فیلم بیشتر »»
کد خبر ۱۱۹۳۱۸۷
تاریخ انتشار: ۱۷:۴۷ - ۳۰-۰۶-۱۴۰۵
کد ۱۱۹۳۱۸۷
انتشار: ۱۷:۴۷ - ۳۰-۰۶-۱۴۰۵

حاجی بازاری رانتی ؛ شخصیت منفیِ محبوب نمایش خانگی و عدالت نمایشی

حاجی بازاری رانتی
مردی با پول‌های کلان، ارتباطات عجیب، نفوذ در دستگاه‌ها و سبک زندگی‌ای که برای مخاطب یادآور رانت و تبعیض است، چند قسمت با خیال راحت قدرت‌نمایی کند، هر کاری خواست انجام دهد و در نهایت چنان سقوط کند که تماشاگر احساس کند حساب دنیا با او صاف شده است.
عصر ایران ؛ موحد منتقم - در سریال‌های نمایش خانگی، یک تیپ شخصیتی تازه دارد آن‌قدر تکرار می‌شود که کم‌کم می‌توان برایش شناسنامه صادر کرد: حاج‌آقایی بازاری، پولدار و بانفوذ، مذهبی و اهل ذکر و تسبیح، با روابطی که از بازار تا وزارتخانه کشیده شده؛ کسی که تلفنش برای بعضی‌ها از نامه رسمی هم اعتبار بیشتری دارد و همیشه یکی دو نفر از «بالا» او را می‌شناسند. اگر لازم باشد، یک امضا جور می‌کند، اگر لازم باشد، یک مجوز.البته یک آپشن دیگر هم معمولاً همراه این پکیج است: زن صیغه‌ای. 
 
این شخصیت البته فقط برای پیشبرد قصه وارد نمی‌شود؛ او یک میان‌بُر مطمئن برای جنجال و جذب مخاطب است. کافی است حاجیِ پولدار و بانفوذ با چند تلفن، چند ارتباط مشکوک و چند کنایه آشنا وارد داستان شود تا کنجکاوی مخاطب بالا برود. شخصیتی که قرار است همزمان خشم و حسرت تولید کند و تماشاگر را پای سریال نگه دارد؛ بعد هم در قسمت‌های پایانی، با سقوطش همان مخاطب را با لذتِ تماشای «مکافات» بدرقه کند.
 
این شخصیت البته در ابتدای داستان معمولاً شکست‌ناپذیر است. پول دارد، قدرت دارد، آدم دارد و از همه مهم‌تر، ارتباط دارد. اما یک نکته را نویسنده خیلی خوب می‌داند: قرار نیست این حاجی بازاری ریاکار تا آخر خوشبخت بماند.
 
در قسمت‌های پایانی، ناگهان همه‌چیز از زیر پایش کشیده می‌شود. پول‌ها می‌روند، آدم‌هایش پشتش را خالی می‌کنند، خانواده‌اش از هم می‌پاشد، آبرویش می‌رود و خودش، در بهترین حالت، می‌ماند و یک خانه خالی و یک چهره شکست‌خورده. انگار فیلمنامه‌نویس نشسته باشد و حساب همه چیز را یک‌جا تسویه کرده باشد.
 
تماشاگر هم بالاخره نفس راحتی می‌کشد: «دیدی؟ آخرش به خاک سیاه نشست.»
 
حاجی بازاری رانتی ؛ شخصیت منفیِ محبوب نمایش خانگی و عدالت نمایشی
 
البته شاید دقیقاً همین‌جا باشد که باید کمی مکث کرد.چون این پایان‌بندی، هرچقدر برای درام جذاب باشد، یک پیام فرعی هم با خودش حمل می‌کند: خیالتان راحت؛ اگر کسی سال‌ها با پول، رابطه، نفوذ و رانت بالا آمده باشد، بالاخره یک جایی چوبش را می‌خورد. لازم نیست خیلی نگران باشید. دنیا خودش حسابش را می‌رسد.
 
این همان چیزی است که می‌توان اسمش را گذاشت «عدالت نمایشی».در دنیای واقعی، آدم قدرتمند الزاماً در قسمت آخر با موهای پریشان گوشه خیابان نمی‌نشیند. ممکن است اصلاً قسمت آخری در کار نباشد. ممکن است پرونده‌ای تشکیل نشود، امضایی پس گرفته نشود، رفاقتی به دشمنی تبدیل نشود و ثروتی که طی سال‌ها جمع شده، یک‌شبه دود نشود.
 
اما در سریال، همه‌چیز باید حساب‌وکتاب داشته باشد. مخاطب باید در پایان احساس کند جهان هنوز منظم است؛ بدها مجازات می‌شوند و خوب‌ها حقشان را می‌گیرند. این همان قرارداد نانوشته‌ای است که قصه با تماشاگر می‌بندد.
 
مسئله از جایی جالب می‌شود که این الگو مدام تکرار شود. پیام نهایی هم ظاهراً اخلاقی است: «حسرت زندگی اینها را نخورید.»
 
اما یک برداشت دیگر هم ممکن است وجود داشته باشد: «نگران نباشید، اینها بالاخره تاوانش را می‌دهند.» و این دو جمله، با وجود شباهت ظاهری، یک تفاوت مهم دارند.
 
اولی می‌گوید ثروت و قدرت لزوماً خوشبختی نمی‌آورد. دومی می‌تواند ناخواسته این تصور را ایجاد کند که بی‌عدالتی، خودش به‌طور خودکار اصلاح می‌شود.
 
