عصر ایران؛ فرزانه متین- فیلمهای علمیتخیلی از آن رو که روایت خود را در جهانی متفاوت از واقعیت روزمره بنا میکنند و اکتشافات علمی، فناوریهای پیشرفته و امکانهای آینده را دستمایه داستان قرار میدهند، همواره فراتر از سرگرمی صرف بودهاند.
این آثار با خلق جهانهایی خیالی، در واقع تاریخنگاری نمادینی از دغدغههای انسان معاصر ارائه میکنند؛ جهانی که در آن میتوان ترسها، امیدها، بحرانهای اخلاقی و نسبت انسان با قدرت، علم و حقیقت را بازخوانی کرد.
از همین رو، سینمای علمیتخیلی بیش از آنکه درباره آینده باشد، تفسیری از اکنون است.
یکی از مهمترین مؤلفههای این ژانر، مواجهه انسان با موجودات فرازمینی است؛ مواجههای که گاه صورتی فلسفی پیدا میکند، مانند «سولاریس» (۱۹۷۲) آندری تارکوفسکی، و گاه در قالب سینمای جریان اصلی به تجربهای انسانی و عاطفی تبدیل میشود.
استیون اسپیلبرگ بیتردید یکی از تأثیرگذارترین فیلمسازان این حوزه است.
او ابتدا با «برخورد نزدیک از نوع سوم» (۱۹۷۷) و سپس با شاهکار ماندگار «ای.تی. موجود فرازمینی» (۱۹۸۲)، نگاه تازهای به مفهوم «بیگانه» در سینما ارائه کرد؛ نگاهی که بیش از ترس، بر کنجکاوی، همدلی و شناخت ناشناختهها استوار بود.
اسپیلبرگ پس از تجربه موفق ژانرهای گوناگون، از درام تاریخی «فهرست شیندلر» و حماسه جنگی «نجات سرباز رایان» تا آثار ماجراجویانه و تریلرهای سیاسی، این بار با «روز افشاگری» (Disclosure Day) دوباره به قلمرو علمیتخیلی بازگشته است.
بازگشتی که بیش از آنکه تکرار گذشته باشد، بازخوانی دغدغههای دیرینه او در جهانی است که حقیقت بیش از هر زمان دیگری زیر سایه اطلاعات، رسانه و قدرت قرار گرفته است.
اسپیلبرگ هرگاه به ژانر علمیتخیلی بازمیگردد، کمتر شیفته نمایش فناوریهای خیرهکننده یا موجودات فضایی است. از «برخورد نزدیک از نوع سوم» و «ای.تی.» تا «گزارش اقلیت»، دغدغه اصلی او همواره واکنش انسان در برابر ناشناختهها بوده است. «روز افشاگری» نیز همین مسیر را ادامه میدهد؛ فیلمی که از ایده افشای حقیقت درباره حیات فرازمینی آغاز میشود، اما در نهایت به اثری درباره ترس، ایمان، قدرت و مسئولیت انسان تبدیل میشود.
داستان از خود اسپیلبرگ است و دیوید کپ، همکار قدیمی او، با فیلمنامهای کلاسیک و پرتعلیق اجازه میدهد شخصیتها بر جلوههای ویژه غلبه کنند.
از منظر کارگردانی، فیلم بار دیگر یادآور مهارت اسپیلبرگ در خلق تعلیق از طریق میزانسن است. برخلاف بسیاری از بلاکباسترهای امروز که هیجان را در تدوینهای شتابزده و جلوههای بصری جستوجو میکنند، او همچنان به حرکت دوربین، سکوت، قاببندی و طراحی دقیق صدا اعتماد دارد.
بسیاری از صحنههای کلیدی فیلم با حداقل موسیقی و بدون ازدحام بصری پیش میروند و همین رویکرد، حس مواجهه با امر ناشناخته را طبیعیتر و تأثیرگذارتر میکند.
