فیلم بیشتر »»
کد خبر ۱۱۸۵۷۵۵
تاریخ انتشار: ۰۹:۴۰ - ۲۹-۰۵-۱۴۰۵
کد ۱۱۸۵۷۵۵
انتشار: ۰۹:۴۰ - ۲۹-۰۵-۱۴۰۵
مروری بر کارنامۀ «محمدحسین مهدویان» به بهانۀ پایان سریال «کلاغ»

از ایستاده در غبار تا کلاغ؛ فیلمسازی پرشور در جستجوی جهان تازه

س
کلاغ سریال بدی نیست و اتفاقاً از خیلی از محصولاتِ شبکۀ نمایش خانگی بهتر است، چون جهانِ بصری دارد، موسیقی، فضاسازی و بازی‌های قابل‌توجه دارد و مشخص است که سازنده برای خلق اثر وقت گذاشته است. مشکل این است که فیلمنامه سنگِ بناست ولی هم‌پای بزک‌دوزک‌ها و امکانات بصری نمی‌آید. کلاغ، اتمام حجتِ بیننده با کارگردانِ محبوب است.

عصر ایران؛ یلدا آذرپی- پایان «کلاغ» بهانه‌ای است برای مرور مسیری که «محمدحسین مهدویان» از مستند و تاریخِ جنگ تا سیاست، جامعه، جنایت و عشق طی کرده است؛ کارنامه‌ای پر از تجربه‌های نو برای فیلمساز جوانی که اُفت و خیزها و حرف و حدیث‌هایی دارد و امضای شخصی‌ در آثارش مشهود است. کلاغ یکی از متفاوت‌ترین آثار اوست و خاتمه‌اش، بهترین فرصت برای نگاه کلی به کارنامۀ کارگردان.

عنوان آخرین اثر، زیبا و رمزآلود است، سریال، شکل و شمایلِ نوستالژیک و چشم‌نوازی دارد و با روایتی عاشقانه، معمایی و جنایی به فضای سیاسی و امنیتیِ سال‌های پیش از انقلاب رفته است. مهدویان استعداد عجیبی در شگفت‌زده‌کردنِ مخاطب دارد و هر بار بیننده را با بستر داستانیِ متفاوتی مواجه می‌کند.

کلاغ که به نظر می‌رسید فاصلۀ زیادی با آثاری چون «ایستاده در غبار»، «ماجرای نیمروز» و «زخم کاری» داشته باشد، کم‌کم به الگوی آشنای خالقِ اثر نزدیک شد و بیننده را با این پرسش مواجه کرد که «آیا کارگردان با اثر جدیدش، قدم به مرحلۀ نوینی گذاشته یا همان جهانِ نمایشی‌ را رختِ عاشقانه پوشانده است؟»

مهدویان از سینمای داستانی آغاز نکرد. مستندهایی مانند «استخوان لای زخم»، «دیکتاتور بزرگ»، «ملک‌الموت»، «سه سویِ میدان جنگ»، «پدر» و «تختخوابِ یک‌نفره» پیش‌درآمدِ مسیری بودند که با «آخرین روزهای زمستان» شکل مشخص‌تری یافت؛ اثری دربارۀ «حسن باقری» که تجربۀ مهمی در ترکیبِ مستند و بازسازی است و نشان می‌دهد کارگردان از آغاز به بازنماییِ واقعیت‌های گذشته و حضور در دوره‌های تاریخی علاقه دارد.

از ایستاده در غبار تا کلاغ؛ فیلمسازی پرشور در جستجوی جهان تازه

«ایستاده در غبار»، نقطۀ عطف بود و سکوی پرتاب شد. مهدویان در این فیلم به‌جای ساختنِ زندگی‌نامۀ کلاسیک، فرمِ مستندگونه را به خدمت روایتِ «احمد متوسلیان» گرفت. او با استفاده از تصاویر و صداهای بازسازی‌شده، دوربینِ متحرک و بافت تصویریِ متناسب با دورۀ تاریخی، چیزی به سینمای ایران افزود که کم‌کم به امضای فیلمسازی‌اش تبدیل شد.

