عصر ایران؛ یلدا آذرپی- پوشش سبز و باستانیِ جنگلهای هیرکانی که در امتداد جنوب و جنوبِ غربیِ دریای خزر قرار گرفته، از جنوبِ شرقیِ آذربایجان آغاز میشود و در ایران به اردبیل و گیلان تا مازندران و گلستان کشیده میشود. بخش عمده و شاخصِ این نوار جنگلی در ایران واقع شده است. این جنگلها یکی از ارزشمندترین زیستبومهای منطقه و در زمرۀ میراث طبیعیِ ثبتشده در فهرستِ جهانی یونسکو هستند. هیرکانی یکی از شگفتانگیزترین میراثِ باستانی ایران است که گنجینهای کمنظیر از تنوع زیستی را در خود جای داده. پیشینۀ درختانِ پهنبرگِ هیرکانی به ۵۰ میلیون سال قبل برمیگردد. این جنگلها بیش از ۳۲۰۰ گونۀ گیاهی و صدها گونۀ جانوریِ شاخص را در خود جای دادهاند.
درختانِ بلند و کهنسالِ راش، ممرز، بلوط، افرا، شبخسب، توسکا و شمشاد در لایههای گوناگونِ جنگل روییدهاند و سایهساری انبوده و تماشایی ساختهاند. مه زیبای خزر در میان شاخهها میپیچد، خزهها تنۀ درختان را میپوشانند و سرخسها پهنۀ مرطوب جنگل را فرا میگیرند. چه رودها و چشمههای زیبایی از دل این پوشش متراکم میگذرند. هیرکانی، قلب تپندۀ تاریخِ طبیعی زمین و پناهگاهِ گونههای ارزشمندِ جانوری و گیاهی است.
سراوان کجاست؟ روستاییست از توابع سنگر در استان گیلان که در ۱۵ کیلومتری و جنوب شرقیِ شهر رشت قرار گرفته. اگر گردشگر یا مسافر گیلان باشید، حتماً نامِ «پارک جنگلی سراوان» را شنیدهاید؛ یکی از اهدافِ طبیعتگردیِ گیلان با مسیرهای جنگلی، هوای عالی، پیادهروهای زیبا و چشماندازهای سبز. «جنگل سراوان» بخشی از جنگلهای هیرکانیِ گیلان است و محلِ دفن و انباشتِ زباله در منطقۀ سراوان.
احتمالاً انتظار هر ادامهای را داشتید جز این. فکرش را هم نمیکردید که از توصیفِ جنگلهای باستانی و پوشش گیاهیِ بینظیر هیرکانی، ناگهان به زباله و پسماند برسیم. اما نام سراوان در گیلان، با یکی از تلخترین فجایعِ زیستمحیطیِ کشور گره خورده است. زبالههای رشت را در دلِ طبیعت انباشت میکنند و آنچه باید نماد سرسبزی و حیات باشد، نماد ویرانی و بیتدبیری در مدیریتِ پسماند شده است.
و چرا این روزها نام جنگلهای هیرکانی و منطقۀ سراوان بار دیگر بر سر زبانها افتاده؟ چون چند بحرانِ جدید و قدیم بر شانههای تنومندش سنگینی میکنند: معضل انباشتِ زباله، توسعۀ سایتِ پسماند، تهدید شیرابه، حریق تابستانه و سایر آسیبهای اکولوژیک. سایتِ دفن زبالۀ سراوان که قرار بود راهحلی موقتی باشد، چهار دهه ادامه یافته و به یکی از نمادهای بحرانِ مدیریتِ پسماند در گیلان تبدیل شده است.
در هفتههای اخیر، گزارشهایی دربارۀ تلاش برای اختصاصِ چند هکتار از عرصههای جنگلیِ سراوان به توسعۀ سایتِ پسماند منتشر شده و همین موضوع، حساسیت افکار عمومی و فعالان محیطزیست را برانگیخته است. در سراوان با کوههای پسماند مواجهیم و مسئله فقط این نیست. شیرابۀ حاصل از انباشتِ پسماند که به خاک، آبهای سطحی و زیرزمینی و زیستبومِِ منطقه سرایت میکند، تهدیدی برای اکوسسیستم است. همزمان موجی از گزارشها و هشدارهای حریق در جنگلهای هیرکانی منتشر شده است. حتی خبرهایی دربارۀ شیوع بیماری «بلایت» (نوعی قارچ کشنده در گیاهان) در شمشادهای هیرکانی وجود دارد.
