عصر ایران؛ روفیا عابدی (نکتهسنج)- «مادر»ها سه اثر تاثیرگذارند در حوزه رمان و نمایشنامه و از سه نویسنده شهیر به ترتیب انتشار: ماکسیم گورکی، برتولت برشت و پرل باک که فارغ از تغییرات اجتماعی، مسایل حزبی و سیاسییی که موجب انتشار این سه اثر شده نگاه متفاوت نویسنده و توقعشان از مادرِ قصه شان را بازمیتابانند.
از «مادر» ماکسیم گورکی شروع میکنیم که طرح اولیه آن را از سال ۱۹۰۲ در ذهن خود پرورش داد و سال ۱۹۰۶ بر کاغذ آورد.
هرچند مادر ماکسیم گورکی بیش از آنکه یک رمان محسوب شود در واقع مانیفست «لنین» است. زیرا رمان به یک بروشور عقیدتی میماند که گویا به جای آنکه در کتاب گنجانده شود نویسنده در حواشی آن قصهاش را نوشته است.
دوستی گورکی با لنین بیشتر از دوستی او با تولستوی و چخوف روی انتشار این کتاب اثر گذاشت. چرا که عضویت فعال در جنبش سوسیال دموکرات مارکسیستی باعث شد تا «مادر» متولد شود هرچند بعدها منتقد صریح لنین شد اما مادر او به جا ماند تا نماد مبارزه با استبداد تزار شود.
«پهلاگی» مادر رمان ماکسیم گورکی زنی است که سواد خواندن و نوشتن ندارد و همسر و پسرش هر دو کارگر کارخانهاند و هر دو زیر بار فقر و ظلم! گویا این سرنوشت نسلهاست که هر کدام میآیند با حداقلها زندگی کنند و درنهایت در فقر و فلاکت بمیرند.
همسر با زیاده نوشی و خشونت علیه زن مخالفتش را با این نوع زندگی ابراز میکند. آنکه قدرتمندتر است به او ظلم میکند و او به ضعیفتر از خود. اما پسر قصد دارد به این چرخه معیوب پایان دهد و برای این هدف ، مبارزه با ظالم و افرادی که او را استثمار میکنند شروع میکند.
(پاول)پسرِ (پهلاگی) کتاب میخواند و با دوستان و همفکرانش به مباحثه مینشیند. ترس مادر او را مردد میکند منتها کم کم به جای آنکه با ترس منزوی شود یا سدی بر سر راه فرزندش باشد با عشق و ایمان به پاول وارد مسیر او میشود. خواندن و نوشتن میآموزد چرا که قدم اول مبارزه آگاهی است و سعی میکند نقشی در مبارزات کارگران داشته باشد.
هرچند گورکی پایهگذار رئالیسم اجتماعی است اما نمیتوان از این حقیقت چشم پوشید که رمان او سراسر ایدئولوژیک و پر از شعار در بیان عقاید سوسیالیستی و کمونیستی است و مادر گورکی صرفاً یک زن یا مقام مادر نیست بلکه نماد یک طبقه است. طبقهای از کارگران که اگر کمی به حقوقشان آگاهتر باشند شرایطی را که در آن زندگی میکنند نمیپذیرند.
با اینکه (پهلاگی) زنی محتاط دنباله رو و با ایمان است که سعی میکند اعمالش در مبارزه با تزار با عقایدش همسو باشد اما او هم گاهی درگیر تعارض میشود و در تنهایی شروع به پرسشهایی از خود میکند:
«وای خدای ، من چقدر آدم در این دنیا فراوان است و هر کسی هم یک جور گله از روزگار دارد پس آخر آدمهای شاد و خوشبخت کجا هستند؟» به مرور اما هم اوست که میگوید: «آقایانی هم هستند که خود را فدای مردم میکنند و در تمام مدت عمرشان در زندانها متحمل رنج و عذاب میشوند.»
مادر سعی میکند تا اعمال تزار را از عقاید مسیح منفک کند اما گورکی مادر را در قصهاش معلول شرایط میکند. حوادث در بیرون اتفاق میافتد و افراد متفاوت نظرات شان را ابراز میکنند و ما ناظر واکنش مادر هستیم.
هر قدر پهلاگی مردد است نویسنده قاطع و راسخ نظرات خود را ابراز و گاهی حتی با اجبار بیان میکند و می نویسد: «در شهرها معابدی پر از طلا و نقره وجود داشت که خدا نمیدانست با آنها چه کند ولی بر جلوی خان همان معابد بینوایان بدبختی از سرما برخورد میلرزیدند و دستشان را به امید اینکه پول حر ناچیزی به عنوان صدقه بگیرند دراز کرده بودند. او سابقاً این منظره را دیده و نیز در کلیساهای ثروتمند. با رداهای زربفت و جواهرنشان کشیشان کلبههای محقر و کثیف بینوایان و جامههای ژنده و شرم آور ایشان را دیده بود. لیکن در آن هنگام این چیزها به نظرش کاملاً عادی جلوه میکرد. و حال آنکه اکنون این وضع به نظرش ناپذیرفتنی و وهنآور میآمد. خاصه که میدانست کلیسا برای فقرا بسیار بیش از اغنیا گرامی و ضروری است.»
