اورهان پاموک، نویسنده برنده نوبل، در مصاحبهای در موزه معصومیت استانبول از قدرت جادویی اشیا در بازگرداندن خاطرات و فلسفه پشت نگارش رمان خود گفت.
به گزارش ایسنا، پاموک در خانهای در محله چوکورجوما (چخورجمعه) استانبول که آن را به موزه تبدیل کرده درباره قدرت اشیا در بازگرداندن خاطرات، ماهیت شوکهکننده جمعآوری و میراث موزه به عنوان حافظه شهری برای آینده سخن گفت.
رمان «موزه معصومیت» نوشته این نویسنده برنده نوبل ادبیات در سال ۲۰۰۸ انتشار یافت و در سال ۲۰۱۲ به موزهای فیزیکی تبدیل شد و با ساخت سریال جدید نتفلیکس بر اساس این رمان، به مخاطبان بسیار گستردهتری دست یافت.
پاموک در مصاحبهای اختصاصی به پرسشهای یورونیوز پاسخ داده است:
جمله «نمیدانستم که این شادترین لحظهٔ زندگیام است» اکنون به عنوان یکی از چشمگیرترین آغازهای ادبیات جهان شناخته میشود. به نظر شما چه چیزی این جمله را اینقدر قدرتمند میکند؟
رمان همچنین با این جمله به پایان میرسد: «همه بدانند، من زندگی بسیار شادی داشتهام.» جمله اول و آخر سه کلمهٔ مشترک دارند: شادی، زندگی و دانستن. این سه، شخصیتهای بسیار مهمی در رمانسازی من هستند. ممکن است شاد باشیم، اما ندانیم؛ در واقع کمال، قهرمان داستان دقیقاً از این نظر چنین است.
به نظر من مهمترین ارزش زندگی، شادی است. تولستوی برای من بزرگترین نویسنده است، او در تمام رمانهایش معنای زندگی و دلایل شادی را کاوش کرده است. از آنجا که موزه معصومیت رمانی است که به همهٔ این مسائل میپردازد: شادی، زندگی و معنای زندگی، درک شادی، با دو جمله شامل این کلمات آغاز میشود و پایان مییابد.
آیا از همان ابتدا میدانستید که این داستان روزی به موزهای واقعی تبدیل میشود؟
البته، در صفحات پایانی رمان، کمال توضیح میدهد که چگونه این موزه را تأسیس کرده است. به عبارت دیگر، من نگفتم «اول رمان خیلی محبوب شد، بعد موزه را راه میاندازم». من همزمان به موزه و رمان فکر میکردم. در واقع، وقتی این ساختمان را در سال ۱۹۹۸ خریدم، هنوز نوشتن رمان را شروع نکرده بودم. این محله در استانبول، اطراف محلههای چوکورجوما، جهانگیر و میدان تقسیم است. پس از خرید این خانه که آن را به موزه تبدیل کردم، تصمیم گرفتم که قهرمان داستان در اینجا زندگی کند. من رمان را همزمان با خرید اشیای به نمایش درآمده در موزه مینوشتم، زیرا ماهیت رمان این است: مردی چنان عاشق زنی میشود که این عشق چنان سرنوشت ناخوشایندی پیدا میکند که مرد اشیای بسیاری را برای به یادآوردن آن زن جمعآوری میکند. من ابتدا اشیا را خریدم و جمعآوری کردم و سپس با نگاه به آنها رمان را نوشتم.
آیا این موزه آرشیوی از شادی است، یا میتوان گفت بیشتر شبیه آرشیوی از ناراحتی است؟
موزه معصومیت قطعا جنبهٔ آرشیوی دارد. من به هرحال موزهها را دوست دارم. آرشیوها، خاطرات جامعه هستند، جاهایی هستند که چیزهای رخداده در جامعه را انباشته میکنند. اما آرشیوها متون و کاغذها را جمعآوری میکنند، در حالی که موزهها اشیایی را جمعآوری میکنند که خاطره جامعه هستند.
موزهٔ معصومیت را میتوان موزهای شهری نیز نامید که نوعی تاریخچه زندگی استانبول از دهه ۱۹۵۰ تا امروز را در خود جای داده است. موزه معصومیت نه تنها موزهای مبتنی بر یک رمان، بلکه موزهای از زندگی شهری، به ویژه زندگی بورژوایی سکولار غربی شده است.
