عصر ایران؛ مهرداد خدیر- امروز ششم شهریور 1405 نهمین سالگرد درگذشت دکتر ابراهیم یزدی است؛ همراه امام خمینی در اقامت ۱۱۸ روزه در نوفل لوشاتو در گرماگرم انقلاب ۵۷ که کار ترجمه را هم در مصاحبه با رسانه های انگلیسی زبان انجام میداد و برخی ادبیات مدرن و تأکید مکرر آیت الله بر دموکراسی و جمهوریت در گفت و گوهای متعدد را جدای تاثیر فضای فرانسه به حضور او به اتفاق بنی صدر و قطب زاده هم نسبت میدهند و همراه آنان یکی از مسافران مشهور پرواز انقلاب بود و عضو شورای انقلاب هم شد اما بعد از تشکیل دولت موقت ترجیح داد به کار اجرایی بپردازد و معاون نخستوزیر (مهندس بازرگان) شد و بعد از دکتر کریم سنجابی و تا استعفا و سقوط دولت بازرگان وزیر خارجه بود. در انتخابات رقابتی و غیر استصوابی اولین دوره مجلس نماینده تهران در مجلس شد و ۱۴ سال بعد به عنوان عضو ارشد نهضت آزادی ایران و بعد از مهندس بازرگان دومین دبیر کل این حزب شد.
دکتر یزدی در کنار مهندس بازرگان از مخالفان صریح ادامه جنگ ایران و عراق بعد از بازپس گیری بندر خرمشهر بود چه در مجلس و چه بعد از آن و بر این موضع خصوصا پس از صدور قطعنامهٔ ۵۹۸ شورای امنیت سازمان ملل در سال ۱۳۶۶ تأکید ورزیدند تا جایی که شاید بتوان آنان را تنها صدای مخالف برای پایان جنگ در فضای غلبهٔ شعار جنگ جنگ تا پیروزی و در حیات امام خمینی و مشخصا تأثیرگذار بر آیتالله منتظری دانست که در آن زمان قائم مقام رهبری بود تا ایشان هم خواستار ختم جنگ شود و شد. چندان که هاشمی رفسنجانی در کنفرانس مطبوعاتی در مقام جانشین فرمانده کل قوا دوبار به نظر آقای منتظری استناد کرد تا رزمندگان اصفهانی و نجف آبادی را قانع و مجاب کند چرا که تصاویر آقای منتظری را در سنگر داشتند.
با این همه چون فضای مجازی و چهار جمله در شبکههای اجتماعی و صفحات اینستاگرامی بیش از هزاران صفحه کتاب اثرگذار شده سلطنت طلبان برانداز همه ساله در سالگرد دکتر یزدی شایعات و دروغهایی را بازنشر میکنند افشا و رسواسازی آنها از هر یادآوری دیگر درباره مردی با ۶۰ سال سابقهٔ مبارزاتی و فعالیت سیاسی ضروریتر است.
از جمله این كه با اشاره به خودداری آمریكا از صدور روادید برای او و اقامت اجباری در ازمیر تركیه مدعی میشوند دكتر یزدی در سال 1358 تلاش كرد آمریكاییها به شاه ویزا ندهند و چرخ گردون گشت و گشت و پس از 38 سال همان اتفاق برای خود دكتر یزدی تكرار شد؛ از مكافات عمل غافل نشو و از این دست حرفها!
در این میان یکی هم نیست از این جماعتِ به قول داریوش اقبالی متوهم و بیگانه با کتاب و کتابخوانی و تاریخدانی بپرسد: آخر مگر شاه برای سفر به آمریكا به ویزا - به مفهوم مصطلح- نیاز داشته که او بخواهند به شاه ندهند؟! یا مگر خصومت شخصی داشته در حالی که در جوانی و در جریان دیدار شاه از دانشکده پزشکی دانشگاه تهران ابراهیم یزدی او را در آزمایشگاه دانشگاه دیده و خاطره دوری داشت. اگرچه به خاطر نوع رفتار با مصدق با شاه بر سر مهر نبود.