«ماجرای نیمروز» او را به یکی از مهم‌ترین فیلمسازانِ نسل خود بدل کرد. تاریخ معاصر در این اثر، به تریلری پرتحرک با عناصری چون تعقیب‌و‌گریز، سوء‌ظن، عملیات و نفوذ تبدیل شد. «رد خون» هم همین مسیر را پیمود و جهانِ سیاسی و امنیتیِ مهدویان را تثبیت کرد. دیگر مشخص بود که او به سینمای جاسوسی و اطلاعاتی علاقه دارد و از آثار این ژانر برای ساختِ جهان بصری تأثیر گرفته است.

«لاتاری»، نخستین تغییر جدی در مسیر فیلمسازیِ اوست. مهدویان از تاریخ به جامعۀ معاصر آمد و موضوعاتی مانند مهاجرت، سوء‌استفاده، خشمِ اجتماعی و انتقام را به جهانش کشاند. او به نمایشِ چالش‌ها و فضاهای بحرانی علاقه‌مند است و در آثار اجتماعی هم شخصیتِ اصلی را در موقعیتی بحرانی قرار می‌دهد. مسئلۀ اصلی عموماً واکنش فرد به ساختاری است که قادر به اجرای عدالت نیست.

«درخت گردو» را می‌توان مهم‌ترین چرخشِ انسانی در کارنامۀ مهدویان قلمداد کرد. این بار جنگ و تاریخ در حاشیۀ رنجِ خانواده قرار گرفتند. کارگردان از قهرمان و عملیات فاصله گرفت و به قربانی نزدیک شد. بعد هم «شیشلیک» که تجربه‌ای متفاوت و جسورانه در کمدی اجتماعی بود. فیلم نشان داد مهدویان نمی‌خواهد در چنبرۀ سینمای سیاسی و تاریخی باقی بماند، ولی واکنش‌های متفاوتی دریافت کرد. بخشی از مشکل این بود که فیلمساز هنگام ورود به کمدی، با همان نگاهِ جدی و بحران‌محور به جامعه نگریسته است.

«مرد بازنده»، دوباره او را به جهانِ جنایت، فساد، قدرت و شبکه‌های پنهان بازگرداند. دیگر می‌شد دید که مهدویان به الگوی رواییِ مشخصی رسیده است؛ مردی که در برابر ساختاری پیچیده قرار گرفته و هرچه پیش می‌رود، مرز میان حقیقت و دروغ، قربانی و مقصر و اخلاق و منفعت، مبهم‌تر می‌شود.

«زخم کاری» این فرمول را به اوج رساند. ورود مهدویان به نمایش خانگی و توفیقِ این مجموعه، موقعیت تازه‌ای به او بخشید و نشان داد هنرنمایی‌اش در ایجاد تعلیق، بحران و شخصیت‌های گرفتار قدرت، با قالب سریال نیز سازگار است. ما در آثار محمدحسین مهدویان با همین مضمامین و شخصیت‌هایی مواجهیم که ناچارند در شرایط غیرعادی تصمیم بگیرند. این همان جایی است که نقدهای جدی به مهدویان وارد می‌شود.

از ایستاده در غبار تا کلاغ؛ فیلمسازی پرشور در جستجوی جهان تازه

با نگاهی به نقدهای منتقدانِ سینمایی درمی‌یابیم که مهم‌ترین انتقاد به آثار مهدویان، «تبدیل امضا به فرمول» است. کارگردان در همۀ آثارش از ابزارهای تکراری مثل مستندسازی، بازسازی تاریخی، فضای امنیتی، اشاره به بحران و دوربینِ روی دست استفاده می‌کند. نقد دوم، «شخصیت‌پردازیِ ناکام» است. مهدویان در ساختنِ موقعیت و بازنمایی فضاها موفق‌ است، ولی نمی‌تواند زندگی درونیِ شخصیت‌ها را به نمایش بکشد.

روایت داستانی و شخصیت‌پردازی در آثار مهدویان خام است. بیننده تفاوتِ تجویزیِ موقعیت‌ها را درمی‌یابد ولی واضح است که کارگردان قادر به نمایشِ شخصیت و بازی‌گرفتن از بازیگر نیست. نقد دیگر، شکاف بین «موضع فیلسماز و پیچیدگیِ روایی» است. موضع فیلمساز چُنان پررنگ است که فرصتی برای شکل‌گیریِ پیج‌و‌خم‌های داستان و نمایشِ شخصیت خاکستری یا چندلایه باقی نمی‌ماند. داشتن نگاه سیاسی و موضع خاص به‌خودی‌خود ایراد نیست؛ مشکل از جایی آغاز می‌شود که موضع فیلمساز، جای شخصیت‌پردازی و خلق درام را می‌گیرد.

