فیلم بیشتر »»
کد خبر ۱۱۹۳۰۰۱
تاریخ انتشار: ۲۱:۳۸ - ۲۹-۰۶-۱۴۰۵
کد ۱۱۹۳۰۰۱
انتشار: ۲۱:۳۸ - ۲۹-۰۶-۱۴۰۵

جزئیات جدید قتل عام خانوادگی در پونک از زبان متهم اصلی؛ قبل از قتل‌ها، فکر می‌کردم چند روز بیشتر زنده نمی‌مانم

قتل
من چیزی از آنها نمی‌خواستم. فقط می‌گفتم یک مقدار غذا بدهند و یک جا که مثل آدم زندگی کنم، نه مثل حیوان. اما حتی این را هم به من نمی‌دادند. مریض بودم، گرسنه می‌ماندم و لباس درست‌و‌حسابی نداشتم.
متهم اصلی پرونده قتل پنج عضو خانواده در پونک، در اظهارات جدید خود ضمن تکرار ادعای فشارهای خانوادگی، جزئیات بیشتری از شرایط زندگی‌اش، تهیه اسلحه، نحوه دفن اجساد و وضعیت اموالی که پس از جنایت به دست آورده بود بیان کرد و گفت چند روز بعد از جنایت به این نتیجه رسید که اشتباه کرده است.
 
به گزارش سایت جنایی، در پرونده قتل پنج عضو یک خانواده در پونک، اجساد سه زن و دو مرد پس از حدود دو سال از دو چاه ۲۵متری در پارکینگ خانه پدری متهمان کشف شد. رامتین، متهم اصلی پرونده، پیش‌تر در گفت‌وگویی نحوه قتل مادر، دو خواهر و دو برادرش را شرح داده و گفته بود برای پنهان کردن ماجرا از سند و وکالت جعلی، نامه‌های ساختگی و درخواست طلاق به نام محمدرضا، مقتول آخر، استفاده کرده است.
 
او انگیزه جنایت را اختلاف بر سر ارث اعلام کرده بود. او در اظهارات جدید خود با اشاره به شرایطی که پیش از جنایت داشت گفت اکنون و پس از گذشت مدتی، به این نتیجه رسیده که مرتکب اشتباه شده است. او در عین حال همچنان مدعی است سال‌ها از سوی مادر، خواهران و یکی از برادرانش تحت فشار بوده و همان فشارها در نهایت به قتل اعضای خانواده منجر شده است. در ادامه اظهارات رامتین در گفت‌و‌گو با سایت جنایی را بخوانید.
 

*چه حسی درباره اتفاقات و کاری که انجام دادی داری؟

 
چند روز گذشته خیلی فکر کردم و متوجه شدم اشتباه کردم.
 

*چرا اشتباه کردی؟

 
آن زمان در شرایط خیلی سختی بودم و فشار روانی زیادی تحمل می‌کردم. آن‌قدر فشار روی من بود که دیگر نمی‌دانستم چه‌کار می‌کنم.
 

*این فشار‌هایی که می‌گویی از چه زمانی شروع شده بود؟

 
ماجرا فقط به یکی دو سال محدود نبود. چند سال بود که مادرم، خواهرهایم و برادر بزرگم بین من، مسعود و برادر دیگرم محمدرضا تبعیض قائل می‌شدند. می‌گفتند شما مال این خانه نیستید و باید از اینجا بروید.
 

*چه زمانی رفتارها تغییر کرد؟

 
از زمانی شروع شد که ساختمان پدری ساخته شد، همان موقع شرایط تغییر کرد.
 

*یعنی از بچگی این‌طور نبود؟

 
بله. بچگی این‌طور نبود. از سال‌های ۹۱ و ۹۲ که ساختمان پدری‌مان را ساختیم، رفتار آنها با ما تغییر کرد. احساس می‌کردم چشم‌شان فقط مال و اموال را می‌بیند و دیگر ما را نمی‌بینند.
 

*در آن سال‌ها وضعیت زندگی خودت چطور بود؟

 
برای خودم کار می‌کردم و وضعم خوب بود.
 

*چه کار می‌کردی و چه شد که اوضاع تغییر کرد؟

 
در کار خریدوفروش ماشین بودم، اما به مشکل خوردم. از آنها کمک خواستم ولی کمکی نکردند و فقط می‌گفتند از این خانه برو.
 

*با شروع مشکل‌ها اوضاع چطور شد؟

 
حدود یک سال و نیم در شرایط خیلی بدی در انباری دومتری زندگی می‌کردم. حتی در تامین غذا هم مشکل داشتم.
 

*در آن دوره خواسته تو چه بود؟

 
من چیزی از آنها نمی‌خواستم. فقط می‌گفتم یک مقدار غذا بدهند و یک جا که مثل آدم زندگی کنم، نه مثل حیوان. اما حتی این را هم به من نمی‌دادند. مریض بودم، گرسنه می‌ماندم و لباس درست‌و‌حسابی نداشتم.
 

*یعنی بعد از فوت پدرت اختلاف بر سر ارث شدت گرفت. این موضوع چه نقشی داشت؟

 
ماجرا این‌طور بود که پنج سال از جیب خودم خرج کردم و هیچ کمکی به من نکردند. پولی هم که خودم جمع کرده بودم به پدرم داده بودم تا ساختمان را بسازد. بعد که گفتم حداقل پول خودم را که برای ساخت داده بودم پس بدهند، آن را هم ندادند؛ چه برسد به ارث پدری.
 