گیلان با بحرانِ فراگیری روبهروست که دیگر از قالب مشکل شهری یا معضل جمعآوری زباله خارج شده است. کوههای پسماند، شیرابۀ پیشرونده، سوزاندن زباله، مرگِ زیستبوم و تغییرات اقلیمی، سراوان را به نماد سیاستی شکستخورده در مدیریتِ پسماند و زباله مبدل کردهاند. سراوان، زبالهدانِ بزرگی شده که معضل مدیریت شهری را به رخ میکشد.
گیلان بهرغم هشدارهای مکرر فعالان محیطزیست با بحرانِ مدیریت زباله روبهروست و وظیفۀ روزمرۀ شهرداری به مسئلۀ راهبردی و بحران محیط زیستی بدل شده است. ما با استانی مواجه نیستیم که بتوان در آن زباله را از جایی به جای دیگر انباشت. جغرافیای مرطوب، سطح آب زیرزمینی، رودخانههای متعدد، زمینهای کشاورزی، تراکم سکونت و همجواری با جنگلهای هیرکانی، خطای مدیریت پسماند را به بحران آب و خاک بدل میکنند.
مطالعات علمی دربارۀ وضعیتِ دفن زباله در گیلان هم از دیرباز بر همین مسئله متمرکز بودهاند. گیلان ۲۳ دفنگاه زباله دارد و بیش از ۱۵۰۰ تن پسماند روزانه تولید میکند. کارشناسان بارها نسبت به نامناسببودنِ محل انباشت و دفن زباله، تولید شیرابه در مقیاس وسیع و نزدیکی به رودخانهها هشدار دادهاند، اما تفاوت بین شعار و شاخصِ قابل سنجش، یکی از ضعفهای روشنِ سیاستهای محیطزیستی در ایران است. موفقیت با تعداد جلسات، وعدهها، کلنگزنیها و طرحهای اعلامشده سنجیده میشود ولی شاخصهای واقعی با گذشت زمان بهبود نمییابند.
آنچه امروز در منطقۀ سراوان شاهدِ آنیم و بارها و بارها از آن سخن گفتهایم، حادثۀ یکشبه و اتفاقی نیست. در بحرانِ زیستمحیطیِ سراوان و هیرکانی با زنجیرهای از تصمیمات نادرست و قصور سیستماتیک در ابعاد مختلف مواجهیم. بحرانِ این منطقه، بازتاب ناکارامدیِ چند دههای است. دفن زباله در سراوان از سال 1360 شروع شد و بهجای آنکه با گذشت زمان، به توقفِ فرایند و احیای خاک بینجامد، به کانون انباشت زباله و حجم عظیمِ پسماند رسیده است. تودههای زبالۀ دهها متری، گواهی بر شکستِ مدیریت شهری و زیستمحیطی است و باید دید چه عواملی به بحران زیستمحیطیِ سراوان دامن زدهاند؟

در لایۀ اجرایی، «شهرداری رشت» بهعنوان متولی اصلیِ جمعآوری و دفنِ پسماند، مسئول مستقیمِ مدیریتِ این سایت است، ولی مسئله را نمیتوان به یک نهاد شهری تقلیل داد. فقدان جایگزین مناسب برای سایتِ پسماندِ سراوان طی سالهای متمادی، به قصور استانداری گیلان، فرمانداری رشت و دستکاههای ملیِ متولیِ پسماند گره خورده است. طبق معمول، ردپای شکاف میان «وعدههای روی کاغذ» (مثل احداث زبالهسوز یا کارخانههای کود آلی) و «واقعیتهای میدانی» به چشم میخورد.
نکتۀ تکاندهنده در این بحران، نقشِ «سازمان منابع طبیعی و آبخیزداری» است. مسئولیت مستقیمِ بررسی بحران در عرصههای جنگلی و اراضی ملی با این سازمان است ولی ظاهراً در برابر گسترش سایت پسماند در مجاورت جنگلها سکوت کرده یا این وضعیت را پذیرفته است. چگونه سایتِ زبالۀ عظیم سراوان، این همه سال بدون مجوزهای قانونی یا تأییدیههای استانی، حریم جنگل را نقض کرده و گسترش یافته است؟ بحران پایدار و پیشروندۀ سراوان، حاکی از تخلفِ ساختاری در نظارت بر اراضی ملی است.
«سازمان حفاظتِ محیط زیست»، مسئولیت نظارت بر آلودکیهای آب و خاک را بر عهده دارد و نباید از نقش نظارتیاش در ارزیابی پیامدهای زیستمحیطی غافل شد. با این حال، باید بین حفاظت از عرصههای جنگلی و مدیریت محیطزیست تفکیک قائل شویم تا مسئولیتها در فضای رسانهای گم نشوند. آنچه در جنگلهای هیرکانی رخ میدهد – قطع درختان و تصرفات غیرمجاز – بازتابی از ضعف عملکرد «یگانهای حفاظتیِ سازمان منابع طبیعی» است.