با این حال در نهمین سالگرد درگذشت دکتر یزدی که به خاطر نقشی که برای جلوگیری از درگرفتن جنگ ایران و عراق در سال ۵۹ و تلاش برای پایان آن که هر روز خسارتبار و بینتیجهتر شده بود حق بزرگی بر گردن ایران دارد و امروز هم میتوان از آن آموزهها بهره جُست نکاتی را میتوان یادآوری کرد ولو جسته و گریخته قبلا نوشته باشم:
1- درهمان سال 58 ایران به آمریكا هشدار داد قبول محمد رضا پهلوی كه تنها چند ماه قبل در پی پیروزی انقلابی مردمی سرنگون شده بود با ادعای مناسبات دوستانه سازگار نیست و این نكته هم بسیار طبیعی بود. زیرا به رغم سرنگونی رژیم پهلوی روابط دو كشور قطع نشد و سفارت آمریكا در تهران به فعالیت خود ادامه داد.
یک هفته بعد از پیروزی انقلاب البته عدهای از نیروهای چپ درصدد اشغال سفارت برآمدند ولی با دخالت دكتر یزدی كه آن موقع معاون نخستوزیر بود و اطلاع از گرایش ماركسیستی مهاجمان آنان به بیرون رانده شدند. یک ماه بعد هم كنسولگری تبریز در معرض اشغال قرار گرفت و در آنجا هم اجازه داده نشد.
این كه ایران و مشخصا شخص دکتر یزدی هشدار دهد اعطای پناهندگی به شاه یا قبول او مغایر مناسبات تازه با ایران پساسلطنت و انقلابی است امری كاملا بدیهی و اظهر منالشمس بوده و هر وزیر خارجهای غیر او نیز این پیام را منتقل میكرد. كما این كه اروپاییها اوضاع را درک كردند و به شاه راه ندادند در حالی كه در بهترین كشورهای اروپایی خانه و باغ داشت و اگر مشاوران آگاهی داشت او را برحذر می داشتند تا کارتر را هم به دردسر نیندازد ولی آن مشاوران بیشتر به دنبال رهیی خودشان از آن در به دری بودند.
2- هشدار و انذار دكتر یزدی به صورت كلی بوده و در مذاكرات الجزایر هم البته نگرانی ها ابراز میشود. اما این یک تلاش شخصی برای درمان نشدن شاه نبوده تا 38 سال بعد تاوان دهد و گمان كنیم عرصه سیاست فیلم هندی با بازی آمیتاباچان و با قاعده" كارما"ست!
بلكه برای حفظ روابط ایران و آمریکا و جلوگیری از تبعات بعدی بوده و اتفاقا نشان میدهد پیشبینی دكتر یزدی تا چه اندازه دقیق و درست بوده است. كما این كه شاه را با اسم مستعار پذیرفتند و اندک زمانی بعد از آن سفارت آمریكا در تهران اشغال شد و خود آمریكاییها ناچار شدند او را اخراج كنند و وضعیت بسیار بدتری پیدا كرد و روابط ایران و آمریكا هم به چنان ورطهای افتاد كه میدانیم و دهه ها بعد و در هیمن سال گذشته کار به دو جنگ هم کشید.
3- گابریل كارسیا ماركز مشهورترین نویسنده تمام نیمه دوم قرن بیستم و برنده نوبل ادبیات در كتاب مشهور " یادداشتهای 5 ساله" مینویسد سفر شاه به آمریكا در واقع پوست خربزهای بوده كه جمهوریخواهان و شخص دیوید راكفلر بانکدار سرشناس آمریكایی ودوست نزدیک شاه زیر پای جیمی كارتر میگذارند چون میدانستند او را گرفتار میكند و همین اتفاق هم افتاد و گرفتارتر از گرفتار شد.
برخی از نزدیكان رییس جمهوری وقت آمریكا البته عواقب این پذیرش را به كارتر یادآور میشوند ولی رییس جمهوری آمریكا تحت فشار قبول میكند منتها قرار میشود شاه را با نام مستعار وارد آمریكا كنند تا رسانهها باخبر نشوند و حتی او را در یک بیمارستان روانی بستری میكنند تا كسی بو نبرد. حال آن كه دوستان راكفلر به طرفهالعینی روزنامهها را مطلع میكنند و یک رسوایی بزرگ پدید میآید.
در خاطرات فرح دیبا هم آمده كه چون بیمارستان مخصوص بیماران روانی بوده پنجره ها با آهن مسدود شده و او را كلافه كرده بود. (البته خاطرات واقعی و نه كتابهای دیگری كه به عنوان خاطرات منتشر شده و مضحکتر و دروغینتر از همهشان خاطرات جعلییی است که از زبان مادر فرح منتشر شده و نه ناشر و نه مترجم وجود خارجی ندارند ).