مهدویان در فضاسازی، بازسازی تاریخی، خلق موقعیت، کارگردانیِ صحنه‌های گروهی، ایجاد تعلیق و نمایش بحران توان انکارناپذیری دارد و مهم‌تر از همه در تجربه‌ورزی جسور است. او از مستند به سینمای سیاسی، اجتماعی، تراژدی، کمدی، جنایی، عاشقانه و سریال رسیده و در برجسته‌سازیِ بحران قدرتمند است، اما شخصیت‌های آثارش، همپای بحران‌هایش پیش نمی‌روند.

کلاغ هم به همین معضل مبتلاست. بیننده از آغاز قرار است شاهدِ رابطۀ عاطفیِ جلال (مأمور ساواک) با سایه (یکی از مهره‌های پروندۀ امنیتی) باشد ولی چیزی نمی‌بیند. از رابطۀ زمخت و پررمزوراز دو شخصیت اصلی، عاشقانۀ باورپذیری درنمی‌آید. رابطۀ جلال و سایه، پیوندی مبهم و نامرئی است که گاهی حتی رنگ‌و‌بوی رابطۀ پدر و فرزندی دارد و عاشقانه‌ای نیست که بتواند مخاطب را درگیر کند.

بیننده هاج‌و‌واج و سرگردان، از این نشانه به آن نشانه می‌رود تا شاید در بین این همه نماد و ابهام، سرنخی برای شناختِ شخصیت‌ها یا فهمِ مسیر داستانی بیابد. کارگردان آن‌قدر شیفتۀ پنهان‌کاری و درز ندادنِ اطلاعات است که روایت داستانی هم به معما تبدیل می‌شود. تعلیق قرار است مخاطب را مشتاقِ کشفِ پاسخ نگه دارد، نه اینکه او را برای فهمیدنِ اصل ماجرا ذله کند.

از ایستاده در غبار تا کلاغ؛ فیلمسازی پرشور در جستجوی جهان تازه

در نتیجه سریال با آن نامِ بجا، موسیقی زیبا و فضاسازی قابل‌توجه، دست‌کم برای بخشی از مخاطبان به تجربه‌ای عذاب‌آور و فرساینده تبدیل می‌شود که به‌جای تکیه بر قصه، شخصیت و عناصر داستانی، مدام پشت پرده‌ای از ابهام پنهان می‌شود. حتی می‌توان گفت توهین به شعور مخاطب است؛ انگار ضرورتی برای خلق اثر وجود نداشته و صرفاً برای خالی‌نبودنِ عریضه ساخته شده است. کلاغِ مهدویان ظرفیت‌های زیادی داشت، می‌توانست کار درخشانی باشد و مخاطب را به کشف و تأمل وادارد، اما بی‌اعتنا به بیننده او را واگذاشت و معطل کرد.

این‌ها را نگفتم تا بگویم محمدحسین مهدویان، فیلمساز متمایز و توانمندی نیست. در همین سریال اخیر، فضاسازی قابل‌توجه است. دوربین، نور و میزانسن به‌خوبی با هم هماهنگ شده‌اند. او در خلقِ فضاهای رمزآلود و بازنماییِ ایرانِ دهه‌های گذشته، نمایشِ بسترهای امنیتی و حال‌و‌هوای قدیم استادانه عمل می‌کند. حتی منتقدانی که ریتم سریال را کند می‌دانند، به فضاسازی موفقِ اثر اشاره کرده‌اند.

بعضی بازی‌های سریال هم پرقدرتند. حضور موفقِ «جواد یحیوی» مثال‌زدنی است. او که پیشتر با فضای اجرا و طنز شناخته شده، بازیِ قابل‌قبول و متفاوتی دارد و حضورش به فضای چندلایۀ سریال کمک کرده است. «محسن قصابیان» هم یکی از انتخاب‌های مهم کارگردان است؛ بازیگری که حضورش به بُعدِ امنیتیِ داستان، وزن بیشتری بخشیده است. قرارگرفتنِ بازیگرانِ مجرب و چهره‌های کمتردیده‌شده به کلاغ کمک کرده تا جهان داستانی‌اش را باورپذیرتر کند. موسیقیِ سریال هم زیباست و در القای حس خاطره، تهدید، دلتنگی و تعلیق نقش مهمی ایفا می‌کند. موسیقیِ کلاغ به‌خصوص در بخش‌های عاطفی دلنشین و متناسب است. هماهنگیِ هنرمندانۀ تصویر، صدا و فضا نشان می‌دهد مهدویان در حوزۀ فرم، کارگردانی چیره‌دست است.

