فیلم بیشتر »»
کد خبر ۱۱۹۰۰۲۹
تاریخ انتشار: ۲۱:۰۰ - ۱۶-۰۶-۱۴۰۵
کد ۱۱۹۰۰۲۹
انتشار: ۲۱:۰۰ - ۱۶-۰۶-۱۴۰۵
پادکست صدای صفحه

چه بر سر جاسوس پشیمان آمریکایی ها آمد؛ سرنخ ها در دست یک زن (+صدا)

ع
مادام فوشه حاضر نیست کوچک‌ترین اشاره‌ای به این‌که اطلاعات درباره چیست، بکند و همه‌چیز را به دیدار در کلوپی به نام «اِلُو پاریس» موکول می‌کند.

عصر ایران ؛ علی نجومی ــ اواسط دهه ۱۹۶۰ میلادی، اوج دوران جنگ سرد، پاریس. زنی که خودش را «مادام فوشه» معرفی کرده است، با یکی از افسران سازمان جاسوسی آمریکا، CIA، به نام «جان دوری» که در سفارت آمریکا در پاریس فعالیت می‌کند، تماس می‌گیرد و می‌گوید اطلاعات بسیار مهمی دارد که حتماً به درد آمریکایی‌ها می‌خورد.

اما این مادام فوشه حاضر نیست کوچک‌ترین اشاره‌ای به این‌که اطلاعات درباره چیست، بکند و همه‌چیز را به دیدار در کلوپی به نام «اِلُو پاریس» موکول می‌کند.

پادکست را این‌جا بشنوید

شمّ امنیتی ـ جاسوسی جان دوری و سال‌ها تجربه او در کارهای اطلاعاتی و ضد اطلاعاتی، او را به این نتیجه می‌رساند که مادام فوشه، چه راست بگوید و چه دروغ، قطعاً با دلیل و نیتی این کار را کرده است. پس باید از این معما سر دربیاورد.

اما جان دوری ترجیح می‌دهد این کار را از طریق نیروهای خارج از سفارت انجام دهد تا ریسک قضیه را کاهش داده باشد.

پس با فردی به نام «راسلند» تماس می‌گیرد که سال‌هاست در مقابل دریافت دلار، برای آمریکایی‌ها همه‌جور کاری می‌کند؛ از آدم‌کشی گرفته تا سرقت و به‌دست‌آوردن اطلاعات.

البته راسلند در انجام این‌جور مأموریت‌ها دست‌تنها نیست. او یک تیم باتجربه را زیر دست خود دارد.

حالا مأموریت راسلند این می‌شود که ته‌وتوی قضیه مادام فوشه را دربیاورد و ببیند به چه اطلاعاتی دسترسی پیدا کرده است.

راسلند وقتی از مأموریت خودش باخبر می‌شود، به جان دوری می‌گوید:

«آن زن اگر راست بگوید، مطمئناً کسان دیگری هم دنبال او هستند. ما اصلاً نمی‌دانیم کلوپ اِلُو پاریس چه‌جور جایی است. چرا جایی قرار نگذاریم که خودمان بهش اطمینان داریم؟»

جان دوری پوزخندی گزنده تحویل راسلند داد و گفت:

«دفعه بعد اول با تو مشورت می‌کنم. حالا برو و کاری را که بهت محول شده انجام بده. فراموش هم نکن؛ قرار فردا شب، ساعت ۹، کلوپ اِلُو پاریس.»

راسلند از سفارت که بیرون می‌زند، به سمت اتومبیلش، که یک پژوی ۴۰۴ سفیدرنگ است، می‌رود. در ماشین را باز می‌کند و پشت رُل می‌نشیند. تصمیمش را هم گرفته است.

