فیلم بیشتر »»
کد خبر ۱۱۸۴۴۸۷
تاریخ انتشار: ۱۲:۰۱ - ۲۴-۰۵-۱۴۰۵
کد ۱۱۸۴۴۸۷
انتشار: ۱۲:۰۱ - ۲۴-۰۵-۱۴۰۵

در حسرت زندگی نزیسته

درحسرت نزیسته نوشته فردین علیخواه
 وقتی سن آدم بالا می‌رود داشتن آن چیزی که زمانی با سماجت در پی‌اش بودی بی‌معنا می‌شود، ولی خیال آن خواسته، همچنان با سماجت به تو چسبیده و رهایت نمی‌کند. من فکر می‌کنم هر آدمی در جایی و در زمانی از زندگی‌اش چیزی را جا گذاشته است، و گاه‌وبی‌گاه برمی‌گردد و با حسرت به آن نقطه از زندگی نزیسته‌اش خیره می‌شود.

عصر ایران، فردین علیخواه (جامعه شناس) - مدتی زیادی است که در اینستاگرام صفحاتی را دنبال می‌کنم که در آن‌ها انواع مختلف مدل‌های ضبط‌صوت‌های دوکاست، استریو، و رادیوضبط‌های معمولی تبلیغ و فروخته می‌شوند. گاهی اوقات بی‌آنکه متوجه گذشت زمان باشم به خودم می‌آیم و می‌بینم که با اشتیاق حدود دو یا سه ساعت به مدل‌های مختلف ضبط‌صوت‌های دوکاست چشم دوخته‌ام.

یک روز نکته‌ای ذهنم را سخت به خود مشغول کرد. صفحات اینستاگرامی، این محصولات را به‌عنوان کالایی قدیمی، و تقریباً آنتیک، و یادآور دوره‌ای سپری‌شده از جامعۀ ‌ایران تبلیغ می‌کنند. اغلب آنان با به کار بردن کلمۀ «خاطره‌بازی» بر نوستالژی تأکید دارند و نظرات زیر پست‌هایشان هم نشان می‌دهند که خریداران نیز نسبت به این محصولات چنین حسی دارند.

قصد آنان از خرید استریو، قرار دادن آن در پذیرایی خانه و استفاده از آن برای تزیین و دکوراسیون است و نه کاربرد آن به‌عنوان دستگاه پخش موسیقی. دربارۀ من ولی ‌چنین نبود. حس و حالی که من موقع دیدن و بررسی ضبط‌ها داشتم، درست مانند کسی بود که قصد دارد آن‌ها را بخرد، داشته باشدشان و از گوش‌ دادن به موسیقی با آن‌ها لذت ببرد.

 حتی حس می‌کردم که با سفارش و خریدن آن‌ها، حتی قبل از آنکه به خانه برسم، با دوستان دورۀ دبیرستانم تماس بگیرم و بگویم که ضبط دوکاست خریده‌ام. من کاملاً در اکنون بودم، ولی آن صفحات با گذشته‌ها خاطره‌بازی می‌کردند. چرا من گذشت این‌همه سال را حس نمی‌کردم، یا چرا گذشت این‌همه سال در من اثری نداشت؟ چرا از دُور خارج‌ شدن این مدل از ضبط‌ها را هیچ‌وقت نپذیرفتم؟ چرا من هنوز ضبط‌های دوکاست را جزو لوازم ضروری خودم، درست چیزی مانند لپ‌تاپ می‌دیدم؟

دربارۀ ضبط دوکاست بیشتر تأمل کردم و به واکاوی تجارب زیسته‌ام ادامه دادم. ریشۀ این اشتیاق کنونی نسبت به کالایی در گذشته چه می‌توانست باشد؟

یادم آمد از وقتی که در اواخر سال 1378 ازدواج کردم، هر وقت با همسرم از مقابل یک مغازۀ ضبط‌فروشی رد می‌شدیم بی‌آنکه برای رفتارم تصمیم بگیرم در مقابل ویترین مغازه توقف می‌کردم. گاهی اوقات پیش می‌آمد که همسرم، درحالی‌که داشت همچنان با من گفت‌وگو می‌کرد، به راه خودش ادامه می‌داد، بدون آنکه متوجه شود من در کنارش نیستم. 

