عصر ایران؛ باشو بیدرانی - جنگ اخیر میان آمریکا و ایران فقط معادلات خاورمیانه را تغییر نداد؛ در داخل آمریکا نیز بار دیگر موقعیت سیاسی دونالد ترامپ را وارد مرحلهای تازه کرد. مردی که سالها با شعار پایان دادن به «جنگهای بیپایان آمریکا» شناخته میشد، اکنون در موقعیتی قرار گرفته که باید توضیح دهد سیاست «اول آمریکا» چگونه با ورود مستقیم به یک بحران نظامی بزرگ سازگار است.
ترامپ از همان زمان ورودش به سیاست، خود را در تقابل با جریان سنتی سیاست خارجی آمریکا تعریف میکرد؛ جریانی که پس از جنگ سرد، مداخله نظامی گسترده آمریکا را بخشی طبیعی از رهبری جهانی واشنگتن میدانست. او بارها جنگ عراق را «فاجعه» خواند، از هزینههای جنگ افغانستان انتقاد کرد و مدعی بود نخبگان سیاسی واشنگتن آمریکا را وارد درگیریهایی کردهاند که نه پیروزی روشنی داشتهاند و نه سودی برای شهروند عادی آمریکایی.
همین مواضع، یکی از دلایل اصلی محبوبیت او در میان بخشی از رأیدهندگان آمریکایی بود؛ بهویژه طبقه متوسط و کارگرانی که احساس میکردند دولت آمریکا میلیاردها دلار در خاورمیانه خرج کرده، در حالی که زیرساختها و اقتصاد داخلی خود آمریکا دچار فرسایش شده است. شعار «اول آمریکا» فقط یک ایده اقتصادی نبود؛ نوعی خستگی ملی از نقش پلیس جهانی نیز در آن نهفته بود.
اما جنگ علیه ایران این تصویر را پیچیدهتر کرده است. حتی اگر کاخ سفید تلاش کند عملیات نظامی را محدود، ضروری یا دفاعی توصیف کند، واقعیت این است که آمریکا بار دیگر مستقیماً وارد بحرانی در خاورمیانه شده؛ همان منطقهای که ترامپ و هوادارانش سالها وعده فاصله گرفتن از آن را میدادند.
اینجاست که تناقض اصلی ظاهر میشود. ترامپ همواره تلاش کرده خود را همزمان «رهبر قدرتمند» و «ضد جنگهای پرهزینه» نشان دهد. او میخواهد به رأیدهندگان بگوید که آمریکا باید مقتدر باشد، اما وارد باتلاقهای نظامی طولانی نشود. مشکل اینجاست که در عمل، مرز میان «نمایش قدرت» و «ورود به چرخه درگیری» همیشه روشن نیست.
در واقع، ترامپ اکنون میان دو بخش مهم از پایگاه سیاسی خود گرفتار شده است. از یک سو، جریانهای سنتیتر محافظهکار و بخشهایی از ساختار امنیتی آمریکا از نمایش قدرت نظامی حمایت میکنند و معتقدند عقبنشینی آمریکا، رقبایی مانند ایران، چین یا روسیه را جسورتر میکند. از سوی دیگر، بخشی از پایگاه پوپولیستی و ملیگرای ترامپ اساساً از سیاست خارجی مداخلهگر خسته شده و خواهان تمرکز بیشتر بر مشکلات داخلی آمریکاست.
این شکاف در میان جمهوریخواهان طی سالهای اخیر عمیقتر شده است. حزب جمهوریخواهِ دورانِ جرج دبلیو بوش با حزب جمهوریخواهِ دوران ترامپ تفاوت مهمی دارد. در دهه ۲۰۰۰، مداخله نظامی و پروژههای «ملتسازی» هنوز در میان بسیاری از محافظهکاران محبوب بود. اما پس از دو دهه جنگ، بخش بزرگی از راست آمریکایی بهسمت نوعی انزواگرایی نسبی حرکت کرده است.
جنگ اخیر این پرسش را دوباره زنده کرده که آیا ترامپ واقعاً توانسته آمریکا را از الگوی سنتی مداخلهگری دور کند یا نه. منتقدانش میگویند او، با وجود همه شعارهایش، همچنان در نهایت به همان منطق قدیمی قدرت نظامی تکیه میکند. هوادارانش اما استدلال میکنند که تفاوت اصلی در «مقیاس» و «هدف» است؛ اینکه ترامپ بهدنبال جنگهای طولانی و اشغال نظامی نیست، بلکه میخواهد با ضربات محدود، بازدارندگی ایجاد کند.
اما سیاست فقط به واقعیت میدانی وابسته نیست؛ به تصویر ذهنی نیز بستگی دارد. و تصویر ترامپ پس از جنگ، دیگر بهسادگی سالهای نخست ظهورش نیست. او زمانی نماد شورش علیه نخبگان سیاست خارجی واشنگتن بود؛ کسی که میگفت آمریکا نباید وارد جنگهای بیپایان شود. اکنون اما بخشی از افکار عمومی میپرسد آیا او نیز، دیر یا زود، به همان ساختار سنتی قدرت در واشنگتن نزدیک شده است؟
در عین حال، جنگ اخیر ممکن است برای ترامپ فرصت هم ایجاد کند. در تاریخ آمریکا، رؤسایجمهور اغلب در دورههای بحران امنیتی میکوشند تصویر «رهبر مقتدر» را تقویت کنند. ترامپ بهخوبی میداند که بخشی از جامعه آمریکا هنوز از سیاستمداری که قاطع و تهاجمی به نظر برسد استقبال میکند، بهویژه در دورهای که جهان بیثباتتر شده است. بنابراین او احتمالاً تلاش خواهد کرد جنگ را نه بهعنوان تناقضی با شعارهایش، بلکه بهعنوان اثبات قدرت رهبری خود معرفی کند.
اما خطر نیز کم نیست. اگر بحران طولانی شود، هزینه اقتصادی افزایش یابد یا آمریکا دوباره درگیر چرخهای فرسایشی در خاورمیانه شود، همان افکار عمومی که روزی از شعارهای ضدجنگ ترامپ حمایت میکرد، ممکن است علیه او موضع بگیرد. جامعه آمریکا پس از عراق و افغانستان نسبت به جنگهای بلندمدت حساستر شده و اعتمادش به وعدههای «عملیات محدود» کمتر از گذشته است.
در سطحی عمیقتر، ماجرا فقط درباره ترامپ نیست؛ بلکه درباره بحران هویت سیاست خارجی آمریکاست. آمریکا هنوز نمیداند چگونه میتواند هم قدرت اول جهان باقی بماند و هم از هزینههای نقش امپراتوریمآبانهاش فاصله بگیرد. ترامپ یکی از نمادهای این تناقض است: سیاستمداری که از خستگی آمریکا از جنگ سخن گفت، اما اکنون خود در میانه همان معادلات منتهی به جنگ ایستاده است.
شاید به همین دلیل، جنگ اخیر نه فقط یک بحران نظامی، بلکه آزمونی سیاسی برای ترامپ و جنبش «اول آمریکا» نیز باشد؛ آزمونی که نشان خواهد داد آیا این جریان واقعاً بدیلی برای سیاست خارجی سنتی آمریکاست، یا فقط نسخهای متفاوت از همان منطق قدیمی قدرت.