روزنامه شرق در یادداشتی به قلم امیر نیکرویان، به نقد رفتاری و کلامی تندروهای داخلی نسبت به میز مذاکره و تیم مذاکره کننده پرداخت و نوشت: دیپلماسی در این لحظه، نه نقطه مقابل مقاومت است، نه نشانه انفعال و نه یک دکوراسیون لیبرال؛ بلکه تنها خاکریزِ عقلانی برای توقف ماشین تخریب حریف، مهار خشونت و آغاز بازسازی ملی است.
وقتی بوی باروت فرو مینشیند و ضرورتِ ترمیم زیرساختهای آسیبدیده رخ مینماید، میز مذاکره دیگر یک انتخاب تزئینی نیست، بلکه قلب تپنده و استمرار منطقیِ سازوکار دفاع ملی است.
مسئله اصلاً این نیست که همه در داخل باید چشمبسته برای مذاکرهکنندگان کف بزنند یا باب نقد بسته شود. مخالفتِ مبتنی بر دادههای متقن، برآورد هزینههای اقتصادیِ پس از جنگ و ارائه «آلترناتیو عملی و کارآمد»، نیاز قطعی و حیاتیِ پویاییِ امنیت ملی است.
اما آنچه این روزها از حنجره برخی نوتندروها و مدعیانِ همیشگی پمپاژ میشود، نقد دلسوزانه سیاست خارجی نیست؛ تقلیل یک پرونده پیچیدهی کلان به سطح کلکلهای سکویی، عملیاتهای هیجانیِ توییتری و نزاعهای سخیفِ محفلی است. گویی سیاست بینالملل، یک «رئالیتیشوی» رسانهای یا داربیِ پایتخت است که هرکس در آن بلندتر فریاد بکشد، رگ گردن درشتتر کند و میز را محکمتر به هم بزند، قهرمان بازی است.
این نگاه تقلیلگرایانه، سادهانگارانه و بهشدت خطرناک است.
آنسوی میزِ مذاکره، تنها چند دیپلماتِ اتوکشیده ننشستهاند؛ شبکهای درهمتنیده، هوشمند و بیرحم از نهادهای امنیتی، مراکز پژوهشی، اندیشکدهها و لابیهای قدرتِ جهانی بهصورت لحظهای در حال اسکن کردن و آنالیز فضای داخلی ایراناند.
در این میدانِ مینگذاریشده، شعارهای داغ و بیمبنای داخلی، فقط مصرف محلی ندارد، بلکه برای طرف مقابل «سیگنالِ شکاف» ارزیابی میشود.
وقتی مذاکرهکنندهی ایرانی — که مأمور به اطفای حریق و مدیریت بحران است — پیش از رسیدن به میز [مذاکره]، از داخل کشور آماج اتهام «وادادگی» قرار میگیرد، طرف مقابل بهخوبی میفهمد با تیمی روبهروست که با یک جبههی تخریبی در پایتختِ خودش درگیر است. در نتیجه، دستِ دیپلمات ما در چانهزنی بسته میشود و حریف طمعِ باجخواهیِ بیشتر میکند.
تناقض دردانگیز و تاریخیِ جامعه ما دقیقاً همینجاست: کسانی امروز از روی صندلیهای امنِ پایتخت بر طبل استمرار تقابل میکوبند و دیپلماتهای خط مقدم را متهم به ترس و سازشکاری میکنند که در کارنامهی سیاسیشان، تنها صفتِ «نمایندگان چند کایی» به چشم میخورد.
اینان، برآمدگانِ صندوقهای رأی با مشارکتِ حداقلیاند که چون پایگاه اجتماعیِ لرزان و تهیِ خود را میشناسند، میکوشند فقدان وزنِ سیاسی و بیعملیِ مطلقِ خود در روزهای سختِ نبرد را، امروز با فریادهای رادیکال و تولید هیاهو در روزهای مذاکره جبران کنند.
برای این طیف، سیاست خارجی نه صحنهی تأمین منافع ملی، بلکه صرفاً سکویی برای اثبات خلوص ایدئولوژیک به پایگاهِ اقلیتیِ خودشان است.
مذاکره برای تثبیت صلح پس از یک نبردِ نفسگیر، به معنای اعتماد به آمریکا یا چشم بستن بر ذاتِ خصمانهی رژیم صهیونیستی نیست. مذاکره، تلاشِ هوشمندانه برای مدیریت بحران، بازسازی اقتصادِ جنگزده و جلوگیری از ورود کشور به چرخهی فرسایشِ بیحاصل است.
در این میان، آزاردهندهترین بخشِ ماجرا، تداومِ «رادیکالیسمِ بیهزینه» است. هزینه سه ماه جنگِ تحمیلی، آسیب دیدن زیرساختهای انرژی و صنعتی، قطعی برق، التهاب ویرانگرِ بازار ارز، فرار سرمایه و داغدار شدنِ خانوادهها را شهروندانِ عادی، کارگران، کارمندان و طبقهی متوسطی پرداختند که نه تریبونی برای فریاد زدن دارند و نه حاشیهی امنی برای فرار.
این یک دوگانهسازیِ بهشدت ریاکارانه است که عدهای برای مردمِ کوچه و بازار «مرگ بر دیپلماسی» و زیستن در انزوا و آوار را تجویز کنند، اما امکاناتِ زیست، تحصیل و دور زدنِ تحریمها را برای خود و آقازادگانشان به شکلِ «ویژه» حفظ کنند. این مدل از سیاستورزی، در واقع «عمومی کردنِ هزینههای سنگینِ ایدئولوژی» و «خصوصیسازیِ منافعِ حاکمیتی» است.
این سبک از سیاستورزیِ پرفورمنسی و نمایشی، صرفاً یک بداخلاقیِ رسانهای نیست، بلکه خنجر زدن به امنیت ملی است.
کسانی که امروز با کلماتِ آتشین، سنگاندازیِ تقنینی و توییتهای تحریکآمیز، راه را بر تنفسِ دیپلماتیک میبندند، باید روشن کنند که جایگزینِ عملیشان برای جبرانِ آسیبهای زیرساختی چیست؟ باید بگویند فردا که شیرازهی اقتصادِ تحتِ فشار از هم گسیخت، چه کسی پاسخگو خواهد بود؟ هرچند تاریخِ معاصر ایران بارها اثبات کرده است که این صداهای بلند و گلوهای پاره، در روزهای پاسخگویی به مردم، غایبترین افرادِ میداناند.
حقیقتِ سخت و گریزناپذیر این است: قدرتِ نظامی و میدانی، هرچند هم که باشکوه و حماسی باشد، اگر در زمانِ مناسب با دیپلماسی درنیامیزد و به دستاوردِ سیاسی تبدیل نشود، به فرسایشِ مطلق کشیده خواهد شد؛ همانطور که دیپلماسیِ بدون پشتوانهی قدرتِ میدانی، به التماس میگراید.
هنرِ حکمرانیِ بالغانه، متصل کردنِ این دو بازو در زمانِ طلاییِ خویش است، نه قربانی کردنِ یکی به پای شعارهای دیگری.