فیلم بیشتر »»
کد خبر ۱۱۹۴۲۷۲
تاریخ انتشار: ۲۱:۰۰ - ۰۴-۰۷-۱۴۰۵
کد ۱۱۹۴۲۷۲
انتشار: ۲۱:۰۰ - ۰۴-۰۷-۱۴۰۵
پادکست مشاهیر جاودانه ایران

شهر آشوب و هیپنوتیزم شیر آفریقایی / حسینقلی مستعان (+صدا)

حسینقلی خانی
دو سه دقیقه‌ای استاد چشم در چشم شیر باابهت و درنده شد. نه شیر تکان می‌خورد، نه استاد.

عصر ایران ؛ علی نجومی ــ سال ۱۳۳۶ خورشیدی، کپنهاگ، دانمارک. هیأتی از روزنامه‌نگاران و نویسندگان ایرانی، به دعوت و میزبانی خطوط هوایی SAS، متعلق به کشورهای اسکاندیناوی، به دانمارک آمده‌اند تا به چشم خود زیارت کنند مملکت فرنگ را و از احوال مطبوعات و روزنامه‌نگار جماعت در آن دیار باخبر شوند؛ که هم فال بود و هم تماشا.

پادکست را این‌جا بشنوید

در میان هیأت ایرانی آدم‌حسابی کم نبود، اما حساب حسینقلی‌خان مستعان از همه سوا بود. همو بود که وقتی تیراژ کتاب‌ها در ایران به هزار تا هم نمی‌رسید، کتاب‌هایش از ۵۰ هزار تا هم بیشتر می‌فروخت. «تهران مصور» اگر اسمش در تاریخ مجلات ایران ماندگار شد، از ناز شست حسینقلی‌خان بود.

در این سفر هم هیأت ایرانی هر جا نشست و برخاست، اسم حسینقلی‌خان را می‌آورد. او هم گاهی با فرانسه سلیس و گاهی انگلیسی دست‌وپاشکسته، با دانمارکی‌ها نقل می‌گفت. آن‌ها هم گاهی می‌خندیدند و گاهی اشکی می‌ریختند. هر چه بود، مجلس‌آرای جمع حسینقلی‌خان بود.

تا این‌که روزی وِرش گرفت که به باغ‌وحش شهر برویم تا برایتان سورپرایزی رو کنم.

شنیدن کلمه «سورپرایز» با لهجه انگلیسی عجیب‌وغریب هم از آن داستان‌ها بود...

دانمارکی‌ها اگر هم می‌خواستند، دلشان نمی‌آمد به پیشنهاد حسینقلی‌خان نه بگویند. هم آداب مهمان‌نوازی در میان بود، هم کنجکاوی برای سورپرایز حسینقلی‌خان.

خلاصه، اولیای امر برنامه‌ای ریختند و عصری جمعیت راهی باغ‌وحش شدیم.

باغ‌وحش که اسمش بود؛ دنیایی بود سرگیجه‌آور. آن‌قدر سر و صداهای عجیب شنیدیم و هیکل‌های رنگارنگ حیوانات را سیاحت کردیم که سرمان گیج رفت تا این‌که رسیدیم به قفس شیرهای بزرگ آفریقایی.

حسینقلی‌خان به انگلیسی داد زد: «Stop!»

خب، همه ایستادند.

خودش پاشد، رفت جلوی محفظه شیشه‌ای و با دست به هیأت ایرانی و دانمارکی، که حدوداً ۲۰ نفر می‌شدند، اشاره کرد که نیم‌دایره بزنید تا خوب ببینید چه خواهم کرد.

ما هم امر استاد را اطاعت کردیم.

استاد به انگلیسی و با ایما و اشاره، یک‌جورهایی بالاخره به حضار گرامی فهماند که می‌خواهد شیر بنده‌خدا را هیپنوتیزم کند.

یکی از دانمارکی‌های ساده‌دل پا شد و به اعتراض گفت مبادا شیر چیزی‌اش بشود. انگاری واقعاً باورش بود حرف‌های استاد را و این بود معجزه کلام حسینقلی‌خان.

دو سه دقیقه‌ای استاد چشم در چشم شیر باابهت و درنده شد. نه شیر تکان می‌خورد، نه استاد.

کم‌کم استاد شروع کرد به گفتن الفاظی عجیب‌وغریب و بی‌معنی.

این‌ها را که گفت، شیره یهو وا رفت روی زمین. شروع کرد به پلک زدن مدام؛ انگاری واقعاً در مقابل جادوی استاد خلع سلاح شده بود.

از مجموعه پادکست مشاهیر جاودانه ایران پادکست هنرنمایی آقای بازیگر در یک کافی شاپ مدرن ؛ عزت الله انتظامی را این‌جا ببینید

دهان‌هایمان باز مانده بود و چشم‌هایمان گرد شده بود که صدای غرش شیر، مستی را از سرمان پراند.

شیر آرامِ لحظه‌ای پیش، حالا در چشم برهم‌زدنی، انگاری که شیطان در جسمش حلول کرده باشد، به دو سه جست پرید به سمت حسینقلی‌خان که اگر حفاظ شیشه‌ای نبود، جای شکار و شکارچی عوض می‌شد.

اما همین نعره و جست جانانه هم کافی بود که حسینقلی‌خان غش کند و بیفتد روی زمین؛ دهانش کف کرده بود، بنده‌خدا.

دانمارکی و ایرانی هم نداشتیم؛ همه قالب تهی کرده بودیم تا این‌که نگهبان‌ها و مسئولان باغ‌وحش آمدند و پرس‌وجو کردند که چه شده. استاد هم کم‌کم حالش جا آمد، اما باتری همه خالی شده بود و هیأت ایرانی برگشت هتل.

