عصر ایران؛ مهرگان امید فر (منتقد سینما)- چه اپیزود سنگینی بود این قسمت ۲۲ سریال بدنام، جایی که داستان و روایت در حال فرود آمدن است و تراژدی در اوج است. تقلای اسماعیل، بیتابیاش که انگار تجسم عینی زمین و زمان را به هم دوختن است.
تقریبا تمام این اپیزود در بیمارستان گذشت. خودِ فضای بیمارستان برای القای تنش و تشنج کافی است و تصور کنید یلدایی را که حالا بود و نبودش سرنوشت یک جمع را تعیین میکند.
جایی از همین قسمت هدیه خطاب به همسر عماد در توصیف یلدا میگوید، او همه چیز من است. آنها که سریال را با دقت دنبال کردند میدانند که در هر بزنگاهی که پای یلدا گیر بود، هدیه سروکلهاش پیدا میشد، حتی در بخشهایی از داستان این حضور سمج و ممتد هدیه در کنار یلدا، شاید حرص مخاطب را هم درمیآورد، اما هدیه پا پس نمیکشید، او فرشته نگهبان یلدا بود.
حالا داستان به جایی رسیده که هدیه چیزی برای مراقبت ندارد، انگار زندگیاش در آستانه بیمعنایی قرار دارد. هدیه بیتابانه راهروهای بیمارستان را بالا و پایین میکند، یلدا اگر نفس نکشد، هدیه هم به کما خواهد رفت. چه کسی بدون معنا دوام میآورد؟ یلدا معنای زندگی هدیه است.
زندگی کمنقص اسماعیل تا پیش از یلدا فقط یک عشق کم داشت. پدر متصل، تفریحات لوکس، رفقای پای کار، اسماعیل همه چیز دارد اما هیچکجای شبانهروزهایش دلی برای لرزیدن ندارد. از آنجایی که شخصیت اسماعیل مثل پدرش حریص و قدرتطلب نیست، جهان اطرافش راضیاش نمیکند. رضایت اما با عشق غافلگیرکننده یلدا اتفاق میافتد، پس این همه عجز و لابه برای زنده ماندن یلدا در واقع تمنای زنده ماندن قلبی است که فقط با یلدا لرزیده، بیخود نیست که اسماعیل با همه سر دعوا دارد، میداند اگر یلدا نماند، همان تهی و پوچ قبلی خواهد شد.
آنجا که گریه میکرد و به هدیه میگفت "فقط اونی که خیلی دوسش داری میتونه دلت و بشکنه"، مثل پسربچهای بود که دلواپس امنیت آغوشی است که از دست رفته میبیندش، یلدا مادر اسماعیل هم بود، نکته اینجاست.
ابراهیم؛ دوس داری بگم آره؟ آره
سکانس گفتگوی دونفره میرافشار و حاج ابراهیم از آن صحنههایی است که بعدها میشود ارجاع داد. حاج ابراهیم فعلا در مرحله انکار است، اما صورتش نشان میدهد که شیرینی انتقام کیفورش کرده، او یلدا را فقط برای خودش میخواست و اتفاقا زنده ماندن یلدا انکار و عدم حاج ابراهیم است.
چون یلدا اولین چیزی است که از سمت ابراهیم خواسته شده و ممکن نشده است. هر نفسی که یلدا میکشد، تکذیب قدرت ابراهیم است، تقلای او برای حذف یلدا، تقلا برای اثبات خودش است. ذات ابراهیم با قدرت گره خورده، یلدا قدرت او را نادیده گرفته، فاعل انکار ابراهیم یلداست، پس مرگش، تولد ابراهیم است.
شیوا اصل جنس است، زن اصیل و نجیب ایرانی، از آنها که از روزگار فیلمفارسی تا حالا کم و بیش در آثار داستانی دیدهایم. مورد خیانت قرار گرفته، اما همان دختر که دل شوهرش را برده تیمار میکند، بدخلقی اسماعیل را دندان روی جگر میگذارد. از تمام ظرفیتهای پدرش برای جراحی یلدا کمک میگیرد.
انتهای سفیدی یک کاراکتر است، یلدا چه بماند و چه نماند، زندگی شیوا ادامه پیدا میکند، او تنها کسی است که زندگیاش در نسبت با یلدا تعریف نمیشود. خوب بود، خوب هست و خواب خواهد ماند. کاراکترش مثال نقص زنان وابسته و بعضا مسالهدار بدنام است. هیچ خرده شیشهای ندارد. هویتش از نور و گرمای قلبش حیات میگیرد.
بدنام در آستانه است، ذکر یک نکته در انتهای این یادداشت شاید جالب باشد؛ به روند تغییرات شخصیت یلدا توجه کنید. هندسه تغییراتش آن قدر به مرور رخ داد که حالا بود و نبودش حال جهان اطرافش را عوض میکند؟ این همان خانم منشی دمدستی ابتدای سریال است؟ نه! این هندسه ذهن نویسنده بدنام است که قواعد درام را بلد بوده است.