ایده موزه چگونه به ذهنتان رسید؟
همانطور که در دفترچه موزه با عنوان «معصومیت اشیا» توضیح میدهم، ایده موزه اولین بار زمانی به ذهنم رسید که با شاهزاده علی واصف افندی، یکی از آخرین اعضای سلسله عثمانی، آشنا شدم.
پس از برداشته شدن ممنوعیت ورود اعضای سلسله به ترکیه در اواخر دهه ۱۹۷۰ و اوایل دهه ۸۰ میلادی، این افتخار را داشتم که با او سر یک میز بنشینم. او مدیر موزه آنتونیادیس در اسکندریه مصر بود. افرادی که او را دوست داشتند و به او احترام میگذاشتند، میگفتند بیا برایت در ترکیه کاری پیدا کنیم زیرا او به خاطر نداشتن پول به دنبال کار بود.
در طول صحبتمان، او به ما گفت که جوانیاش را در کاخ ایهلامور گذرانده است. سپس این ایده به ذهنم رسید: اگر نوهٔ یک سلطان عثمانی را مدیر کاخ ایهلامور میکردند که جوانیاش را در آن گذرانده بود... نمونههای مشابهی در تاریخ وجود دارد: در چین، یک امپراتور سابق مدیر موزه شد. خوب، فکر کردم که این ایده خوبی است.
از آن فکر، این پرسش مطرح شد: آیا یک شخص میتواند همزمان در یک موزه هم شیء باشد هم فاعل؟ اشیای به نمایش درآمده در این موزه؛ سیگارها، نمکدانها، ظروف، عکسهایی که در زندگی روزمرهاش استفاده میکند، اینها اشیا هستند. صدای راوی، فاعل است. اگر شیء به نمایش درآمده و صدای راوی یکی باشند، چه؟
به عنوان نویسندهای که رمانهای تجربی مینویسد، این ایده را پرورش دادم. بگذار چنین موزهای بسازم تا راوی اشیای زندگی خودش را به نمایش بگذارد؛ چگونه عاشق زنی شد، بر اثر آن عشق چه چیزهایی را جمعآوری کرد. صدایی که این مرد هنگام پذیرش شخصی بازدیدکنندگان و راهنمایی آنها در موزه به کار میگیرد، همان صدای اول شخص مفردی است که در رمان استفاده میکنم.

در پایان رمان، کمال میگوید «همه بدانند که من زندگی بسیار شادی داشتهام»، اما او چندان شاد به نظر نمیرسد.
بله، همه میتوانند ببینند که کمال بسیار ناشاد است؛ او از عشق میمیرد. کسانی که این کتاب را دوست دارند، کسانی که خود را در این کتاب مییابند، عاشقان شادی نیستند، بلکه عاشقان ناشادی هستند، کسانی که از درد عشق رنج میبرند.
در پایان، همانطور که در کتاب نشان میدهم، این کمال است که میآید و داستان رمان را برای من تعریف میکند، و او کمی سردرگم و پریشان است، به تعبیری که در زندگی روزمره به کار میبریم.
کمال زندگی ناشادی داشت زیرا از درد عشق رنج میبرد و از محافل غربیشده طبقه متوسط رو به بالایی که به آن تعلق داشت، طرد شد. چون فکر میکرد خواننده ممکن است مانند جامعه به داستانش بخندد، گفت: «نه، اینطور نیست. همه بدانند، من زندگی بسیار شادی داشتهام.»
در رمانهای شما، بیشتر شاهد همنشینی اشیا با خاطرات هستیم. کمی درباره این موضوع برایمان بگویید.
به نظر من، در اطراف هر شیء، هالهای وجود دارد که از خاطرات تشکیل شده که ما از آن شیء آگاه نیستیم. موزهٔ معصومیت، هم به عنوان موزه و هم به عنوان رمان، بر این اساس بنا شده است.
در داستان، کمال شروع به جمعآوری اشیا میکند چون نمیتواند با معشوق خود ملاقات کند و مالکیت آن اشیا جایگزین معشوقی میشود که نمیتواند داشته باشد. من رماننویسی هستم که نه تنها در «موزه معصومیت»، بلکه در سایر رمانهایم نیز با توجه به اشیا مینویسم.
