سعدی - صفحه 2

برچسب جستجو
چندین چراغ دارد و بیراه می‌رود / بگذار تا بیفتد و بیند سزای خویش
کد خبر: ۱۱۳۱۰۰۰    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۱۰/۱۸

با چون خودی درافکن اگر پنجه می‌کنی / ما خود شکسته‌ایم چه باشد شکست ما
کد خبر: ۱۱۳۰۳۳۶    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۱۰/۱۶

نصیحتگوی را از من بگو ای خواجه دم درکش / چو سیل از سر گذشت آن را چه می‌ترسانی از باران
کد خبر: ۱۱۲۹۶۴۵    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۱۰/۱۴

کد خبر: ۱۱۲۸۶۰۸    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۱۰/۱۰

محمود دولت‌آبادی نویسنده پیشکسوت کشورمان در پی درگذشت بهرام بیضایی یادداشتی منتشر کرد.
کد خبر: ۱۱۲۷۸۶۰    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۱۰/۰۷

شرح غم هجران تو هم با تو توان گفت / پیداست که قاصد چه به سمع تو رساند
کد خبر: ۱۱۲۷۵۷۷    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۱۰/۰۷

باب سوم حکایت بیست و ششم
دزدی گدایی را گفت: شرم نداری که دست از برایِ جوی سیم پیشِ هر لَئیم دراز می‌کنی؟
کد خبر: ۱۱۲۷۵۰۹    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۱۱/۰۴

باب سوم حکایت بیست و پنجم
ابلهی را دیدم سَمین، خِلعتی ثَمین در بر و مَرْکَبی تازی در زیر و قَصَبی مصری بر سر.
کد خبر: ۱۱۲۷۵۰۸    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۱۰/۰۸

دیگران چون بروند از نظر از دل بروند / تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
کد خبر: ۱۱۲۶۴۲۱    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۱۰/۰۳

باب سوم حکایت بیست و چهارم
دست‌ و‌ پا‌بریده‌ای هزارپایی بکُشت. صاحبدلی بر او گذر کرد و گفت: سُبْحٰان‌َالله! با هزار پایْ که داشت چون اجلش فرا‌ رسید از بی‌دست‌و‌پایی گریختن نتوانست.
کد خبر: ۱۱۲۵۸۸۱    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۱۰/۰۶

باب سوم حکایت بیست و سوم
صیّادی ضعیف را ماهیِ قوی به دام اندر افتاد، طاقتِ حفظِ آن نداشت. ماهی بر او غالب آمد و دام از دستش در‌ رُبود و برَفت.
کد خبر: ۱۱۲۵۸۸۰    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۱۰/۰۴

باب سوم حکایت بیست و دوم
آورده‌اند که در مصر اَقاربِ درویش داشت. به بقیّتِ مالِ او توانگر شدند و جامه‌های کهن به مرگِ او بدریدند و خَزّ و دِمیاطی بریدند. هم در آن هفته یکی را دیدم از ایشان بر بادپایی روان، غلامی در پی دوان.
کد خبر: ۱۱۲۵۸۷۹    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۱۰/۰۱

باب سوم حکایت بیست و یکم
نه! که دریایِ مغرب مشوَّش است. سعدیا! سفری دیگرم در پیش است. اگر آن کرده شود، بقیّتِ عمرِ خویش به گوشه بنشینم.
کد خبر: ۱۱۲۲۹۷۷    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۹/۲۹

باب سوم حکایت بیستم
یکی از پادشاهان گفتش: همی‌نمایند که مالِ بی‌کران داری و ما را مهمّی هست، اگر به برخی از آن دست‌گیری کنی چون ارتفاع رسد وفا کرده شود و شُکر گفته.
کد خبر: ۱۱۲۲۹۷۶    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۹/۲۵

باب سوم حکایت نوزدهم
یکی از ملوک با تنی چند خاصان در شکارگاهی به زمستان از عمارت دور افتادند، تا شب در‌آمد، خانهٔ دهقانی دیدند. مَلِک گفت: شب آنجا رَویم تا زحمتِ سرما نباشد.
کد خبر: ۱۱۲۲۹۷۵    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۹/۲۲

سعدی ملامت نشنود ور جان در این سر می‌رود / صوفی گران‌جانی بِبر ساقی بیاور جام را
کد خبر: ۱۱۲۱۶۶۸    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۹/۱۸

بیا تا یک زمان امروز خوش باشیم در خلوت که در عالم نمی‌داند کسی احوال فردا را
کد خبر: ۱۱۱۹۸۰۶    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۹/۱۲

ای آفتابِ روشن و ای سایهٔ همای / ما را نگاهی از تو تمام است اگر کنی
کد خبر: ۱۱۱۶۱۱۳    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۹/۰۱

شوق است در جدایی و جور است در نظر هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم
کد خبر: ۱۱۱۵۳۱۳    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۸/۲۸

زمین باغ و بستان را به عشق باد نوروزی / بباید ساخت با جوری که از باد خزان آید
کد خبر: ۱۱۱۴۱۸۱    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۸/۲۵

آخرین اخبار
پربازدید ها