فیلم بیشتر »»
کد خبر ۱۱۹۶۷۱۸
تاریخ انتشار: ۱۰:۳۷ - ۱۴-۰۷-۱۴۰۵
کد ۱۱۹۶۷۱۸
انتشار: ۱۰:۳۷ - ۱۴-۰۷-۱۴۰۵

جامعه ایستاده میان جزیره‌های تنهایی

.
اعتماد اجتماعی با قابل پیش‌بینی شدن زندگی ساخته می‌شود. خانواده‌ای که نمی‌داند قیمت کالای اساسی فردا چه خواهد بود، آینده فرزندش چگونه تأمین می‌شود یا درآمدش تا چند ماه دیگر چه ارزشی خواهد داشت، نمی‌تواند به آسانی درباره آینده جمعی فکر کند.

قادر باستانی تبریزی در شرق نوشت: این روزها مهم‌ترین دغدغه‌ خانواده‌های ایرانی، آینده اقتصادی و امکان حفظ یک زندگی باثبات است. وقتی هزینه‌های زندگی پیوسته افزایش می‌یابد و آینده اقتصادی مبهم‌تر می‌شود، خانواده‌ها ناچار هستند برای حفظ زندگی امروز، از امکانات و امیدهای فردای خود هزینه کنند. در چنین شرایطی، فشار اقتصادی، سفره‌ها را کوچک و آدم‌ها را از هم دور می‌سازد و جامعه، مجموعه‌ای از جزیره‌های تنهایی می‌شود. اینجاست که بحران معیشت خانوار، آرام‌آرام به بحران بازتولید اجتماعی می‌رسد.

بازتولید اجتماعی، یعنی همه آن چیزهایی که باید هر روز و در هر نسل اتفاق بیفتد تا زندگی ادامه پیدا کند؛ از تأمین غذا و مسکن گرفته تا مراقبت از کودکان و سالمندان، آموزش، سلامت، تربیت نسل بعد، حفظ نیروی کار و نگهداری از روابط و شبکه‌هایی که زندگی را ممکن می‌کند. وقتی هزینه تأمین این نیازها مدام بالا می‌رود، خانواده فقط برای سرپا نگه داشتن زندگی، از آینده خود هزینه می‌کند. کیفیت غذا کاهش می‌یابد، خانه کوچک‌تر می‌شود، درمان به تعویق می‌افتد، آموزش فرزندان محدود می‌شود و تفریح از سبد زندگی حذف می‌شود. پس‌انداز از میان می‌رود و ازدواج و فرزندآوری به تصمیم‌هایی پُرهزینه و پُرریسک تبدیل می‌شود.

در بسیاری از خانواده‌ها، یک درآمد دیگر کفاف زندگی را نمی‌دهد و مردم ناچارند به کار دوم و سوم روی بیاورند. در نتیجه، بخشی از زمان استراحت و زندگی خانوادگی به کار فروخته می‌شود. بار مراقبت از کودکان، سالمندان و بیماران نیز بیش از گذشته بر دوش زنان و شبکه‌های خویشاوندی قرار می‌گیرد. حتی دارایی‌های کوچک و پس‌اندازهای خانوادگی، برای تأمین هزینه‌های جاری مصرف می‌شود. در ظاهر، خانواده هنوز زندگی را اداره می‌کند، اما در واقع برای عبور از امروز، بخشی از امکان زندگی بهتر در فردا را از دست می‌دهد. این همان نقطه‌ای است که فشار اقتصادی از کاهش رفاه عبور می‌کند و به فرسایش توان جامعه برای بازتولید زندگی اجتماعی می‌رسد. در ظاهر، خانواده هنوز سرپاست و زندگی ادامه دارد. اما در درون آن، سرمایه‌های دیگری آرام‌آرام مصرف می‌شوند؛ زمان، سلامت، آرامش، روابط، اعتماد و مهم‌تر از همه، امید به آینده. 

جامعه ممکن است برای مدتی طولانی با فشار اقتصادی کنار بیاید، اما اگر برای جبران این فشار ناچار شود پیوسته از منابع اجتماعی خود هزینه کند، مسئله دیگر فقط فقر نیست. آنچه به تدریج فرسوده می‌شود، توان جامعه برای ادامه دادن، همکاری کردن و ساختن آینده است. در چنین شرایطی، اولویت انسان هم تغییر می‌کند. وقتی خانواده نگران است که فردا از عهده هزینه غذا، دارو، اجاره خانه یا آموزش فرزندش برنیاید، طبیعی است که نگاهش بیش از گذشته از جامعه به خانه برگردد. از «ما» به «من و خانواده من» برگردد. اینجاست که یک خطر اجتماعی جدی شکل می‌گیردو آن کوچک شدن دایره اعتماد و همبستگی میان مردم است.

