عصر ایران ؛ نهال موسوی - شیرمحمد اسپندار دونلینواز نامدار بلوچستان، شامگاه سی و یکم تیرماه در نود و هشت سالگی درگذشت و با رفتنش یکی از آخرین بازماندگان نسلی از هنرمندان اصیل ایرانزمین را از دست دادیم.
نسلی که هنرشان را نه در آموزشگاه و کنسرواتوار (هنرستان عالی موسیقی)، بلکه در دل بیابان، در همراهی ساربانان و در گلهداری کودکی آموختند و یک عمر بیادعا در خدمت آن ماندند.
اسپندار در شهر بمپور یکی از شهرهای استان سیستان و بلوچستان به دنیا آمد، از هفتسالگی نینوازی را در کنار گلهداری فرا گرفت و در نوجوانی، از سر ناچاری معیشت، به کراچی پاکستان رفت.
همانجا بود که نزد استادی به نام جمالشاه، هنر دونلینوازی -نواختن همزمان دو نی- را آموخت و پس از بازگشت به ایران، این ساز کمیاب را به یکی از نمادهای موسیقی بلوچستان بدل کرد.
فرانسه به او دکترای افتخاری موسیقی سنتی داد و در ایران نیز دیپلم افتخار نوازندگی و جایزه ویژه جشنواره فجر را از آن خود کرد، تندیس او و نخستین دونلیاش در موزه موسیقی تهران نگهداری میشود.

در سالهای پایانی عمر، بهدلیل ابتلا به آبمروارید و به گفته نزدیکانش تشخیص نادرست پزشکی، بینایی خود را از دست داد؛ سرنوشتی تلخ برای هنرمندی که یک عمر با چشمانش دنیای صداها را دیده بود.
نکتهای که در میان این درگذشت و اخبار معمولا گم میشود، این است که اسپندار، به تصریح خودش، شاگردی نداشت که کار او را ادامه دهد.
این جمله ساده، در واقع فاجعهای است که باید با صدای بلند از آن گفت: نوازندهای که میراثدار سنتی چند صد ساله بود، هیچگاه از سوی نهادهای فرهنگی کشور برای انتقال دانش خود به نسل بعد، بهشکل نظاممند و پیوسته، حمایت نشد.
آنچه در این سالها اتفاق افتاد، عمدتاً واکنشی و تشریفاتی بود: یک جایزه اینجا، یک تندیس آنجا، یک مصاحبه تلویزیونی وقتی خبر نابیناییاش سر و صدا کرد. اما هیچ برنامه درازمدتی برای ثبت، آموزش و تربیت جانشین برای او -و برای امثال او- وجود نداشت.
این الگو منحصر به اسپندار نیست. مرگ هنرمندان موسیقی فولکلور و محلی در ایران، از استادان موسیقی خراسان و کردستان گرفته تا نوازندگان بومی بلوچستان، لرستان، بختیاری و ... بارها و بارها با همین سناریو تکرار شده است: زیستن در حاشیه و گمنامی نسبی در طول عمر، سپس سیل ناگهانی تجلیل و تسلیت پس از مرگ.
این تناقض آشکار، خود گویای یک بحران ساختاری است. موسیقی نواحی، برخلاف موسیقی پاپ یا حتی موسیقی کلاسیک ایرانی، هیچگاه از زیرساخت رسانهای، اقتصادی و آموزشی متناسب با اهمیتش برخوردار نبوده است.
صداوسیما بهندرت به این هنرمندان فضای واقعی میدهد، وزارت ارشاد در بهترین حالت به برگزاری جشنوارههای مقطعی بسنده میکند، و دانشگاهها و هنرستانهای موسیقی کشور عملاً هیچ برنامه جدی برای مستندسازی و انتقال این سازها و ردیفها به نسل جوان ندارند.
نتیجه این غفلت، از دست رفتن تدریجی و بیبازگشت گنجینهای است که در ذهن و انگشتان چند پیرمرد و پیرزن پراکنده در گوشه و کنار کشور باقی مانده است.

ضرورت وجود این هنرمندان صرفاً جنبه فولکلوریک یا موزهای ندارد. موسیقی نواحی، حافظه زنده هویت قومی و جغرافیایی ایران است، روایتگر زیست بومی مردمانی است که تاریخشان کمتر در کتابهای رسمی نوشته شده است.
وقتی نوازندهای مانند اسپندار میمیرد بیآنکه شاگردی داشته باشد، آنچه از دست میرود فقط یک هنرمند نیست، بلکه شیوه اجرا، ریزهکاریهای فنی، و حتی بخشی از زبان موسیقایی یک منطقه است که ممکن است هرگز دوباره بازسازی نشود. ضبط صوتی و تصویری، هرچند مفید، جایگزین انتقال زنده و نفسبهنفس استاد و شاگرد نیست.
آنچه اکنون لازم است، نه بیانیههای تسلیت پرآبوتاب، بلکه اقدامی عملی و فوری است: شناسایی دقیق و بهروز بازماندگان این نسل از نوازندگان محلی در سراسر کشور، تخصیص بودجه واقعی برای برگزاری دورههای آموزش استاد شاگردی با هزینه دولت یا نهادهای فرهنگی، و ایجاد آرشیوی ملی و در دسترس از اجراهای این هنرمندان. تا زمانی که سیاستگذاری فرهنگی کشور همچنان واکنشی و مناسبتی باقی بماند.
هر بار که یکی از این استادان چشم از جهان فرو میبندد، بار دیگر با غم از دست رفتن میراثی روبهرو خواهیم شد که دیگر جایگزینی برایش نخواهد بود.
امید که دستِکم نام و نوای شیرمحمد اسپندار، از طریق آنچه در آرشیوهایی چون مؤسسه ماهور ثبت شده، برای نسلهای بعد باقی بماند؛ هرچند این باقیماندن، جای خالی استادی زنده و در حال آموزش را هرگز پر نخواهد کرد.