اما آشنایی من با حسینقلی‌خان از کجا آمد؟

خب، سنمان که قد نمی‌دهد محضرش را درک کرده باشیم. اما کتاب‌هایش برای من، آن زمان نوجوان، اغراق نیست اگر بگویم دنیایی ساخت که نه جذابیت سینما حریفش بود، نه موسیقی.

رمان «شهر آشوب»ش را که خواندم، چند روزی دمغِ تمام شدنش بودم. داستان، افتِ وسوسه نوشتن را به جانم انداخت و باقی ماجرا.

اما این «باقی ماجرا» خودش ماجرایی است.

حدیث انس و الفت استاد با جنس ظریف را همیشه شنیده بودم که اگر نبود صبوری و پاسوزی وجیه‌السادات خانم، همسر اول استاد، معلوم نبود از خانواده استاد چه می‌ماند.

چند سال پیش، توی زمستان استثنائاً پربرکت تهران، غر زدن همراه‌جان را به جان خریدم و دوتایی راهی درکه شدیم. خواست خدا بود یا دست سرنوشت، الله اعلم. آن روز انگاری نوازش دانه‌های برف ما را بالا می‌برد؛ خستگی بهمان راه نداشت تا این‌که دیدیم وقت دارد دیر می‌شود و بازگشتمان مشکل.

این شد که در کافه سنگی بین راه نشستیم که جایتان خالی، آبگوشتی نوش جان کنیم.

روی تخت که نشستیم، بر خودمان لعنت فرستادیم که حالا چگونه برگردیم. مسیر راه، مشغول دودوتا چهارتای زمان‌بندی بودیم که آبگوشت حاضر شد. تازه گرمِ دولپی خوردن شده بودیم که صدای دلنواز گلاب خانم آدینه گوشمان را نواخت.

دو سه نفری خانم همراهش بودند. به رسم ادب خواستیم بلند شویم که قسم داد بر سر سفره ایستادن روا نباشد. تعارف که کردیم، بی‌ریا آمدند کنارمان نشستند و آبگوشت‌شان را سفارش دادند.

هیچ‌گاه نطق‌م بی‌دست‌انداز نبوده است، اما آن روز انگاری شده بودم سیسرون رومی.

پینگ‌پنگی از کلام بین من و گلاب خانم شکل گرفت که گلاب خانم دختر حسینقلی‌خان مستعان بود و کشکولش پر از قصه و حکایت.

گفتیم و شنیدیم تا رسیدیم به عشق پیرانه‌سری استاد.

روایت گرفتار شدن استاد ۷۰ و اندی‌ساله به عشق دختری ۱۴ ساله؛ رابطه‌ای که به ازدواج ختم شد، اما دوامش به سال هم نکشید.

دختر که شیفته نام و کلام استاد بود، بعد از مدتی که باد از سرش پرید، خوی تندش و زخم‌زبان‌هایش روح و جان استاد را به آتش کشید و کار به جایی رسید که عقل از سر استاد پرید.

یک روز سرد زمستانی، در حالی که فریاد می‌زد: «بتهوون دیشب تلفن کرد و از سونات جدیدش برایم گفت و امیر ارسلان نامدار برای ناهار به دیدنم می‌آید»، و خلاصه کلی پرت‌وپلا گفت، به یاد ایام جوانی پرید توی حوض بزرگ وسط حیاط.

پریدن همانا و ذات‌الریه کردن همان شب همانا.

گلاب‌خانوم به این جای قصه که رسید، بغضش دیگر امان نداد و ما هم دیگر می‌دانستیم پایان داستان چه بود؛ این‌که حسینقلی‌خان در اسفند سال ۶۱ دار فانی را وداع گفت و رخت از جهان بربست.

یادش گرامی.

لازم به ذکر است بخشی از مطالب این قسمت از کتاب شبه خاطرات آقای علی بهزادی برداشت شده است.

ارسال به دوستان
captcha
شهر آشوب و هیپنوتیزم شیر آفریقایی / حسینقلی مستعان (+صدا) آبروریزی در حزب به خاطر یک رابطه نامشروع (+صدا) هنرنمایی آقای بازیگر در یک کافی شاپ مدرن ؛ عزت الله انتظامی (+صدا) از بهروز وثوقی تا سعید راد/ فریدون فروغی (+صدا) راز خانوادگی به روایت نویسنده چیره دست (+صدا) ساکن خانه مشهور خیابان فرشته (+صدا) نامهربونی نمی خواهی بدونی ؛ کوروس سرهنگ زاده و شایعه ازدواجش با خواننده مشهور (+صدا) زنی مرموز در کلوپ فرانسوی / جاسوسی که به شوروی فرار کرد (+صدا) افشای بیماری مقاربتی قوام / سعید نفیسی استاد پرحاشیه (+صدا) اگه آفتاب توی چشمات خونه کنه ؛ شادمهر عقیلی (+صدا) حمله به سفارت روسیه در تهران برای دفاع از ناموس/ خطر از بیخ گوش شاه قاجار گذشت (+صدا) ستاره زن سینمای ایران تقریبا کور شد/ تقصیر فردین بود یا ایرج قادری؟ (+صدا) من بسوزم و او شمعِ انجمن باشد/ علی زند وکیلی (+صدا) پرواز را به خاطر بسپار، پرنده مردنی است (+صدا) درویش ارمنی از خانقاه صفی علی شاه تا نجات دختر خطاکار (+صدا)