر از استادان درجه اول موسیقی را هم مثال زد و زندگی پریشان و آشفته و روزگار بیسر و سامانی و عاقبت بد ایشان را برایم شرح داد و خلاصه گفت من گذشته از آنکه پدر تو هستم و حق دارم به تو امر و نهی کنم، اصلا از راه دلسوزی هم راضی نیستم که تو دنبال موسیقی بروی و عمر خودت را در این راه تلف کنی.
میگفت من خودم از موسیقی لذت میبرم و هوش از سرم میرود وقتی یک پنجه تار شیرین یا کمانچه پرسوز و شور میشنوم ولی از لحاظ مصلحت زندگی راضی نیستم که تو گرفتار این هنر نکبت بشوی.
چند روز بعد هم در سایهسار کوچه پهلوی، آن دکه عطاری و دوا فروشی و طبابت قدیمی که داشت، پسینی، پدرم مرا به تماشایی دعوت کرد. یعنی مرد سیاهسوخته و بلندبالایی را نشانم داد که عبای نازکی پارهپوره بر دوش انداخته و در آن کوچه به خواهش پدرم بر چهار پایه کوچکی نشسته بود.
در کنارش یک استکان بزرگ چای دبش و سیاه قهوه خانهی نزدیک دکان و پاکتی جیگاره و چوب سیگاری دود زده و کهنه دیده میشد. همچنین تار دسته صدفی کوچک و قشنگی که از زیر عبا به در آورده بود و برای ما مینواخت.
اسم این مرد خود سوخته پریشان و ژولیده، «فارابی» بود. نوازنده دوره گردی که گهگاه، اینجا و آنجا به خواهش خواستارانی که پشیزی چند، مزد پنجه شیرینکار او را میپرداختند، تار مینواخت.
آن روز عصر هم «فارابی» به خواهش پدرم برای من، در سایهسار آن کوچه نشسته بود و تار مینواخت و کم کم رهگذری چند نیز به تماشا و شنیدن ایستاده بودند و محو پنجه افسونکار آن نوازنده دورهگرد مشهدی شده بودند.
من نیز هوش باخته و مسحور، حیران آن حال و هنجار بودم و میدیدم و میشنیدم که آن روز عصر تنگ که به شب پیوسته بود، «فارابی» آن مرد ژولیده و پریشان با چه سحرانگیزی عجیبی نواهای فراموش شده کهن و آن ادای پرشور و سوز را از پردههای آشنای ساز بیرون میخواند و «چون مشتی افسون در فضای شب رها میکرد».
یک دو ساعتی با فواصل کوتاه - که «فارابی» در آن فواصل احیانا جیگارهای روشن میکرد و دودی میگرفت یا از قوطی کوچک حلبی که از جیب به در میآورد، حبی به دهان میانداخت و جرعهای چایی بر روی آن مینوشید - من غرق و حیران تماشا و سماع روحانی آن ساز و شیفته آن سرود بودم و سرانجام پدرم از «فارابی» خواست که از ماجرای زندگی خودش و پدرش برای من حرف بزند.
او با صداقتی عجیب و دلسوزی رقتباری گفت که چگونه پدرش با ناکامی و بدبختی وصف ناپذیری در گوشه ویرانهای در یکی از محلات جنوبی مشهد در اوج سیهروزی و بیچارگی جان داده است و تنها میراثش برای پسرش که همین «فارابی» باشد، همین تار دسته صدفی کوچک بوده است و همین هنری که به او آموخته ( و الحق هنری در حد اعلا).
میگفت پدرم باز در روزگار بهتری بسر میبرد. هنرش آنقدر خریدار و دوستدار داشت که او توانست در خانهای اجاری سرپناهی داشته باشد، زنی بگیرد و صاحب فرزندی شود.
من که همین را نیز نداشتهام و نتوانستهام داشته باشم و هم امروز و فرداست که نه در گوشه خانهای اگر چه بیسامان، بلکه در گوشه کوچهای، خیابانی، یا خرابهای متروک، هوحقی بکشم و دعوت مرگ سیاه را لبیک اجابت بگویم.