ادعای ماركز را نه راكفلر و نه هیچ كس دیگر تكذیب نكرده و شهرت و آوازه نویسنده بزرگ -كه روزنامهنگار قهاری هم بود- بر كسی پوشیده نیست.
با این اوصاف حتی اگر راست باشد كه دكتر یزدی از آمریكاییها خواسته با پذیرش شاه روابط دو کشور را به مخاطره نیندازند (نه آن که ویزا ندهند، شاه که به ویزا - مانند مسافران عادی و نه به معنی اجازه ورود- نیاز نداشته!) صلاح او را خواسته چون با این سفر همه را گرفتار كرد و درمان هم نشد.
ضمن این كه اساسا بیماری شاه به گونهای نبوده كه حتما نیاز باشد در آمریكا درمان شود و در همان مكزیک هم قابل درمان بوده نهایت این كه پزشک جراح اعزام میشد. پس اگر هم دكتر یزدی چنین چیزی خواسته باشد اتفاقا صلاح شاه و ایران و آمریكا را خواسته و دیدیم كه چه سفر نكبتباری شد. هم رابطه قطع شد و هم شاه را بیرون انداختند و در نهایت در مصر بر روی او عمل جراحی انجام شد که موفق هم نبود و در مرداد ۱۳۵۹ از دنیا رفت.
4- دروغ دیگر ادعای نقش دكتر یزدی در بازجوییهای اول انقلاب است. هر كس بیش از ۵۰ سال داشته باشد به خاطر دارد كه درشب 23 بهمن 1357 تلویزیون كه به دست انقلابیها افتاده بود سران دستگیر شده رژیم شاه را نشان داد كه دور یک میز نشانده شده بودند و چهرههایی از نیروهای انقلابی و از جمله دكتر یزدی با آنها مصاحبه میكردند.
مشهورتر و منفورتر از همه نعمتالله نصیری جلاد ساواک بود كه خود شاه او را سه ماه قبل از پاكستان فراخوانده وبه عنوان سردسته جنایتكاران به زندان انداخت و شا\ور بختیار هم میخواست محاكمهاش كند و بی هیچ تردید برای او در همان دادگاه پیش از انقلاب حکم اعدام صادر میشد چون خود سلطنتطلبان هم اذعان داشتند تا چه حد تولید نفرت کرد و دو رییس بعدی ساواک (تیمسار پاکروان و تیسمار مقدم) تلاش کردند آثار سوء عملکرد او را بزدایند ولی چوب او را خوردند.
نفرت مردم از ساواک و نصیری به حدی بود كه وقتی مقر نگهداری او را گرفتند تا نصیری را دیدند كتک زدند و با سر بانداژ شده مقابل دوربین نشست.
دكتر یزدی هم به تنهایی با او مواجه نشد. بلکه دور میز چهره های مختلف نشسته بودند و او از رییس ساواک خواست درباره شكنجهها توضیح دهد و نصیری مدام انكار میكرد و میگفت شكنجهای در كار نبوده است. در این هنگام بود که آیتالله لاهوتی از روحانیون مبارز و محبوب که سه ماه قبل همراه طالقانی و منتظری آزاد شده بود رو به او میكند و میگوید مگر خودت به من سیلی نمیزدی؟
حالا اما انگار عدهای دلسوز جلاد ساواک شدهاند! در خاطرات شیخ صادق خلخالی البته آمده كه دكتر یزدی در دادگاهها دخالت میكرده اما واقعیت این است كه برای كنترل او بوده و تغییر احکام چون در میان اعضای دولت موقت هیچكس به اندازه دكتر یزدی به امام نزدیک نبود و در واقع واسطه مهندس بازرگان بود برای جلوگیری از اعدام هویدا.
5- سلطنت طلبان و ماركسیستها دل خوشی از ابراهیم یزدی نداشته و ندارند و در نشریات کمونیستی اوایل انقلاب به بنیصدر و یزدی و قطبزاده به طعنه لقب مثلث بیق داده بودند (سرواژه نام آنان: ب ی ق) و حالا سلطنت طلبانی که مدام کمونیست ها را متهم به نقش آفرینی در انقلاب و سرنگونی شاه می کنند اتهامات آنان در ۴۸ سال قبل را تکرار می کنند.