این‌جاست که سرگرمی می‌تواند به نوعی سوپاپ اطمینان اجتماعی تبدیل شود؛ نه لزوماً به این معنا که کسی پشت پرده نشسته و گفته باشد: «این سریال را بسازید تا مردم آرام شوند.» چنین ادعایی بدون سند، بیشتر شبیه توهم توطئه است تا نقد رسانه‌ای. اما برای شکل‌گیری چنین کارکردی، اصلاً لازم نیست سفارش مستقیمی وجود داشته باشد.
 
کافی است بارها و بارها همان الگو تکرار شود: مردی با پول‌های کلان، ارتباطات عجیب، نفوذ در دستگاه‌ها و سبک زندگی‌ای که برای مخاطب یادآور رانت و تبعیض است، وارد قصه شود؛ چند قسمت با خیال راحت قدرت‌نمایی کند، هر کاری خواست انجام دهد و در نهایت چنان سقوط کند که تماشاگر احساس کند حساب دنیا با او صاف شده است.
 
حاجی بازاری رانتی ؛ شخصیت منفیِ محبوب نمایش خانگی و عدالت نمایشی
 
این‌گونه، خشم اجتماعی به جای آنکه به پرسش تبدیل شود، به رضایت داستانی تبدیل می‌شود. مخاطب عصبانی است، سریال هم دقیقاً همان چیزی را به او می‌دهد که انتظار دارد: یک مقصر آشنا و یک مجازات تماشایی. حاجی ریاکار و رانتخوار زمین می‌خورد، پولش از دست می‌رود، خانواده‌اش متلاشی می‌شود و تماشاگر هم با احساس شیرینِ «حقش بود» از پای صفحه بلند می‌شود.
 
اما سوپاپ اطمینان دقیقاً همین‌جاست؛ فشار تخلیه می‌شود، بدون اینکه الزاماً چیزی در واقعیت تغییر کند. حتی حسرت هم به همین شکل مدیریت می‌شود.
 
چند قسمت زندگی اشرافی و نفوذ و پول او را می‌بینیم و با خودمان می‌گوییم: «این‌ها چطور به اینجا رسیده‌اند؟» اما قبل از آنکه سؤال جدی شکل بگیرد، فیلمنامه وارد می‌شود و جواب ساده‌ای تحویل‌مان می‌دهد: نگران نباش؛ آخرش به خاک سیاه می‌نشیند.
 
در چنین روایتی، عدالت دیگر یک مطالبه اجتماعی نیست؛ یک سکانس پایانی است. چیزی که باید تماشایش کنیم، نه چیزی که درباره‌اش سؤال کنیم و شاید به همین دلیل است که این تیپ شخصیت، هم برای سریال جذاب است و هم برای مخاطب آشنا،هم جنجال می‌سازد، هم خشم تولید می‌کند، هم حس انتقام را ارضا می‌کند و در نهایت، با یک سقوط باشکوه، خیال همه را راحت می‌کند. 
 
در حالی که مسئله واقعی، شاید دقیقاً همان جایی باشد که سریال تمام می‌شود.چه شد که چنین ثروتی شکل گرفت؟ چه سازوکاری چنین ارتباطاتی ایجاد کرد؟ چه کسی نظارت نکرد؟ چه کسی سود برد؟ چه کسی هزینه داد؟ آیا همه چیز واقعاً با سقوط یک فرد حل شده است؟
 
داستان معمولاً علاقه‌ای به این پرسش‌ها ندارد. چون پاسخ دادن به آنها دیگر یک درام  ساده نیست؛ وارد قلمرو ساختار، اقتصاد، سیاست، قانون و مسئولیت اجتماعی می‌شود. تازه ممکن است آن‌قدر به واقعیت نزدیک شود که دردسر درست کند؛ مثلاً کار به حاشیه و جنجال و حتی توقیف سریال برسد. پس چه بهتر که حاجی بازاری ریاکار و بانفوذ را در قسمت آخر زمین بزنیم و همه‌چیز را همان‌جا تمام کنیم.
 
شاید هم اصلاً ماجرا ساده‌تر باشد. شاید نویسنده فقط می‌خواهد قصه جذاب باشد، شخصیت منفی داشته باشد و در پایان تماشاگر کیف کند که آدم بد به سزای اعمالش رسید.
 
اما اگر این شخصیت آن‌قدر تکرار شود که هر حاجیِ بانفوذ، هر بازاریِ متصل به قدرت و هر مردی که با چند مقام عکس دارد، در پایان حتماً ورشکسته و بدبخت شود، باید از خود سازندگان سریال‌ها هم پرسید: نکند دارید برای تماشاگر، یک نسخه داستانی از «خیالت راحت» می‌سازید؟
 
خیالت راحت؛ آنهایی که همه‌چیز دارند، خوشبخت نیستند.
خیالت راحت؛ آنهایی که بالا رفته‌اند، پایین می‌آیند.
خیالت راحت؛ آنهایی که امروز می‌برند، فردا می‌بازند.
 
و شاید مهم‌تر از همه:
خیالت راحت؛ لازم نیست خیلی درباره این‌که چطور بالا رفتند سؤال کنی.این‌جا یک معامله ساده اتفاق می‌افتد: مخاطب خشمش را می‌آورد و سریال به او انتقام می‌دهد. آن هم انتقامی که در دنیای واقعی شاید دست‌نیافتنی باشد، اما روی صفحه نمایش فقط به چند سکانس نیاز دارد.در این مورد، سرگرمی می‌تواند خشم را از یک پرسش اجتماعی به یک هیجان مصرفی تبدیل کند: عصبانی شو، تماشا کن، از سقوطش لذت ببر و آرام شو؛انگار فقط سوال های واقعی هستند که همچنان در پشت صحنه منتظر  اجازه پخش مانده اند.
 
ارسال به دوستان
captcha