در جامعه‌ای که بخش بزرگی از انرژی خانواده صرف تأمین نیازهای اولیه زندگی می‌شود، ظرفیت و انگیزه برای کنش جمعی هم کاهش پیدا می‌کند. کسی که تمام روز درگیر تأمین هزینه‌های خانه است، در پایان روز پیش از آنکه به تغییر و بهبود شرایط عمومی جامعه فکر کند، به این می‌اندیشد که چگونه خانواده خودش را از بحران اقتصادی عبور دهد. اگر این وضعیت طولانی شود، جامعه به جای آنکه منابع خود را برای حل مسئله مشترک کنار هم بگذارد، ممکن است به مجموعه‌ای از خانواده‌هایی تبدیل شود که هرکدام به تنهایی در جست‌وجوی راه نجات خود هستند. این همان نقطه‌ای است که فشار اقتصادی به یک مسئله عمیق‌تر اجتماعی تبدیل می‌شود. این وضعیت جامعه را به سمت نوعی انزوای درون‌خانوادگی سوق می‎دهد که هرکس در تلاش است، راه نجات خودش را پیدا کند، ارتباطات را محدود کند، دارایی‌هایش را حفظ کند و تا جایی که می‌تواند از آسیب دور بماند.

تجربه عراق در سال‌های تحریم و بحران، از این منظر قابل تأمل است. در دهه ۱۹۹۰، تحریم‌های گسترده، کاهش درآمدهای کشور و تضعیف خدمات عمومی، فشار سنگینی بر زندگی مردم وارد کرد. کمبود غذا و دارو و دشواری دسترسی به نیازهای اولیه، بخش بزرگی از جامعه را به سمت اقتصاد بقا سوق داد. پس از سقوط صدام هم با شکل‌گیری خلأ امنیتی، غارت، سرقت و ناامنی در شهرهای عراق به اوج رسید. البته شرایط هر کشور ویژگی‌های تاریخی و سیاسی خاص خود را دارد و نمی‌توان تجربه عراق را عیناً به ایران تعمیم داد. اما این تجربه یک درس مهم اجتماعی دارد که وقتی منابع کمیاب ‌شود و اعتماد به امنیت عمومی کاهش ‌یابد، مردم بیش از گذشته به حلقه‌های نزدیک خود تکیه می‌کنند و امنیت از یک امر عمومی به مسئله‌ای خانوادگی و محلی تبدیل می‌شود و این همان جایی است که «اقتصاد بقا» به «جامعه بقا» تبدیل می‌شود. در چنین جامعه‌ای، انسان دیگر الزاماً دیگری را شریک زندگی اجتماعی خود نمی‌بیند و ممکن است او را رقیب منابع محدود ببیند. اگر این روند تشدید شود، «انسان گرگ انسان می‌شود» از یک تعبیر فلسفی فراتر می‌رود و به واقعیتی در مناسبات روزمره جامعه بدل خواهد شد.

خطر بزرگتر این است که جامعه از اساس حساب خود را از حکومت، گفتمان رسمی، سبک زندگی رسمی و حتی سیاست جدا کند و زندگی خود را در فضای آنلاین، کسب‌وکارهای اینترنتی، شبکه‌های دوستی، گروه‌های همیاری، آموزش‌های غیررسمی، مدارس خانگی و حتی برخی هیئت‌های مذهبی مستقل از ساختار رسمی پیش ببرد. این وضعیت صرفاً بی‌تفاوتی سیاسی نیست. بخشی از آن، سازگاری اجتماعی با احساس ناتوانی است. جامعه وقتی احساس کند نمی‌تواند آینده عمومی را تغییر دهد، تلاش می‌کند آینده شخصی خود را حفظ کند.

اما اینجا یک پارادوکس مهم وجود دارد. هرچه افراد بیشتر به فکر نجات فردی بیفتند، ظرفیت جمعی برای حل مشکلات کمتر می‌شود. و هرچه ظرفیت جمعی کمتر شود، فشار بیشتری بر افراد وارد می‌شود و یک چرخه معیوب شکل می‌گیرد: فشار اقتصادی، انزوای اجتماعی می‌آورد. انزوای اجتماعی، اعتماد را کاهش می‌دهد. کاهش اعتماد، همکاری را دشوار می‌کند و دشوار شدن همکاری، هزینه بحران را برای هر خانواده بیشتر می‌کند.

اعتماد اجتماعی با قابل پیش‌بینی شدن زندگی ساخته می‌شود. خانواده‌ای که نمی‌داند قیمت کالای اساسی فردا چه خواهد بود، آینده فرزندش چگونه تأمین می‌شود یا درآمدش تا چند ماه دیگر چه ارزشی خواهد داشت، نمی‌تواند به آسانی درباره آینده جمعی فکر کند. بنابراین راهبرد اصلی باید بازگرداندن امکان «زندگی عادی» به مردم باشد.

برچسب ها: جامعه ، اقتصاد ، معیشت ، فقر
ارسال به دوستان
captcha