در مواجهه با حوادثی مثل آتشسوزیهای گسترده، استانداری و ستادِ مدیریت بحران، مسئول هماهنگی بین آتشنشانی، هلالاحمر و سایر نیروها هستند. وقتی هشدارهای رسمی دربارۀ افزایشِ خطر حریق در تیرماه صادر شده و طرحهایی مثل «هر دهیاری، یک جنگلبان» مطرح است ولی آتشسوزی مهار نمیشود، باید پرسید: «چرا هشدارهای پیشبینیشده به اقداماتِ عملی و واکنش سریع تبدیل نمیشوند؟»
خطای بزرگ این است که بحرانِ زبالۀ گیلان را به رفتار مردم تقلیل دهیم. بله، کاهش تولید زباله، تفکیک از مبدأ و مشارکتِ شهروندان ضروری است، اما نمیتوان از مردم انتظار داشت جای نظام جامعِ مدیریت پسماند را پر کنند. شهروند میتواند زباله را تفکیک کند، اما نمیتواند شبکۀ جمعآوری، واحد پایش، کارخانۀ پردازش، بازار موادِ بازیافتی، مرکز کمپوست یا دفنگاهِ مهندسیشده ایجاد کند. مسئولیت اصلی با ساختاری است که باید از لحظۀ تولید پسماند تا آخرین مرحلۀ پردازش و دفن را در زنجیرهای مشخص بگنجاند.
محیط زیست حوزهای نیست که بتوان در آن همیشه منتظر لحظۀ انفجار ماند. بسیاری از خسارتهای اکولوژیک وقتی به چشم میآیند که دیگر به سادگی قابل جبران نیستند. جنگل قطعشده را نمیتوان با احداثِ نهالستانِ جدید و چند مراسم درختکاری برگرداند. رودخانۀ آلوده را نمیتوان با وعدههای اداری پاک کرد و احیای سفرههای آب زیرزمینی دههها زمانبر است. نمیتوان هرجا زمین ارزانتر و نظارت ضعیفتر است، پسماند را به طبیعت سپرد و بعد از توسعۀ پایدار سخن گفت. واضح است که انباشت زباله و پسماند به خاک و آب میرسد، بر کشاورزی اثر میگذارد، سبب تخریب جنگل میشود و به فرسایش خاک و تغییر چرخۀ آب کمک میکند. واضح است که این بحران، هزینۀ اجتماعی و اقتصادی دارد.
طبیعت دیگر ظرفیت این حجم بیتفاوتی و بیتصمیمی را ندارد. گیلان را نمیتوان با شعار از تل زباله بیرون کشید. گیلان حتی دیگر به دلنوشتههای فعالان محیط زیست و هشدارهای روزنامهنگاران و پژوهشگران نیاز ندارد؛ به جای همهٔ اینها به آمار دقیق، زمانبندی، بودجه، نظارت، شفافیت و مسئول مشخص نیاز دارد تا روشن شود چهقدر پسماند تولید میشود، چهقدر تفکیک میشود، چهقدر پردازش میشود، چهقدر دفن میشود و محل دفن دقیقاً چه اثری بر آب و خاک میگذارد؟
باید دادهها عمومی شوند و عملکرد دستگاهها قابل ارزیابی شود. باید هزینۀ آلودگی در بودجۀ عمومی مشخص باشد و مسئولیتش بین دستگاهها گم نشود. پاسخ متناوبِ مسئولان با عباراتی نظیر «مشکل در دست بررسی است» یا «اعتبار به این بخش اختصاص یافته»، دیگر پذیرفتنی نیست. وقتی استاندار گیلان به صراحت اعلام میکند «دفن زباله در جنگل دیگر قابلقبول نیست»، بر این واقعیت صحه میگذارد که این اقدامِ غیرقانونی با سکوت یا تأییدِ مقامهای پیشین صورت گرفته است.
دقیقاً چه فاجعهای باید رخ دهد تا سیاستِ مسئولان عوض شود؟ چند رودخانۀ دیگر باید آلوده شود؟ چند هکتار جنگل باید از بین برود؟ چند روستا باید در بوی زباله و دودِ دفنگاه زندگی کند؟ چهقدر شیرابه باید وارد خاک شود تا بحران از مرحلۀ هشدار به مرحلۀ اقدام فوری برسد؟ و چرا باید منتظر فاجعۀ بزرگتر باشیم تا مسئلهای که سالهاست نشانههای آشکار دارد، جدی گرفته شود؟