عصر ایران؛ علی محبوبی - وقتی یک چهره مذهبی در واکنش به مسئله حجاب، از بسیج خیابانی، زدن شهروندان و حتی کشتن و حذف فیزیکی آنها و ماموران دولت سخن میگوید، دیگر با یک اظهار نظر حاشیهای یا یک لغزش زبانی طرف نیستیم.
فارغ از بحث نفوذ و طرح مسائلی که اصطلاحاً "دشمنشادکن" تلقی میشوند ـ و بیتردید هیچ نسبتی هم با ضرورت اتحاد و همدلی برای عبور از بحرانهای جاری ندارند؛ موضوعاتی که خود بهتنهایی مثنوی هفتاد من کاغذند ـ ما در اینجا با صورتبندی خطرناکی از نسبت دین، جامعه و قدرت روبهرو هستیم؛ صورتبندیای که به جای حل مسئله، خشونت را به عنوان راهحل جا میزند و به جای اقناع، ارعاب را پیشنهاد میکند. اظهارات محمدباقر خرازی از همین جنس است؛ نه فقط تند، بلکه از منظر حکمرانی و جامعهشناسی سیاسی، نشانهای آشکار از ورشکستگی منطقی است که شکست یک ذهنیت را با صدای بلندتر پنهان میکند.
مسئله فقط این نیست که چنین حرفی افراطی است. مسئله مهمتر این است که در این نوع نگاه، یک موضوع فرهنگی، ناگهان به میدان حذف فیزیکی و تسویه خیابانی تقلیل پیدا میکند. یعنی دین، به جای آنکه منبع هدایت اخلاقی و گفتوگوی اقناعی باشد، به ابزار صدور مجوز خشونت خودسرانه فروکاسته میشود.
تاریخ، حافظه مشترک ادیان است و نشان میدهد هرگاه دین از حوزه هدایت اخلاقی خارج و به ابزار اعمال خشونت خودسرانه تبدیل شده، پیش از آنکه رقیب را از میدان بهدر کند، حیثیت خود را بر باد داده است. خوارج نهروان را نمیشود فقط یک حادثه قدیمی دانست. آنها با زبان دین سخن میگفتند، از خلوص و حکم خدا دم میزدند، اما در نهایت به جایی رسیدند که خون مسلمانان را مباح دانستند و شمشیر را جای عقل نشاندند. نهروان یک هشدار دائمی است؛ هرگاه گروهی خود را صاحب انحصاری حقیقت بداند و برای دیگران فقط حق "تبعیت یا حذف" قائل شود، دینداری از مسیر اخلاق و فهم خارج شده و به ابزار خشونت تبدیل میشود. در چنین وضعی، قربانی اول خود دین است، نه رقیب. تجربه مسیحیت در تفتیش عقاید و جنگهای مذهبی نیز همین بود؛ تصور اینکه میتوان ایمان را با ترس حفظ کرد، نتیجهای جز فرسایش مرجعیت دین و عمق گرفتن شکافهای اجتماعی نداشت.
از همین رو، این سخنان را نباید نشانه قدرت دانست؛ بیشتر نشانه استیصال است. کسی که پس از سالها برخورداری از منبر، رسانه، نهاد، بودجه، آموزش رسمی، دستگاه تبلیغاتی، شوراهای متعدد، ستاد، بنیاد و موسسه، هنوز نتوانسته میان فرهنگ و زور تفاوت بگذارد، در حقیقت دارد به زبان بی زبانی اعتراف میکند که پروژه فرهنگیاش به بنبست رسیده است. اینجا پرسشی جدی و البته کاملاً فنی مطرح میشود: در چهل و هفت سال گذشته، آنهمه بودجه و ساختار و بنیادهای فرهنگی دقیقاً صرف چه شده است؟ اگر خروجی این همه نهاد و هزینه، در نهایت این باشد که یک چهره مدعی، نسخه ضرب و شتم و قتل میدهد، آیا این جز اعتراف به شکست پروژه فرهنگی است؟ اگر قرار بود فرهنگ با ارعاب ساخته شود، چرا آنهمه نهاد موازی ایجاد شد؟ این یعنی یا شما از ابتدا فرهنگ را در معنای دقیق کلمه نفهمیدهاید یا در کارنامه خود چنان ناکام بودهاید که اکنون برای لاپوشانی شکستهایتان، به زبان تهدید و خشونت پناه آوردهاید.