همینطور هم شد. گویا دو، سه سالی پس از آن روز، پدرم خبرش را برای من آورد. با قطره اشکی در گوشهی چشم که از من میپوشید، اما دیدم.
باری بگذریم. پدرم آن دعوت «فارابی» و شرح زندگی و نقل ماجرا را برای من، برای تنبیه و بیداری من ترتیب داده و آراسته بود که البته چندان هم بیاثر نبود. نه تا آنجا که من ساز و موسیقی را فیالفور رها کنم، بلکه تا آن حد که بدانم حال و روزگار از چه قرار است و سرانجام مرد هنری، مردی که نمیخواهد جز به آستانهی هنر به هیچ آستانهای سرفرود آورد، چیست و چگونه.»
او در سال ۱۳۲۶ خورشیدی رشته آهنگری هنرستان مشهد را تمام کرد. به تهران آمد و آموزگار شد و سال ۱۳۲۹ با «ایران اخوان ثالث»، دختر عموی خود پیوند ازدواج بست.
«اخوان» سالها بعد نیز در موسسات گوناگون از جمله سازمان رادیو و تلویزیون و بنیاد فرهنگ ایران فعالیت کرد. زمانی نیز با «ابراهیم گلستان» و «فروغ فرخزاد» کار کرد و این همکاری، دوستی و صمیمیتی ویژه بین آنان ایجاد کرد. مدتی نیز در برخی دانشگاهها، ادبیات تدریس میکرد.
آشنایی «اخوان» با «نیمایوشیج» او را با شعر امروز ایران و جهان آشنا ساخت. این آشنایی بعدها آنچنان عمق یافت که اورا در شمار پیروان و شناسندگان نیما و سبک او قرار داد و از میراثداران بحق «نیما» و شعر نو.
در همین زمینه «اخوان» کتابهای «بدعتها و بدایع نیما» و «عطا و لقای نیما» را نوشت که در معرفی «نیما یوشیج» و دیدگاههای هنری و ادبی اوست. در نیمه دوم دهه بیست به فعالیتهای سیاسی روی آورد و در ۱۳۳۰ سرپرستی صفحه ادبی روزنامه «جوانان دموکرات» را عهدهدار شد. در سال ۱۳۳۲ دستگیر و مدتی زندانی شد. دخترش لاله زمانی که او در زندان بود به دنیا آمد.
پس از انقلاب به عضویت شورای هنرمندان و نویسندگان درآمد. در سال ۱۳۶۰ با محرومیت از پذیرفتن هرگونه شغلی، از کارهای دولتی بازنشسته شد.
«اخوان» در سال۱۳۶۹ خورشیدی به دعوت خانه فرهنگ آلمان برای اولین بار به خارج از ایران سفر کرد و در کشورهای اروپایی از جمله آلمان، فرانسه، سوئد، نروژ و دانمارک جلسات فرهنگی و شعرخوانی داشت و مورد استقبال ایرانیان مقیم خارج قرار گرفت.
چند ماهی پس از بازگشت از این سفر بود که در روز یکشنبه چهارم شهریور ماه ۱۳۶۹ در بیمارستان مهر تهران درگذشت. به خواست او و خانواده اش در جوار آرامگاه فردوسی به خاک سپرده شد.
«اخوان» را میراثدار « نیمایوشیج» و بزرگترین شاعر معاصر در زنده کردن سبک کهن خراسان میدانند. تعریفی که او از شعر ارائه میدهد، خود بیانگر درک و شعور او ازاین بخش از ادبیات ماست:
«شعر محصول بیتابی آدم است در لحظاتی که شعور نبوت بر او پرتو انداخته. حاصل بیتابی در لحظاتی که آدم در هالهای از شعور نبوت قرار گرفته است.
شاعر بیهیچ شک و شبهه طبعا و بالفطره باید به نوعی، دیوانه باشد و زندگی غیر معمول داشته باشد و این زندگیهای احمقانه و عادی که غالبا ماها داریم، زندگی شعری نیست. باید همهی عمر، هستی، هوش، همت، همهی خان و مان و خلاصه تمامت بود و نبود وجود را داد.»