فیلم بیشتر »»
کد خبر ۱۱۵۵۴۵۰
تاریخ انتشار: ۲۲:۵۳ - ۲۲-۰۱-۱۴۰۵
کد ۱۱۵۵۴۵۰
انتشار: ۲۲:۵۳ - ۲۲-۰۱-۱۴۰۵

چرا در 40 روز جنگ نمی‌توانستم فیلم یا سریال ببینم؟

تنهایی
در این چهل روز، هر بار که می‌خواستم فیلمی ببینم، حس می‌کردم دارم از چیزی فرار می‌کنم. انگار خندیدن به یک صحنه‌ی کمدی، یا غرق شدن در داستانی دیگر، نوعی بی‌توجهی به واقعیتی بود که بیرون از قاب‌ و در اطرافم جریان داشت.
عصر ایران ؛ کاوه معین‌فر - در چهل روز جنگ، جهان برای من شکل دیگری پیدا کرد، نه اینکه فقط خبرها زیاد شده باشد یا تصاویر جنگ تکان دهنده بود، انگار چیزی در درون من تغییر کرده بود.
 
من که قبلا با یک چای و یک قسمت از یک سریال می‌توانستم از خستگی روز جدا شوم، حالا حتی توانایی انتخاب یک فیلم ساده را هم نداشتم. 
 
صفحه‌ی تلویزیون روشن می‌شد، اما ذهن من جای دیگری بود. در میان خبرها، تصاویر، و سکوت‌های سنگینی که بعد از هر گزارش خبری در من باقی می‌ماند.
 
جنگ، آهسته و بی‌صدا، وارد ذهن آدم می‌شود. از میان همه چیز عبور می‌کند، در تصاویر کوتاه جا می‌گیرد، و بعد در دل آدم می‌نشیند. 
 
در این چهل روز، هر بار که می‌خواستم فیلمی ببینم، حس می‌کردم دارم از چیزی فرار می‌کنم. انگار خندیدن به یک صحنه‌ی کمدی، یا غرق شدن در داستانی دیگر، نوعی بی‌توجهی به واقعیتی بود که بیرون از قاب‌ و در اطرافم در جریان داشت.
 
گاهی فیلم دیدن نیاز به ذهنی سبک دارد. نیاز به لحظه‌ای آرام که آدم بتواند خود را به داستان بسپارد. اما در این چهل روز، ذهن من پر بود. پر از پرسش‌هایی که جواب مشخصی نداشتند. پر از نگرانی‌هایی که هر روز شکل تازه‌ای پیدا می‌کردند. وقتی ذهن آدم پر باشد، حتی زیباترین داستان‌ها هم جایی برای نشستن پیدا نمی‌کنند.

چرا در 40 روز جنگ نمی‌توانستم فیلم یا سریال ببینم؟
 
چند بار تلاش کردم. سریالی را شروع کردم، اما بعد از چند دقیقه متوجه شدم که اصلاً نمی‌دانم شخصیت‌ها چه می‌گویند. تصویرها می‌گذشتند، دیالوگ‌ها گفته می‌شدند، اما ذهن من همچنان درگیر خبرهایی بود که چند ساعت قبل خوانده بودم. 
 
فیلم برایم تبدیل شده بود به صداهایی دور و تصویرهایی بی‌جان. انگار من آنجا نبودم، یا شاید بهتر است بگویم، ذهن من آنجا نبود.
 
جنگ فقط صدای انفجار نیست. جنگ یعنی انتظار. یعنی نگرانی دائمی. یعنی چک کردن خبرها، حتی وقتی می‌دانی چیزی تغییر نکرده است. یعنی بیدار شدن با اولین فکر درباره‌ی آنچه در حال رخ دادن است. در چنین حالتی، فیلم دیدن شبیه تلاش برای خوابیدن در اتاقی است که چراغ‌هایش خاموش نمی‌شوند و پر از سروصداست.
 
از طرفی، نوعی احساس گناه هم در من شکل گرفته بود. وقتی می‌خواستم فیلمی ببینم، در ذهنم این سؤال می‌آمد که آیا طبیعی است در حالی که جایی دیگر، آدم‌ها با ترس و ناامنی زندگی می‌کنند، من در حال تماشای یک داستان خیالی باشم؟ این سؤال شاید منطقی نباشد، اما احساس‌ها همیشه منطقی نیستند. گاهی فقط می‌آیند و در دل آدم جا می‌گیرند.
 
قبلا فیلم دیدن یا حتی فوتبال نگاه کردن برای من نوعی فاصله گرفتن از دنیا بود، فرصتی برای نفس کشیدن میان شلوغی‌ها. اما در این چهل روز، دنیا آن‌قدر نزدیک شده بود که فاصله گرفتن از آن تقریباً غیرممکن به نظر می‌رسید. انگار هر داستانی که شروع می‌شد، خیلی زود رنگ می‌باخت در برابر واقعیتی که بیرون جریان داشت.
 