از آقای خرازی و همفکران ایشان باید پرسید: همانگونه که با صراحت لهجه و بیپروایی، برای جامعه نسخه ضرب و جرح و حذف میپیچید، آیا حاضر هستید با همان صراحت درباره کارنامه خودتان نیز سخن بگویید؟ حاصل هزینهکرد دهها سال بودجه عمومی در شوراها، بنیادها، موسسات و ساختارهای فرهنگی چه بوده است؟ کدام شاخص اجتماعی بهبود یافته، کدام سرمایه اجتماعی تقویت شده و کدام نسل با استدلال و اقناع به این ارزشها نزدیکتر شده است؟ اگر پاسخ روشنی برای این پرسشها وجود ندارد، دستکم باید به ناکارآمدی این الگو و ناتوانی این نهادها در انجام ماموریت اعلامشده اعتراف کنید. نمیشود در مقام مطالبهگری از جامعه، با صدایی بلند و تهاجمی ظاهر شد، اما هنگام ارزیابی عملکرد خود، پشت کلیگویی، بودجههای نامشخص و ساختارهای بیپاسخگو پنهان شد. جامعه حق دارد از کسانی که سالها متولی فرهنگ بودهاند، نه فرمان خشونت، بلکه گزارش عملکرد بخواهد.
از زاویه مدیریت استراتژیک، این نوع رویکرد یک خطای پرهزینه و چندلایه است. در سطح اجتماعی، شکاف و بیاعتمادی را تشدید میکند. در سطح نهادی، اقتدار قانونی را فرسوده میکند و در سطح گفتمانی، دین را از جایگاه مرجعیت اخلاقی به سطح ابزار فشار تقلیل میدهد. جامعهای که اجازه دهد نیروهای فاقد پاسخگویی حقوقی، خود را فراتر از قانون بدانند و برای جان شهروندان و ماموران دولت نسخه حذف بپیچند، به سرعت امنیت روانی و اعتماد عمومی را از دست میدهد. برای حاکمیت نیز این یک آزمون استراتژیک است. انحصار قانونی اعمال قدرت، ستون فقرات حاکمیت و دولت مدرن است.
مماشات با چنین گفتاری، به معنای پذیرش وجود دولت در دولت است که دیر یا زود، مرجعیت و اقتدار خود نظام را هدف قرار میدهد. حکومت مقتدر، حکومتی است که اجازه ندهد هیچ تریبونی، هیچ لباس و هیچ عنوانی، مجوز شورش علیه قانون و امنیت عمومی باشد.
در نهایت، برای مدعیان این رویکرد سخن آخر روشن است: خشونت، جای خالی استدلال را پر نمیکند؛ فقط بی پایگی منطق را رسواتر میکند. کسی که بعد از سالها برخورداری از امکانات رسمی، هنوز تنها هنر خود را در تهدید و حذف میبیند، نه از ارزشها دفاع میکند و نه دین را احیا میکند. او فقط دارد آخرین میخها را بر تابوت رویکردی میکوبد که سالهاست بهدلیل ناتوانی در فهم پیچیدگیهای جامعه، به بنبست رسیده است. این نوع گفتارها، نه راه حل هیچ بحرانی، که خود بحراناند؛ بحرانی که نشانی از غیرت نیست، بلکه حکایت تلخ یک بنبست فکری است. اگر قرار است از دین سخن گفته شود، نخست باید سهم مدعیانش در رافت، تربیت، گفتوگو و اعتمادسازی روشن باشد. اگر آن سهم تهی است، دیگر نمیشود با زبان تهدید، جای خالی آن را پر کرد.