باب پنجم

برچسب جستجو
باب پنجم حکایت ششم
شبی یاد دارم که یاری عزیز از در در آمد؛ چنان بیخود از جای برجستم که چراغم به آستین کشته شد.
کد خبر: ۱۱۷۹۸۶۵    تاریخ انتشار : ۱۴۰۵/۰۷/۰۵

باب پنجم حکایت پنجم
یکی را از متَعَلّمان کمالِ بَهجتی بود و معلّم از آن جا که حسِّ بشریّت است با حُسنِ بَشَرهٔ او معاملتی داشت و وقتی که به خلوتش دریافتی
کد خبر: ۱۱۷۹۸۶۴    تاریخ انتشار : ۱۴۰۵/۰۵/۲۶

باب پنجم حکایت سوم
یکی را از متَعَلّمان کمالِ بَهجتی بود و معلّم از آن جا که حسِّ بشریّت است با حُسنِ بَشَرهٔ او معاملتی داشت و وقتی که به خلوتش دریافتی.
کد خبر: ۱۱۷۱۶۸۹    تاریخ انتشار : ۱۴۰۵/۰۵/۰۲

باب پنجم حکایت دوم
گویند خواجه‌ای را بنده‌ای نادر الحُسن بود و با وی به سبیلِ مودّت و دیانت نظری داشت.
کد خبر: ۱۱۷۱۶۸۸    تاریخ انتشار : ۱۴۰۵/۰۴/۲۱

آخرین اخبار
پربازدید ها