همیشه هم وقتی مرا کنار خودش نمی‌یافت، اولین حدسش توقف من در مقابل ویترین یک مغازۀ ضبط‌فروشی بود. این رفتار چندین و چند بار تکرار شد. در نهایت او سرزنشم را آغاز کرد؛ گفت کدام مدل را دوست داری، برویم و بخریمش؟ گفت اگر گران هم باشد اشکالی ندارد، برویم و بخریمش تا شاید تو این رفتارت را ترک کنی. به‌علاوه پرسید اگر کدام مدل از ضبط‌صوت را بخریم دیگر در مقابل مغازه‌های ضبط‌فروشی توقف نخواهی کرد؟

 البته در آن سال‌ها هنوز در خیابان‌ها ضبط‌فروشی وجود داشت و مانند حالا نبود که اغلب این محصولات در لوازم‌خانگی‌فروشی‌های بزرگ، آن‌هم در گوشه‌ای از فروشگاه جمع شده باشد. شاید به همین دلیل است که من برای تماشای این ضبط‌ها به اینستاگرام پناه برده‌ام. اکنون آن ضبط‌ها از مغازه‌های کنار خیابان به اینستاگرام مهاجرت کرده بودند.

بیشتر کنجکاو شدم. برای کندوکاو خودم به گذشته‌ها رفتم، به سال‌های 1365 تا 1370 یعنی زمانی که به معنای واقعی کلمه نوجوان بودم. آن زمان ضبط‌های دوکاست، بسیار باب میل دوستان هم‌سن‌وسال من بود. مدل‌های مختلفی از آن در بازار عرضه می‌شد تا همۀ اقشار جامعه با هر سطح درآمدی بتوانند آن را بخرند.

لازم به توضیح نیست که مدل‌های خیلی ارزان ضبط‌های دوکاست چندان به‌دردبخور نبودند و فقط مایۀ دل‌خوشی اقشار کم‌درآمد جامعه محسوب می‌شدند تا بلکه حسرت‌به‌دل نمانند و احساس داشتنِ ضبط‌صوت دوکاست را داشته باشند. این‌ها ضبط‌های دوکاست «حسرتی» بودند. 

نمونه‌ای از ضبط‌های دوکاست ارزان‌قیمت و به‌اصطلاح «حسرتی» یا «متفرقه»
ضبط‌ دوکاست

من بی‌نهایت ضبط دوکاست دوست داشتم. لابد می‌پرسید که از چه چیزش خوشم می‌آمد؟ یکی اینکه به خاطر ممنوعیت خریدوفروش نوار کاست در آن زمان، با این ضبط‌ها می‌شد نوار هم تکثیر کرد. ما هر نواری را که خوشمان می‌آمد امانت می‌گرفتیم و تکثیرش می‌کردیم. البته در این مواقع بود که می‌شد کیفیت ضبط را خوب محک زد و به همین دلیل گفتم که قیمت ضبط‌صوت واقعاً در کیفیت نوار ضبط‌شده اثر داشت؛ ولی ماجرا فقط این نبود.

 من ضبط‌هایی را دوست داشتم که چندین اکولایزر، و درست مثل کابین هواپیما دگمه‌های زیاد، و چراغ‌های کوچک و ظریف سبز و قرمزِ چشمک‌زن هم داشتند. وقتی صدای خواننده را با اکولایزرها تمیز و صاف می‌کردم بی‌نهایت لذت می‌بردم. البته این اشتیاق و هیجان را در کنار دوستانی انجام می‌دادم که ضبط دوکاست مدل‌بالا و درست‌وحسابی داشتند. این ضبط‌ها واقعاً در مقایسه با رادیوضبط‌های معمولی که کم‌وبیش در اغلب خانه‌های ما ایرانیان پیدا می‌شد از صدایی محشر برخوردار بودند.

گاهی با دوستانمان چراغ اتاق را خاموش می‌کردیم و در تاریکی به رقصِ نورهای ضبط خیره می‌شدیم. گاهی ولوم ضبط را تا حد زیادی - و البته نه تا انتها - بالا می‌بردیم. در این وضعیت اگر شیشه‌های اتاق به لرزه می‌افتاد در چشمانمان می‌شد ذوق و شعف را دید. البته صاحب ضبط مدام دگمۀ اکولایزر را نشانمان می‌داد و تأکید می‌کرد که «ببینید! تازه هنوز ولوم را تا آخر نبرده‌ام.» این کار شکلی از پز دادن هم بود.