از مجموعه پادکست صدای صفحه، پادکست حمله به سفارت روسیه در تهران برای دفاع از ناموس/ خطر از بیخ گوش شاه قاجار گذشت را این‌جا بشنوید

«گرلند» بهترین آدم برای انجام این مأموریت بود. او بلد بود چطور با زن‌ها رفتار کند. زن‌ها همیشه به او اعتماد می‌کردند. چیزی در چهره‌اش بود که فکر می‌کردی همیشه خدا راست می‌گوید؛ حتی وقتی بزرگ‌ترین دروغ‌های عالم را به هم می‌بافت.

از طرفی، شامه‌اش هم خیلی تیز بود و خطر را بو می‌کشید.

پس راسلند به اولین باجه تلفن عمومی که می‌رسد، با خانه گرلند تماس می‌گیرد.

خدا را شکر می‌کند که گرلند تلفن را برمی‌دارد.

راسلند: یک مأموریت فوریه. تا یک ساعت دیگه رستوران «کنیون» باش.

گرلند: وایسا، یک لحظه...

اما راسلند تماس را قطع کرده بود. او فرصت و حوصله‌ای برای شنیدن اما و اگر نداشت. راسلند همیشه توقع داشت وقتی کاری را به کسی می‌سپارد، او فقط بگوید: «چشم.»

راسلند خصوصیت‌های دیگری هم داشت؛ مثلاً این‌که از آن دسته آدم‌هایی بود که فکر می‌کردند هیچ‌وقت اشتباه نمی‌کنند و همیشه بهترین تصمیم‌ها را می‌گیرند.

اما او در آن لحظات داشت بزرگ‌ترین اشتباه زندگی‌اش را مرتکب می‌شد. یک‌جورهایی داشت سرش را بر باد می‌داد.

حتماً می‌پرسید چه اشتباهی.

خب، کمی حوصله کنید.

یک ساعت بعد، وقتی راسلند وارد رستوران کنیون شد، تعجب کرد که سر و کله گرلند هنوز پیدا نشده است. او همیشه آدم خوش‌قولی بود و می‌دانست که خوبیت ندارد رئیس را منتظر بگذارد.

اما آن روز، روز خوش‌شانسی گرلند بود؛ روزی که تقدیرش این‌طور رقم خورده بود که دیرتر به محل قرار برسد و زنده بماند.

داستان از این قرار بود که افراد یک باند تبهکار به رهبری فردی به نام «رادنیتز»، راسلند را تعقیب کرده بودند.

آن‌ها می‌دانستند که راسلند هر بار به سفارت آمریکا در پاریس می‌رود، مأموریت جدیدی می‌گیرد.

پس او را دنبال کرده بودند و حالا رستوران کنیون را از بیرون محاصره کرده بودند.

گرلند، با شامه تیزی که داشت، در فاصله حدود ۳۰ متری از رستوران فهمید چند نفر آنجا کشیک می‌دهند. می‌توانست مطمئن باشد که این قضیه با راسلند مرتبط است و آن‌ها زاغ سیاه راسلند را چوب می‌زنند.

پس یک باجه تلفن عمومی پیدا کرد و به رستوران زنگ زد.

از کسی که گوشی را برداشت، درخواست کرد راسلند را بیاورد پای تلفن.

چند ثانیه بعد، راسلند گوشی را گرفته بود.

گرلند: خبط بزرگی کردی، رئیس.

راسلند: تویی، گرلند؟ معلومه کجایی؟

گرلند: رئیس، رستوران محاصره است. رد تو رو زدند.

راسلند لحظه‌ای تأمل کرد. می‌دانست گرلند در تشخیص‌هایش اشتباه نمی‌کند. بعد گفت:

«این ساختمان‌ها، پشت‌بام‌هاشون به هم وصله. من از ساختمان هتل آتلانتیک که سر کوچه است، میام بیرون. تو با ماشین خودت اومدی؟»

گرلند: آره. توی خیابان ۲۲، جلوی دکه روزنامه‌فروشی پارک کردم.

راسلند: یک ربع دیگه اونجا می‌بینمت.