با این حال در نهایت فریاد اعتراض مادر هم بلند میشود و میگوید. « ما چرا میگذارید از گرسنگی بمیرید؟ برای آزادی کار بکنید. چون آزادی هم نان به شما خواهد داد و هم حقیقت را.»

تابلو مادر و فرزند. اثر لئون ژان باسیل پرو نقاش فرانسوی قرن نوزدهم
«برتولت برشت» که همه او را در نمایشنامه نویسی تحسین میکنند، نمایشنامه مادر خود را با الهام از مادر گورکی در سالهای ۱۹۳۰ و ۱۹۳۱ نوشت. هر قدر مادر گورکی زنی آرام محتاط و دنباله رو است مادر برشت اما جسور است و کنجکاو و زیرک.
او نه تنها دنباله رو نمیماند بلکه خود پیشرو است و حتی پا را فراتر میگذارد و به آنان که به نام عقایدشان فقر و جبر را میپذیرند طعنه میزند. زمانی که زنان همسایه برای همدردی با او کتاب مسیح را میآورند و میگویند مسیح پسرش را از او گرفت او میگوید: مسیح نه، تزار او را از من گرفت و بعد سعی میکند با زبان آنان زیرکانه به آنان هشدار دهد آیا مسیح است که باعث شده اجاره خانهشان عقب بیفتد یا قرار است مسیح آنها را از خانهشان بیرون کند؟
این طعنههای عریان و صریح در فصل آخر به سمت میهن پرستانی میرود که برای اتمام جنگ به دنبال ادوات جنگیاند: آیا واقعاً میخواهند با جنگ به اتمام جنگ بروند؟یا قرار است برای منفعت خود جنگ را ادامه دهند؟
گورکی واکنش مادری به محیط اطراف را توصیف میکند. خودش راوی است و مادر در کنار بقیه قهرمانان و پسرش پاول در متن داستان قرار دارند. هر چند اینجا هم گاه این بحثهای ایدئولوژیک ما را با خود همراه میکند اما مادر برشت تا حد زیادی خودخالق شرایط است.
در این نمایشنامه هم اعجاز قلم برشت که همان صراحت و ایجاز در نگارش است خود را به زیباترین شکل نشان میدهد.
در نهایت در سال ۱۹۳۳ (پرل باک ) مادرِ خود را در سرزمین ادبیات متولد میکند. آیا واقعاً پرل باک ، مادر را طبق نظری در همین تارنما به گونه ای ترسیم کرده که «نشان دهد حتی در سختترین شرایط انسان میتواند با عشق اخلاق و استقامت و دشواریها فائق آید؟»
آیا واقعاً مادر پرل باک یک فرد از خود گذشته و عاشق فرزندان است یا زنی بیسواد و عامی که بر پایۀ غریزه رفتار می کند؟
والدین پرل باک هر دو مُبلّغ مسیحی بودند و به واسطه آنان او نیز از نوزادی پا به سرزمینی گذاشت که آموختههای مسیح به آنجا راه نداشت و نیافت.
درست است که او اولین زن برنده نوبل ادبی آمریکاست که به خاطر کتاب «خاک خوب» جایزه نوبل ادبیات و پولیتزر را از چین با خود به آمریکا برد اما آنچه دو اثر او- خاک خوب و مادر- را متفاوت ساخته این است که در درون او آنچه آموخته و تجربه کرده و به باورهایی انجامیده به تفاهم و سکوت خالصانه بودایی رسیده و ته نشین شدهاند و در این دو اثر همانها را روایت میکند؛ نه مستقیما که می کوشد همان احساس را منتقل کند.
او ناظر رشد و گسترش انقلاب مائوست اما به دور از هیجان نظریات انقلاب و عقاید مائو و دو سال در فرانسه تحصیل کرده اما در این دو اثر حتی به معرفی عقاید خود یا تجربههایش نمیپردازد.
ما اگرچه گاهی راوی را در سطور کتاب از دست می دهیم و خودمان را در اتاقهای کاهگلی و دود گرفته دهقانان مییابیم اما نه از آن فقر رنج میبریم و نه آن زندگی کاملا ابتدایی ما را به وجد میآورد بلکه به لطف قلم پرل باک تنها ناظر بی تعصب دورهای از تاریخ چین می شویم.
در کتاب مادر پرل باک با زنی بکر روبه روییم: زنی عامی و دهقان و بیسواد اما تا حدی آگاه به خواستهای خود. این زن «مادر» کاملاً تسلیم «کتاب خاک خوب» نیست. مهربان و دوست داشتنی و سرشار از انرژی زنانگی و جوانی است. مانند زنان هم دوره هم در مزرعه کار میکند و هم به امور خانه و کودکان میپردازد و هم طبق سنت و آداب سرزمینشان در نگهداری از مادر همسرش می کوشد که با آنان زندگی می کند.