در این میان، سکوت بیشتر از هر چیز دیگری به من نزدیک شد. به جای فیلم دیدن، گاهی فقط می‌نشستم و به شکلی الکی به صفحه موبایلم نگاه می‌کردم. 
بدون تصویر، بدون صدا فقط با فکرهایی که می‌آمدند و می‌رفتند. شاید این سکوت نوعی دفاع بود، نوعی تلاش برای هضم اتفاق‌هایی که ذهنم هنوز آماده‌ی پذیرش کاملشان نبود.
 
عجیب است، اما در چنین روزهایی آدم متوجه می‌شود که سرگرمی فقط سرگرمی نیست. فیلم یا سریال دیدن فقط گذراندن وقت نیست. برای تماشای یک داستان از جهانی دیگر، آدم باید در درونش جایی برای خیال داشته باشد. باید بتواند برای لحظاتی، جهان واقعی را کنار بگذارد. اما وقتی جهان واقعی بیش از حد سنگین می‌شود، خیال هم جایی برای نفس کشیدن پیدا نمی‌کند.
 
این چهل روز برای من بیشتر شبیه عبور از یک مه غلیظ بود. همه چیز در جریان بود، اما با وضوح کمتر. حتی چیزهایی که قبلاً ساده و روزمره بودند، رنگ دیگری گرفته بودند. فیلم دیدن هم یکی از همان چیزها بود، عادتی ساده که ناگهان تبدیل شد به کاری دشوار.
 
چرا در 40 روز جنگ نمی‌توانستم فیلم یا سریال ببینم؟
 
شاید با گذشت زمان، این حس کم‌رنگ‌تر شود. شاید دوباره بتوانم بنشینم و یک فیلم را بدون حواس‌پرتی تماشا کنم. شاید دوباره داستان‌ها بتوانند مرا با خودشان ببرند. اما فعلاً، در این روزها، ذهن من هنوز درگیر واقعیتی است که اجازه نمی‌دهد خیال به آرامی شکل بگیرد.
 
گاهی آدم فکر می‌کند که دور بودن از محل انفجار یعنی مصون بودن از آن. اما حقیقت این است که جنگ، از طریق خبرها، تصاویر و نگرانی‌ها، مرزها را رد می‌کند و به درون آدم‌ها راه پیدا می‌کند. و وقتی این اتفاق می‌افتد، حتی ساده‌ترین لذت‌ها هم برای مدتی دور می‌شوند.
 
در این چهل روز، من فیلم یا سریالی ندیدم، نه به این دلیل که آنها جذاب نبودند، بلکه چون ذهنم جای دیگری بود. چون قلبم هنوز درگیر خبرهایی بود که هر روز می‌آمدند. چون گاهی واقعیت آن‌قدر پررنگ می‌شود که داستان‌ها برای مدتی عقب می‌نشینند.
 
و شاید این هم بخشی از انسان بودن است، اینکه در زمان‌هایی، نتوانیم خودمان را از واقعیت جهان جدا کنیم. اینکه گاهی، حتی در سکوت یک اتاق، صدای دوردست اتفاق‌ها را بشنویم، و در این میان، فقط صبر کنیم تا دوباره، آرامش آهسته و بی‌صدا برگردد.
ارسال به دوستان
captcha
زمان تعویض فیلتر بنزین خودروهای ایرانی /فیلتر بنزین را روی کیلومتر چند عوض کنیم؟ قتل به خاطر فیلم سیاه/ رفیق صمیمی تبدیل به قاتل شد/ پای همسرم در میان بود بررسی بالینی اثر عصاره سیر در درمان عفونت پاپیلومای انسانی داروی میلیونی برای بیماری ساده/ چرا بیمه‌ها در برابر گرانی‌ها فلج شده‌اند؟ مرغ دریایی جدید از راه رسید / BYD سیگال جدید چه ویژگی هایی دارد (+تصاویر) «می‌خواست به من دست‌درازی کند»/ روایت خونین نوجوان از قتل راننده ۴۱ برند مکمل‌ ورزشی غیرمجاز شدند / مصرف کنندگان کد رهگیری درج‌شده روی محصول را استعلام کنند مسمومیت با آبمیوه و سرقت خودرو/ جزئیات قتل مرد ۷۰ ساله در مسیر سفر امروز با حافظ: شاه ترکان فارغ است از حال ما، کو رستمی؟ (+آواز شجریان) رازهای کلامی دروغ‌گوها: گوش‌ها را باور کنید، نه چشم‌ها را با «دی رکس» آشنا شوید؛ گونه‌ای قارچ جدید با قد نیم‌متر که به اندازه دایناسورها قدمت دارد(+عکس) آموزش زبان انگلیسی به سبک عصر ایران / درس صد و هفت آیا PA-915 آینده درمان افسردگی است؟ یافته های امیدوارکننده دانشمندان ژاپنی «تختی و فردین» به همراه تیم ملی کشتی در دریای خزر؛ اوایل دهه 30(عکس) گربه ها شاهکار تکامل هستند؟ 8 ویژگی عجیب که آن ها را منحصر به فرد می کند
نظرسنجی
پیش بینی شما: قبل از انتخابات آمریکا، به ایران حمله می شود؟