به یک ربع نکشیده، راسلند که با خونسردی منحصربه‌فرد خودش خیابان را گز می‌کرد، در دایره دید گرلند قرار گرفت.

گرلند لبخندی از سر رضایت زد.

هر دو سوار ماشین شدند و راه افتادند.

راسلند مأموریت را برای گرلند تشریح کرد.

بعد از گرلند پرسید:

«تو این آدم‌هایی که بیرون رستوران منو می‌پاییدن، شناختی؟»

گرلند: نه. حقیقتش فاصله‌ام هم کم نبود، اما هیکل‌هاشون آشنا نبود. حالا می‌خوای چه کار کنی؟

راسلند: منظورت چیه؟

گرلند: خب، اون‌ها حتماً تو رو از سفارت، وقتی بیرون اومدی، تعقیب کردند؛ پس حتماً می‌شناسندت. خونه رفتنت در این موقعیت کار عاقلانه‌ای نیست.

راسلند: قصد هم نداشتم به خانه بروم. یک مدتی در هتل «کارسیه» با اسم جعلی اقامت می‌کنم. منو لطفاً ببر اونجا.

نیم ساعت بعد، جلوی هتل بودند.

گرلند مطمئناً تصورش را هم نمی‌کرد که فردای آن روز، خبر کشته شدن راسلند را، آن هم به شکلی فجیع، در حالی که ناخن‌های یک دستش را کشیده بودند، در اخبار تلویزیون ببیند.

با شناختی که از شخصیت راسلند داشت، می‌دانست قطعا زیر آن حجم از شکنجه، مأموریت را لو داده است.

پس دیگر دیدار ساعت ۹ شب با مادام فوشه امن نبود.

خب، گرلند باید چه تصمیمی می‌گرفت؟

آیا باید مأموریتی را که بر عهده گرفته بود انجام می‌داد یا باید منصرف می‌شد و کلاه خودش را می‌چسبید که باد نبرد؟

اما او آدم مأموریت‌های به‌ثمرنرسیده نبود.

پس به استقبال خطر می‌رود.

او آن شب، علی‌رغم همه خطرها، موفق به دیدار مادام فوشه می‌شود و اطلاعات بسیار مهمی از او می‌گیرد.

بخشی از اطلاعات مادام فوشه از این قرار است:

«رابرت کری» که سابقاً مشهورترین مأمور مخفی آمریکایی‌ها بود و سه سال پیش به شوروی فرار کرده بود، حالا انگار پشیمان شده بود و با یک نام جعلی به یک کشور غربی پناهنده شده بود؛ اما به خاطر ترس از روس‌ها، زندگی مخفیانه‌ای در پیش گرفته بود.

علاوه بر این، او به بیماری مهلکی هم مبتلا شده بود که مرگش را قریب‌الوقوع ساخته بود.

خب، این‌ها بخش‌هایی از یکی از جذاب‌ترین کتاب‌های جاسوسی دنیاست.

اسم کتاب این است: «جاسوسی که از گرمسیر آمد».

نویسنده کتاب، «جیمز هادلی چیس» است که لقبش «سلطان تریلرنویسی» است.

کتاب را هم آقای «کاظم اسماعیلی» ترجمه کرده و «سازمان انتشارات پارک» آن را منتشر کرده است.

در مورد جیمز هادلی چیس هم این نکته را اضافه کنم که این در واقع نام مستعار اوست و بسیاری از کتاب‌هایش را با این نام منتشر کرده است.

اسم اصلی‌اش «رنه ریموند» بوده و خیلی هم پرکار بوده است. شاید باور نکنید اگر بگویم ۵۰ اثر از آثارش به فیلم تبدیل شده‌اند.

پس ببینید با چه نویسنده و چه کتابی روبه‌رو هستید.

پربیننده ترین پست همین یک ساعت اخیر
ارسال به دوستان
captcha