فیلمبرداری یانوش کامینسکی، همکار همیشگی اسپیلبرگ، از مهمترین امتیازهای اثر است. قابهای وسیع، استفاده از نورهای طبیعی و بازی با سایهها، فضای رازآلود فیلم را تقویت میکند و میان واقعیت و خیال تعادلی ظریف به وجود میآورد. در کنار آن، موسیقی جان ویلیامز، در یکی از واپسین همکاریهایش با اسپیلبرگ، بهجای آنکه احساسات را به تماشاگر تحمیل کند، در خدمت روایت قرار میگیرد. تمهای آرام، استفاده هوشمندانه از سکوت و ارکستراسیونی مینیمال، به فیلم لحنی نوستالژیک و در عین حال رازآلود میبخشد. نقطه اتکای فیلم، امیلی بلانت است.
او در نقش مارگارت فیرچایلد، هواشناسی که گذشتهای در روزنامهنگاری دارد، یکی از پختهترین بازیهای سالهای اخیر خود را ارائه میدهد. بلانت احساسات شخصیت را نه با دیالوگهای پرشمار، بلکه با سکوت، نگاه و مکثهای سنجیده منتقل میکند.
اسپیلبرگ نیز بهخوبی میداند چه زمانی دوربین را بر چهره بازیگرش متوقف کند تا بحران درونی شخصیت از خلال جزئیترین واکنشها آشکار شود. در مقابل، جاش اوکانر در نقش دنیل کلنر، متخصص امنیت سایبری و افشاگر داستان، تصویری متفاوت از یک قهرمان ارائه میدهد.
او نه نابغهای شکستناپذیر، بلکه انسانی مضطرب، آسیبپذیر و مردد است. همین رویکرد، شخصیت را باورپذیر میکند و رابطه او با مارگارت را از کلیشههای رایج هالیوود دور نگه میدارد.
شیمی میان بلانت و اوکانر نیز از مهمترین نقاط قوت فیلم است؛ رابطهای که بر پایه اعتماد تدریجی شکل میگیرد و بار احساسی روایت را بر دوش میکشد. حضور کالین فرث و کلمن دومینگو نیز به استحکام جهان دراماتیک فیلم کمک کرده است.
با این همه، «روز افشاگری» اثری بینقص نیست. مهمترین ضعف آن به ریتم نامتوازن بخش میانی بازمیگردد؛ جایی که فیلم در پرداخت شخصیتها چنان مکث میکند که از شتاب روایت کاسته میشود.
افزون بر این، برخی گرههای داستانی سادهتر از آنچه انتظار میرود گشوده میشوند و فیلم در مقاطعی از پیچیدگیهایی که خود بنا کرده فاصله میگیرد.
با وجود این کاستیها، بزرگترین دستاورد «روز افشاگری» آن است که در عصر سلطه جلوههای ویژه و بلاکباسترهای پرزرقوبرق، همچنان به انسان ایمان دارد.
اسپیلبرگ بار دیگر ثابت میکند که بهترین آثار علمیتخیلی، نه درباره سفینهها و موجودات بیگانه، بلکه درباره خود انسان هستند؛ درباره اینکه اگر حقیقتی تمام باورهای ما را زیر سؤال ببرد، آیا توان مواجهه با آن را خواهیم داشت؟
شاید «روز افشاگری» در کنار شاهکارهایی چون «برخورد نزدیک از نوع سوم» و «ای.تی.» قرار نگیرد، اما بیتردید یکی از پختهترین آثار متأخر اسپیلبرگ است؛ فیلمی که بهجای تکیه بر هیاهوی بصری، بر شخصیتپردازی، تعلیق روانشناختی و تأمل فلسفی استوار است. پایانبندی ابهامآمیز فیلم نیز در همین راستا عمل میکند؛ پایانی که پاسخ قطعی ارائه نمیدهد، بلکه مخاطب را وادار میکند پس از خروج از سالن سینما همچنان درباره حقیقت، ایمان و جایگاه انسان در جهان بیندیشد.
سوال اساسی اینجاست تا چه حد دولتها از این موجودات فرازمینی آگاهی دارند و انگیزه پنهان کردن آن از انسانها به چه دلیلی است؟ آیا همچنان جهان ظرفیت این وقایع را ندارد؟ برای فهم این قضایا باید به مذهب پناه برد؟ یا این که حکومتها، از این موجودات به عنوان ابزاری علیه بشریت میخواهند استفاده کنند؟