مشکل اصلی سریال به فیلمنامه، ریتم و شخصیت‌پردازی برمی‌گردد. کلاغ اطلاعات لازم را به مخاطب نمی‌دهد و پنهان‌کاری را به تعلیقِ قابل‌قبول تبدیل نمی‌کند. سریال رازآمیز است ولی مخاطب هیچ سرنخی برای فرضیه‌بافی و گمانه‌زنی ندارد. روایت در برخی مقاطع آن‌قدر کند است که مخاطب به‌هیچ‌وجه درگیر داستان نمی‌شود. فرمِ بصری و فضاسازی عالی است ولی داستانِ کلاغ، کششِ روایی ندارد. از طرفی عشق در این عاشقانه مفقود است.

از دلِ رمز و راز و مخاطرۀ سریال، وجه رمانتیکی درنیامده و اصلاً نمی‌فهمیم چرا زندگی گذشتۀ جلال برایش کارایی ندارد، چرا از همسرش گریزان است، چرا جلال و سایه به هم نزدیک شده‌اند و چرا سودای عاشقانه دارند؟ فقط می‌دانیم که کارگردان طالبِ رمز و راز است نه آرامش و تعقیب. و تهدید را بهتر از عشق می‌شناسد. او کارشناسِ فضاهای بحرانی است و دالان‌های امنیتی را به فرازهای عاشقانه ترجیح می‌دهد.

درنتیجه پرسش اصلی این است که «آیا داستان به اندازۀ بستر روایت، قدرت دارد؟» دست‌کم، پاسخِ من منفی است. کلاغ سریال بدی نیست و اتفاقاً از خیلی از محصولاتِ شبکۀ نمایش خانگی بهتر است، چون جهانِ بصری دارد، موسیقی، فضاسازی و بازی‌های قابل‌توجه دارد و مشخص است که سازنده برای خلق اثر وقت گذاشته است، مشکل این است که فیلمنامه سنگِ بناست ولی هم‌پای بزک‌دوزک‌ها و امکانات بصری نمی‌آید. کلاغ، اتمام حجتِ بیننده با کارگردانِ محبوب است. او دیگر لازم نیست ثابت کند استادِ بازسازی تاریخ است، لازم نیست بگوید بلدم تعلیق بسازم و جهان امنیتی خلق کنم. این‌ها را بارها از او دیده‌ایم. در آثار بعدی باید بر داستان تمرکز کند و شخصیت‌هایی بیافریند که ملموس، درک‌شدنی و باورپذیرند.

ارسال به دوستان
captcha
هزینه اجاره آپارتمان در مناطق لوکس تهران داوطلبان ۱۲ ساله در کنکور ۱۴۰۵ پشت پرده سفر قاآنی و قالیباف به عراق/ چانه‌زنی برای حشدالشعبی؟ دیدار قالیباف با مشاور امنیت ملی عراق حمله هوایی اسرائیل به لبنان عراقچی: تهدید عملیات اقتصادی علیه ایران، برای انحراف افکار عمومی آمریکا از بحران مالی است قوه قضائیه: حکم اعدام قائم حسینی اجرا شد از ایستاده در غبار تا کلاغ؛ فیلمسازی پرشور در جستجوی جهان تازه ادعای اکسیوس: ارتش آمریکا یک کریدور کشتیرانی محرمانه در تنگه هرمز ایجاد کرده/ روزانه ۱۰ میلیون بشکه نفت از تنگه خارج می‌شود مذاکره با «مرد موشکیِ کوچک» در باتلاق ایران /تحلیلی از نیویورک‌تایمز آغاز کنکور ۱۴۰۵ با رقابت داوطلبان گروه آزمایشی علوم تجربی ارمنی‌های اصفهان در حال انجام مراسم «دعای باران»؛ یک قرن قبل (عکس) یک قدم نزدیک‌تر به اینترنت کوانتومی؛ سخت‌ترین آزمون در مسافت ۶۲ کیلومتری پشت سر گذاشته شد سرعت جنگنده آمریکایی F-35 Lightning II چقدر است؟ + مقایسه با سایر جنگنده‌ها امروز با احمد شاملو: خشم ِ کوچه در مُشت ِ توست (+فایل صوتی)