فیلم بیشتر »»
کد خبر ۱۱۹۵۵۸۲
تاریخ انتشار: ۱۴:۲۳ - ۰۹-۰۷-۱۴۰۵
کد ۱۱۹۵۵۸۲
انتشار: ۱۴:۲۳ - ۰۹-۰۷-۱۴۰۵

روایت بامزه حمید جبلی از لحظه تولدش

حمید جبلی
حمید جبلی، فقط بازیگری شیرین نیست، او گاهی هم دست به قلم می‌شود و داستان می‌نویسد؛ قصه‌هایی که همچون جهان عروسک‌ها با فانتزی و خیال در آمیخته‌اند.

حمید جبلی، فقط بازیگری شیرین نیست، او گاهی هم دست به قلم می‌شود و داستان می‌نویسد؛ قصه‌هایی که همچون جهان عروسک‌ها با فانتزی و خیال در آمیخته‌اند.

این هنرمند که در زمینه بازیگری، عروسکی، صداپیشگی، نویسندگی، نقاشی، عکاسی و مجسمه‌سازی صاحب تجربه‌های بسیار است، زاده نهم مهر سال ۱۳۳۷ است و امروز، ۶۸ ساله می‌شود. او اما هنوز شیطنت و شیرینی دوران کودکی را دارد.

به انگیزه زادروز او، دو قصه از کتاب «پسربچه شصت ساله» را که داستان خیال‌انگیز او درباره نخستین روزهای تولدش، را مرور می‌کنیم تا زادروز این هنرمند، با قصه‌های خود او شیرین‌تر و خیال‌انگیزتر شود.

به گزارش ایسنا، جبلی در کتاب «پسربچه شصت ساله» داستان روز تولد خود را این چنین روایت کرده است:

«اتاق مهربانی

ما میلیون‌ها نفر بودیم. با سرهای بسیار بزرگ، بدون گوش و چشم، نه دماغ داشتیم و نه دهان. ولی دُم‌هایی داشتیم بسیار بلند که بیش از حد می‌جنبید و ما را به سمتی می‌برد. همه با هم می‌رفتیم انگار هُل‌مان می‌دادند یا نیرویی ما را به سمت خودش می‌کشید. گوی بزرگی نمایان شد، آن‌ها که زودتر رسیده بودند روی سر هم به او چسبیده بودند.

من عقب بودم. از لابه لای همه مرا به سمت خودش کشید و تازه فهمیدم برای من باز کرد و بقیه را پس زد. مرا به داخل کشید و انگار روزنه‌ای همه می‌خواستند به این جا بیایند. گرم بود، نرم بود، به آرامش رسیدم و دیگر دُم نمی‌جنبید.

هیچ عجله‌ای نبود. سرم کم‌کم گوش پیدا کرد. چشم پیدا کرد. دُم جنبانم کم کم به دست و پا تبدیل شد. بزرگ‌تر شدم، پُرزور. دست‌هایم انگشت پیدا کرد و توانستم آن‌ها را در دهانم بکنم. توانستم پاهایم را تکان بدهم. صدای تاپ تاپی که مدام می‌آمد و به من آرامش می‌داد، دو تا شد.

انگار تاپ تاپ دوم در تن خودم بود. کم‌کم صداهایی از دور می‌شنیدم. دلنشین و مهربان بود. ولی معنا نداشت. همه چیز خوب بود: فقط آرامش. تا این که یک روز اتاق مهربانی به من فشار آورد. می‌خواست مرا بیرون کند. هرچه مقاومت کردم فایده نداشت.

بالاخره با زور و فشار مرا بیرون کرد. کجا بروم از این جا بهتر؟ وای! جای سردی بود. باد وارد دهانم شد. نفس کشیدم. برای اولین بار گرسنه‌ام شد. دوست داشتم غیر از انگشتم چیز دیگری بخورم. تاریکی نبود. همه چیز رنگی بود. دست و پاهایم را با فشار بستند، تا من فکر برگشتن به اتاق مهربانی را نکنم.

خیلی سخت بود. چیزی وارد دهانم شد، تازه دهان را فهمیدم. نرم و خوشمزه بود. صدای تاپ تاپ را که همیشه می‌شنیدم دوباره نزدیک شد. با شیر خوردن آرام شدم و فهمیدم اینجا هم خواب است. کم کم عادت کردم. غذا، هوا و مادری که صدای تاپ تاپ قلبش مرا یاد گذشته‌ی خوبم می‌انداخت.»