اما در این میان نسبت به رفتار نابالغانه همسرش بیتفاوت نیست گاهی خشم میگیرد و قهر میکند. چون پولی که برای امور خانه لازم است نباید برای یک دست لباس نو مرد صرف شود. مرد اما بیشتر از آنکه مرد باشد به کودکی ناپخته و بیمسئولیت و ابله شباهت دارد. جاهلی با این دغدغه اصلی که چرا باید زندگی مردی چون او که در بازی ورق و قمار بسیار متبحر است صرف کار بر روی زمین و سیر کردن شکم کودکانی شود که زنش میزاید؟ در نظر او چون زن کودکان را میزاید پس مسئولیت سیر کردن و رشد کودکان هم با اوست و او باید تنها به تفریح خودش بپردازد و در نهایت روزی بیخبر به دنبال آرزوهای خودش میرود و زن و سه فرزند و حتی مادرش را تنها میگذارد و با همه این تفاصیل مادر یک زن مظلوم و مهجور و از خود گذشته است.
بعد از رفتن مرد برای آنکه از ترحم و سرزنش دیگران مصون بماند تظاهر میکند مرد شغل مناسبی در شهر پیدا کرده و رفته تا برای رفاه او و فرزندان پول بفرستد. برای این منظور حتی گاهی به روستایی دور می رود و از انجا به ظاهر از طرف همسرش برای خودش نامه و پول میفرستد!
در این گیر و دار نسبت به مشکل بینایی دخترش سهل انگاری میکند و زمانی که خودش سخت بیمار میشود و میفهمد که به عروسش محتاج است و دختر نابینا نمیتواند او را آنطور که باید نگاه دارد دختر را به پیشنهاد عروس به خانه شوهر در جایی دور از تمدن می فرستد. زن جوان است و سرشار از غرایز زنانگی و به خود این حق را میدهد عاشق شود و بلغزد.
مادر پرل باک زنی شاید زنی ساده و بیسواد باشد اما در چهارچوب کلاسیک و مریم گونه و مظلوم و منزوی جای نمیگیرد.
او به فرزندانش علاقه دارد اما در عین حال خودش را میبیند و میشناسد و میداند که میخواهد علایقش را زندگی کند و این را حق خود میداند و برای از دست دادن زنانگی و فرسایش جوانی در طول زمان افسوس می خورد.
نویسنده با واقع بینی خود، تصور ما را از زن و تحمل او به زن و علایق و تجمل او تغییر میدهد.
او نمی خواهد توقع ما از یک زن ایثارگر و مادر فداکار ، جای حقیقت یک انسان و یک زن و یک مادر را بگیرد. فردی که نه شیطان است نه فرشته بلکه یک انسان است.
پرلباک نخواسته برای ما زن را مادر بسازد بلکه خواسته مادر را زنی تفسیر کند که پیش از آنکه مادر یا زن باشد یک انسان است.
پرل باک سعی نمیکند به ما بیاموزد ، چرا که خود را آموزگار نمیداند بلکه میخواهد آنچه را که واقعیت است همانند یک مستندساز به ما نشان دهد: عریان و صریح و به دور از جانبداری و عقاید از پیش تعیین شده و کلیشهای در مورد مادران و زنان.
او قهرمان نمیسازد بلکه یک زندگی عادی را به ما نشان میدهد. اینکه انسانها در برابر مشکلات ممکن است چه واکنشی از خود نشان بدهند. اینکه گاهی حتی مادر هم بین فرزندان تفاوت قائل میشود و چطور در زمان بحران تصمیم میگیرد.
در این میان البته نفوذ آرام و بیصدای انقلاب مائو را هم در سطور کتاب میبینیم. نویسنده اما حتی در این باره هم نظری ابراز نمیکند بلکه تنها آنچه را که در اطراف او رخ میدهد و آرام آرام به دل جامعه و مردم نفوذ میکند وارد قصه میکند. روایت بی قضاوت روایت در عین توجه به محیط اطراف قدرت قلم است و نویسندهای همچون پرل باک به بهترین وجه از عهدۀ آن برمیآید.
بررسی این سه مادر از سه اثر مختلف و سه نویسنده با دیدگاه های متفاوت در عین حال برای ما تصویری نسبی از مادر ترسیم می کند تا بدانیم:
مادران میتوانند در جغرافیاهای متفاوت و فرهنگهای مختلف عملکردهای متنوعی داشته باشد هر چند تأثرگذارتر از همه همان است که ماکسیم گورکی که در مورد رمان مادر خود گفته بود: « پرچمی که از دست فرزند فرو افتد و مادری آن را بر دارد، هرگز دیگر بار بر زمین نخواهد افتاد.»
***********************************
منابع:
- مادر، ماکسیم گورکی، ترجمه محمد قاضی چاپ اول آذر۱۳۶۱ - نشر میترا
- مادر ، برتولت برشت، ترجمه منیژه کامیاب و حسن بایرامی، چاپ اول دی ماه ۱۳۵۱ - انتشارات امیر کبیر
- مادر، پرل باک، ترجمه محمد قاضی، چاپ سوم ۱۳۵۲،انتشارات کتابهای جیبی
-خاک خوب، پرل باک، ترجمه غفورالبا، چاپ سوم ۱۳۵۰، انتشارات کتابهای جیبی