راستش من دوست داشتم یکی از این ضبط‌ها را داشته باشم. واقعاً دوست داشتم داشته باشمشان. قیمت ضبطی که من می‌خواستم (تصویر زیر) در مقایسه با خیلی از ضبط‌های دیگر چندان بالا نبود. ضبط‌های به‌قول امروزی‌ها بسیار «خفن‌تری» هم در بازار وجود داشتند که حتی فکر خریدشان هم به ذهنم خطور نمی‌کرد.

نمونه‌ای از ضبط‌های دوکاست باکیفیت
ضبط‌ دوکاست

چندین و چند بار به پدرم گفتم. اعتراف می‌کنم که نمی‌دانم آیا واقعاً پول خرید ضبط دوکاست خوب را داشت یا نه. خودش که می‌گفت ندارم. او ضبط دوکاست را کالایی کاملاً غیرضروری برای آن زمان و برای آن شرایط زندگی می‌دید و شاید هم حق داشت، چراکه به‌هرحال علاوه بر من ناچار بود با خواسته‌های شش فرزند دیگرش هم کنار بیاید. اساساً این‌طور فکر می‌کرد که پدر نباید به هر چه «بچه‌ها» می‌خواهند «باشه» بگوید.

 در آن زمان کم نبودند پدرانی که چنین طرز فکری داشتند. واقعاً نمی‌دانم کدام‌یک از این‌ها در ذهن پدرم وجود داشت. درهرصورت او هرگز یکی از آن ضبط‌های دلخواهم را نخرید. ناگفته نماند، سوم یا چهارم دبیرستان بودم که رفت و یکی از همان «ضبط‌های دوکاست حسرتی» را خرید. روی بلندگوهایش که معمولاً از بدنۀ اصلی ضبط جدا می‌شدند، پر از رقص نور و به زبان بهتر چراغ بود.

متوجه شده‌اید که این حسرتی‌ها درست مثل آدم‌های نوکیسه همیشه در زلم‌زیمبو اغراق می‌کنند. ضبطی که پدرم خرید ده دگمۀ اکولایزر شل‌وول داشت که هرکدام را جابه‌جا می‌کردی کیفیت صدایش چندان تغییری نمی‌کرد! خود پدرم عاشق چراغ‌هایش بود. او کامیون داشت و اساساً علاقه خاصی به چراغ و به‌ویژه چراغ قرمزرنگ داشت.

امروز که این سطور را می‌نویسم یکی از روزهای داغ تیر 1404 است. دو هفته قبل از نگاشتن این مطلب، از طریق اینستاگرام به یکی از دوستان دورۀ نوجوانی‌ام پیام دادم؛ از او پرسیدم که آیا هنوز آن ضبط دوکاست بزرگ و مدل‌بالایش را دارد؟ ضبط او بسیار «خفن» بود. گفت پس از ازدواج ضبط را فروخت. بعد از خواندن پیامش از خودم پرسیدم که چرا سراغ ضبط او را گرفته‌ام؟ اصلاً چرا تا حالا تصویر ضبط او از ذهنم پاک نشده؟ اگر می‌گفت هنوز ضبطش را دارد آیا می‌رفتم و آن را از او می‌خریدمش؟

نمی‌دانم شما که این متن را می‌خوانید چه تفسیری از نویسندۀ آن خواهید داشت. قصدم «هندی‌بازی» درآوردن نبوده، بلکه مرادم بیان نکته‌ای اجتماعی است. در کل فکر می‌کنم همان‌طور که جای خالی آدم‌های ازدست‌رفته را هیچ‌چیزی نمی‌تواند پر کند و همیشه غم فقدانشان همراه ماست، جای خالی اشیایی که در زمان مناسب به دست نیامده‌اند، هم به‌سختی پُر می‌شود.