او همچنین در خاطره‌ای دیگر با عنوان «ننوی ورشو» چنین آورده: «اولین تصویری که یادم می‌آید، یک نَنوی وَرشوی روسی بود که رویش تور سفید انداخته بودند تا پشه‌ها را گاز نگیرند. عکسِ همه چیز روی لوله‌های بَراقش می‌افتاد.

شکل همه چیز عوض می‌شد: یا زیادی پهن بود یا بیش از حد دراز. از زیر تور سفید، تیرهای چوبی سقف را نگاه می‌کردم که نزدیک آسمان بود. زمین هم خیلی دور بود. بعضی وقت‌ها نَنو را زیاد تکان می‌دادند و من از ترس بیرون افتادن و سقوط خیلی وحشت می‌کردم. گریه می‌کردم، وحشت می‌کردم، اما باز نَنو را بیشتر تکان می‌دادند.

یک روز از خواب بیدار شدم. تنها بودم. مادر نداشتم. حتی کسی هم نبود نَنو را تکان بدهد که حداقل من بترسم. سقف دورتر شده بود و زمین عمیق‌تر. از دور صدای مادرم را شنیدم. خواستم پیش او بروم، لبه‌ی نَنو ماندم. کج شد.

نه دیگر می‌توانستم سر جایم برگردم و نه می‌شد پایین بیایم. زمین دَرِه‌ای خوفناک بود. و آسمان تیرهای چوبی بود که پشتش حصیر بود. بین زمین و هوا مانده بودم. از بدبختی گریه‌ام گرفت... فریاد می‌زدم. تا بالاخره مادرم فرشته‌ی نجات شد و آمد مرا بغل کرد. نگران بودم که هیچ وقت پیش من نیاید. ولی صدای تالاپ تلولپ قلبش و بغلِ گرمش آرامم کرد.»

حمید جبلی، زاده دهم مهر ماه سال ۱۳۳۷ از هنرجویان دوران طلایی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان است که به واسطه آموزش در این مکان، در رشته‌های گوناگون هنری صاحب تجربه شد.

هرچند اغلب مخاطبان، او را به واسطه آثاری مانند مجموعه‌های «کلاه قرمزی و پسر خاله» یا «محله بهداشت» و «محله برو بیا» و «آرایشگاه زیبا» یا فیلم «درخت هلو» می‌شناسند، اما جبلی در زمینه عکاسی و مجسمه‌سازی هم تجربه‌های بسیار دارد و تاکنون چند نمایشگاه از آثار تجسمی خود برپا کرده و سال‌ها در گروه تئاتر «بازی» به سرپرستی آتیلا پسیانی، عکاسی کرده است.

منبع: کتاب «پسربچه شصت ساله»

ارسال به دوستان
captcha
جدول مدالی بازی‌های آسیایی ناگویا در روز دوازدهم/ ایران پنجم شد احضار سفیر انگلیس به وزارت امور خارجه زنگ خطر سالمندی در ایران؛ هشدار بهزیستی درباره سال‌های آینده راز برندهای گمشده در صنعت ایران؛ چرا هر کارآفرین به یک داستان نیاز دارد؟ شماره ۷ رونالدو واگذار شد کمک ماهانه تا ۴ میلیون تومان شهرداری تهران به مادران اطلاعات میلیون‌ها نیروی نظامی آمریکا هک شد تهدید تازه ترامپ علیه ایران؛ «ممکن است بعد از انتخابات حمله کنیم» کی‌روش: غنا در اولویت است و متحد بمانید کشف پیکر یکی از مفقودان سیلاب مراوه‌تپه پس از سه روز وزیر نیرو: اعمال جدی محدودیت‌ها برای مشترکان پرمصرف برق فیلم‌های تلویزیون برای آخر هفته «پلک پریشان پروانه» رهبر قنبری با دو بازیگر جدید در راه جشنواره کودک یخچال؛ زمانی که ابرقدرت‌ها درباره‌اش کَل‌کَل می‌کردند   جادوی روایت در برابر هیاهوی اعداد؛ چرا کارنامه‌های بزرگ بدون «قصه» به برند تبدیل نمی‌شوند؟