به ادعای اول بازگردیم: شاه در نهایت به آمریكا رفت ولی بعدا سر از مصر درآورد و در مسجد رفاعی قاهره دفن شد در حالی كه دكتر یزدی ویزا نگرفت و به آمریكا نرفت و پیكر او را به ایران بازمیگردانند ودر این خاک آرام میگیرد و در بایكوت خبری رسمی، رییس جمهوری وقت ایران (حسن روحانی) برای او توییت گذاشت و تلاشهای او را ستود. نه فقط به خاطر حمایت ابراهیم یزدی از حسن روحانی در انتخابات پرماجرا و التهاب سال ۹۶ و به رغم بیماری شدید یا اطلاع از هدیه هاشمی رفسنجانی به او چند ماه قبل از درگذشت او بلکه به سبب اطلاع روحانی از پیچیدگیهای کار دیپلماتیک و اصرار بر اصلاحات تدریجی و نسبت او با اعتدال.
6- بر این اساس چه تاوانی؟ مگر جز این است که اگر به آمریكا هم میرفت باز همین سرطان لعنتی گریبان سیاستمدار كهنه كار را رها نمیكرد و اتفاقا نیک فرجام شد. جوری می گویند او را به آمریکا راه ندادند که انگار با آمریکا بیگانه بود. در حالی که سالیان متمادی در آمریکا زندگی و تدریس کرده بود. با این حال بخت با او یار بود که در همان ترکیه چون برخی رسانههای اصولگرا و اقتدارگرا خیلی دوست داشتند بگویند ابراهیم یزدی در آمریکا درگذشت تا مردم تصور کنند در تمام این سالها همچون پیش از انقلاب در ایالات متحده بوده است. کما اینکه در 30 دی 73 در خبر درگذشت مهندس بازرگان بخشهای خبری صدا و سیما تاکید داشتند او در سوییس درگذشته و شاید میخواستند القا کنند او در تمام سالهای پس از صدارت و وکالت مثل سید محمدعلی جمالزاده در سوییس اقامت داشته در حالی همان چند روز به سوییس رفته بود و تا یکی دو هفته قبل در بیمارستان دی تهران بستری بود.
از منظری دیگر دكتر یزدی و همفكران او - و سرآمد همه آنان مهندس بازرگان- در ابتدا نه سقوط كه صلاح شاه را میخواستند و اگر به اندرزهای اینان گوش داده بود چه بسا به آن سرنوشت دچار نمیشد و جا دارد به جماعت سلطنت طلب، نامه شاپور بختیار و کریم سنجابی و داریوش فروهر در آخر خرداد 56 را یادآور شویم که از شاه خواستند انتخابات آزاد برگزار کند تا مشکل با تغییر دولت حل شود و به تغییر کلی حکومت نیاز نیفتد. شاه البته گوش نداد و اگر چه دو ماه بعد هویدا را کنار گذاشت اما به جای انتخاب نخستوزیری تازه از مسیر انتخابات پارلمانی یک تکنوکرات غیر سیاسی - جمشید آموزگار- را نخستوزیر کرد. این هم تقصیر دکتر یزدی بود؟ آیا بختیار و سنجابی و فروهر هم روحانی یا کمونیست بودند؟ بختیار که آخرین نخست وزیر خود شاه شد ولو با اکراه او؟ سنجابی هم که در جمهوری اسلامی دوام نیاورد و ناگزیر از خروج پنهانی شد و سرنوشت فروهر را هم که میدانیم.
بازرگان جایی گفته بود رهبر منفی انقلاب شخص اعلیحضرت است كه با رفتارهای خود و بستن همه روزنههای اصلاح و تغییرات قانونی راهی جز انقلاب باقی نگذاشت.
این پرسش هم جای طرح دارد که چرا سلطنت طلبان به جای متهم ساختن دكتر یزدی و دیگران كه همچون میلیونها ایرانی دیگر راهی جز برانداختن سلطنت ندیدند و به جای مویه كردن به خاطر بیماری شاه به این نمیاندیشند كه چرا كسانی جدی بودن بیماری او را تا مدتها از خود شاه مخفی كرده بودند در حالی که می توانست سلطنت را به فرزندش واگذار کند و فاصله تا سن قانونی را هم به نایب السلطنه پر کند؟
منتها به جای فکر کردن به این موارد و چون بیشتر اهل فحاشیاند تا تفکر دلخوش کردهاند که آمریکا به یزدی ویزا نداد! همین قدر سخیف...