 بعضی وقت‌ها گویی اشیای لعنتی هم جان دارند و زنده‌اند و آدم با آن‌ها ارتباط عاطفی و حسی برقرار می‌کند. خریدن ضبط دوکاست، درست از همان مدلی که من دوست داشتم، حالا برایم سخت نیست و توان مالی‌اش را دارم. پیدا هم می‌شود و مدل‌هایش را در صفحات اینستاگرامی دیده‌ام. ولی من در آن زمان، در آن مقطع، و در آن سن، آن ضبط‌صوت دوکاست مدل‌بالای لعنتی را می‌خواستم نه بیست، سی یا چهل سال بعدش!

 حالا فقط دارم با خیال آن خودم را مشغول می‌کنم. شاید به همین خاطر وقتی داشتم داستان در جمع زنان، نوشتۀ چزاره پاوزه را می‌خواندم زیر یکی از جملاتش خط کشیدم: «آدم هر چیزی را که بخواهد به دست می‌آورد، اما زمانی که دیگر به دردش نمی‌خورد!»

 وقتی سن آدم بالا می‌رود داشتن آن چیزی که زمانی با سماجت در پی‌اش بودی بی‌معنا می‌شود، ولی خیال آن خواسته، همچنان با سماجت به تو چسبیده و رهایت نمی‌کند. من فکر می‌کنم هر آدمی در جایی و در زمانی از زندگی‌اش چیزی را جا گذاشته است، و گاه‌وبی‌گاه برمی‌گردد و با حسرت به آن نقطه از زندگی نزیسته‌اش خیره می‌شود.

می‌گویند آدم‌هایی که پیکر عزیزانشان را به هنگام دفن نمی‌بینند، هیچ‌وقت باور نمی‌کنند که او مرده است. به همین خاطر باید روزی به موزۀ ضبط‌صوت‌های دوکاست کمپانی سونی بروم و دسته‌گلی در مقابل‌ ضبطی بگذارم که دوست داشتم برای من باشد. شاید با دیدن حضورش در موزه، مرگ آن را بپذیرم و کم‌کم با فقدانش کنار بیایم.

 اگر این کار را نکنم حتی اگر رئیس‌جمهور ایالات‌متحده هم شوم، بازهم هنگام عبور از مقابل مغازۀ ضبط‌فروشی توقف خواهم کرد و به ضبط‌ها خیره خواهم شد.

***

آنچه خواندید، جستاری است که در کتابی با عنوان «در حسرت زندگی نزیسته» منتشر شده است. نشر درنگ این کتاب را چند روز پیش منتشر کرده است. اگر به خواندن جستارهای اجتماعی علاقه‌مند هستید، می‌توانید این کتاب را تهیه کنید.

کتاب در حسرت زندگی نزیسته

ارسال به دوستان
captcha
حذف رشته‌های کم‌متقاضی و غیرپایه در دانشگاه تهران/ آموزش حضوری از ۴ مهر آغاز می‌شود یکطرفه شدن جاده چالوس و آزادراه تهران-شمال از ساعت 12امروز شنبه این شاسی بلند چری در چین 50 هزار دلار (+عکس) جزئیات تغییر ساعت کاری ادارات دولتی از ۱۵ شهریور چطور ترامپ با جنگ علیه ایران، اعتبار 80 ساله آمریکا را بر باد داد؟  دختر بیل گیتس در آستانه یک رسوایی بزرگ / افشای پیام‌های محرمانه و سقوط درآمد استارتاپ Phia جنایت خونین در اتاقک نگهبانی/ دعوت به مرگ در کارگاه خیاطی مولوی ایرانی‌ها چقدر کار می‌کنند؟ رتبه دهم ایران در میان پُرکارترین کشورهای جهان (+اینفوگرافیک) تسلیت به همکار دکمه Home آیفون چرا حذف شد؟ قیمت دلار، طلا، سکه و انواع ارز شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ (+جدول) آلودگی هوا چگونه خطر ابتلا به یک بیماری غیرتنفسی مهم را افزایش می دهد؟ استایل آبی و متفاوت نفیسه روشن در اکران ماه پنهان (+عکس) اعلام شد: سقف انتقال پول در حساب های تجاری/جدول کامل محدودیت تراکنش‌های بانکی نیویورک تایمز: حملات ایران پشتیبانی نیروی دریایی آمریکا در منطقه را مختل کرده