*چه زمانی احساس کردی دیگر توان ادامه این وضعیت را نداری؟

 
وقتی دیدم جیبم خالی است و با این شرایط شاید چند روز بیشتر زنده نمانم. گرسنه بودم، مریض بودم و وضعیت خوبی نداشتم. احساس می‌کردم تا مرگ فقط یک قدم فاصله دارم. همان موقع به‌اصطلاح زدم به سیم آخر.
 

*چطور برای تهیه اسلحه اقدام کردی؟

 
در فاصله حدود یک هفته تا ۱۰ روز چند جا زنگ زدم و اسلحه تهیه کردم. فکر می‌کنم حدود ۳۰ یا ۴۰ میلیون تومان شد. با قرض توانستم پول خرید اسلحه را جور کنم.
 

*مسعود از این موضوع خبر داشت؟

 
نه، برادرم مسعود خبر نداشت. خودش هم شرایط خوبی نداشت. بیچاره مثل من وضعش بد بود و حتی شب‌ها در ماشین می‌خوابید و بعضی وقت‌ها به خانه می‌رفت.
 

*از شرایط برادر دیگری که همسر داشت بگو.

 
همسر او که الآن شاکی پرونده است عروس خانواده ماست. از خودش بپرسید رفتار مادر، خواهرهای شوهرش و محسن با او چطور بود. حتی برادرم را به خانه راه نمی‌دادند و نوه‌هایشان را هم قبول نداشتند.
 

*بعد از قتل اعضای خانواده، زندگی کردن در کنار اجساد برایت ترسناک نبود؟

 
در آن شرایط نه. وقتی غذا نداشته باشی، مریض باشی، کسی کمکت نکند و در آن وضعیت زندگی کنی، خیلی چیزها برایت عادی می‌شود. آن زمان آن‌قدر کینه داشتم که فکر می‌کردم کار درستی کرده‌ام و کینه چشمم را بسته بود.
 

*از چیزی هم می‌ترسیدی؟

 
از پلیس و اعدام می‌ترسیدم. می‌ترسیدم دستگیر شوم و اعدامم کنند، اما از کاری که کرده بودم ترسی نداشتم. آن‌قدر احساس می‌کردم به من ظلم شده که آنها را عامل مرگ خودم می‌دانستم.
 

*یعنی تصور می‌کردی اگر آنها را نمی‌کشتی، خودت از بین می‌رفتی؟

 
بله. احساس می‌کردم اگر آنها را نمی‌کشتم، آنها مرا می‌کشتند. شرایطی برایم ساخته بودند که یا باید حق ارث را امضا می‌کردم و می‌دادم یا در همان انباری و آن وضعیت زندگی می‌کردم و مثل حیوان می‌مردم.
 

*از قبل هم به فکر قتل افتاده بودی؟

 
چند سال قبل قصدش را داشتم، اما آن زمان به خاطر شرایط و رفتار مادرم عملی نشد. بعد خانواده از هم دور شدند و موقعیت دیگری پیش آمد.
 

*هیچ ماده یا دارویی مصرف می‌کردی؟

 
نه، من نه قرص می‌خوردم، نه مشروب می‌خوردم و نه مواد مصرف می‌کردم. همان‌طور که گفتم در فشار زیادی بودم و احساس می‌کردم چیزی برای از دست دادن ندارم.
 

*بعد از قتل چهار عضو خانواده و سپس محمدرضا، اجساد را چگونه دفن کردی؟

 
مستاجرها رفته بودند و خانه‌ها خالی بود، مقنی آوردم. او چاه را حفر کرد و من اجساد را داخل چاه گذاشتم و بعد روی آنها خاک ریختم.
 

*کسی متوجه حفر چاه نشد؟

 
تا جایی که من می‌دانم کسی متوجه نشد و مقنی راحت کارش را انجام داد.
 

*بعد از این اتفاق قصد داشتی از ایران خارج شوی؟

 
نه، قصد نداشتم از ایران بروم. مانده بودم که زندگی کنم. فقط بعداً به این فکر می‌کردم که یک ماشین سنگین بگیرم و کار کنم و مثل آدم زندگی کنم، اما این اتفاق نیفتاد.
 

*رابطه‌ات با برادرت که زنده است چطور بود؟

 
برادرم از من ترسید و فرار کرد. فکر کرده بود ممکن است بخواهم او را هم بکشم.
 

*با اموالی که به دست آورده بودی چه کردی؟ چیزی به او دادی؟

 
چیزی به مسعود ندادم. پول‌ها را تبدیل به طلا کردم.
 

*طلاها را چه کردی؟

 
حدود یک ماه قبل از دستگیری، دزد به خانه‌ای که در آن مستأجر بودم زد و طلاها را برد.
 

*می‌دانی چه کسانی این کار را انجام داده‌اند؟

 
سارقان را می‌شناسم و می‌دانم چه کسانی هستند. عکس، فیلم و مشخصات‌شان را دارم. آنها چند بار برای شناسایی آمدند و در آخرین بار، داخل یک آبمیوه داروی خواب‌آور ریختند و همه‌چیز را بردند. من هم چیزی نفهمیدم.
 

*در نهایت وقتی به گذشته نگاه می‌کنی، درباره تصمیمی که گرفتی چه می‌گویی؟

 
آن زمان به دلیل کینه و فشاری که احساس می‌کردم، فکر می‌کردم راه دیگری ندارم. حتی وقتی کنار اجساد زندگی می‌کردم، ترسم فقط از پلیس و اعدام بود. اما حالا که بیشتر فکر کرده‌ام، می‌فهمم اشتباه کردم.
پربیننده ترین پست همین یک ساعت اخیر
ارسال به دوستان
captcha