معتقدم که اشیا جادو و افسون دارند. بگذارید مثالی بزنم: با عشقمان به سینما رفتیم، دست در دست هم به تماشای فیلم نشستیم؛ سپس او را از دست دادیم، فراموشش کردیم، فرض کنیم از آن عشق رها شدیم. سالها بعد، اگر آن بلیت سینما را در جیب کتی فراموششده پیدا کنیم، تمام آن خاطرات و دردها بازمیگردند.
اشیا قدرت بازگرداندن خاطرات فراموششده، خاطرات پنهان در ذهن و روح ما را دارند. کل پروژه موزهٔ معصومیت شامل رمان و موزه و مجموعه تلویزیونی چیزی نبود که من برنامهریزی کرده بودم، اما از مجموعه راضی هستم.
کمال هم از اینکه اشیا را نگه داشته خوشحال است در حالی که به موزهاش فکر میکند، میگوید «موزه خواهم ساخت» و میآید و داستانش را برای من تعریف میکند. در عین حال، چون در حال حاضر نمیتواند شاد باشد، سعی میکند درد عشق فعلی خود را پنهان کند.
ما وسایل عشقمان را جمعآوری میکنیم. سپس با کسی دیگر ازدواج میکنیم، با کسی دیگر خوشحالیم، اما همچنان آنها را در گوشهای نگه میداریم. چون به خاطرات خود احترام میگذاریم، به خود احترام میگذاریم، و حتی اگر آن چیزها بد باشند، حتی اگر ناشاد زندگی کرده باشیم، آنها نمایندهٔ گذشته ما هستند.
موزهٔ معصومیت کاری را که همه مخفیانه انجام میدهند، انجام نمیدهد: وسایل عشق سابق را جمعآوری و از عشق جدید پنهان نمیکند، آنها را به نمایش میگذارد. «همه بدانند، من زندگی بسیار شادی داشتهام، وسایل متعلق به معشوقهام را جمعآوری کردم و موزه ساختم، بفرمایید».

موزهٔ معصومیت به ۶۰ زبان ترجمه شده و در کشورهای مختلف جهان معرفی شده است. محبوبیت آن با پخش مجموعهٔ تلویزیونی امسال بیشتر شده است. موزه در طول سالها میزبان چه بازدیدکنندگانی بوده است؟
۴۵ درصد از بازدیدکنندگان این موزه که ۱۵ سال است باز است، اروپایی و غربی هستند. اکنون با پخش مجموعه، تعداد بازدیدکنندگان ترکیهای بسیار بیشتر شده است. در سالهای اول، تعداد بازدیدکنندگان سالانه ۱۶ هزار نفر بود، روزانه حدود ۶۰-۷۰ نفر. موزه با پول بلیت آنها سر پا بود. امروزه با تأثیر مجموعه، شاید روزانه ۵۰۰ نفر بیایند.
من هرگز از دولت برای موزهام حمایتی دریافت نکردم، نه به دلایل سیاسی، اگر دولت میداد میپذیرفتم. آنها علاقهای نداشتند. اما بازدیدکنندگان بینالمللی، نه تنها از اروپا، بلکه از آسیا، چین و کره حامیان اصلی من بودند که موزه را زنده نگه داشتند و من بسیار سپاسگزار آنها هستم. حتی وقتی خالی بود، موزه حقوق کارکنانش را پرداخت میکرد. بدون جایزهٔ نوبل ادبیات، پول ساختن این موزه را نداشتم؛ از پول جایزه برای ساختن موزه استفاده کردم.
همیشه به این افتخار کردهام که موزه از زمان افتتاحش در فهرستهای «بهترین مکانها برای دیدن در استانبول» در راهنماهای گردشگری اینترنتی قرار گرفته است، و فکر میکنم آنها با افزایش تعداد بازدیدکنندگان غربی به من کمک کردند تا موزهام را زنده نگه دارم و به امروز برسانم.
پس از مجموعه تلویزیونی «موزه معصومیت»، بازدیدکنندگان ترکیهای بیشتری شروع به صف کشیدن جلو در کردند. من بسیار سپاسگزار آنها نیز هستم. پس از این مجموعه، مطمئنتر شدم که موزه با حمایت بازدیدکنندگان سالهای بیشتری زنده خواهد ماند، اما هیچ چیز قطعی نیست.
موزهها از نظر فضا و معماری ما را به دنیایی دیگر می کشانند. امروز، به ویژه در غرب، افراد متمول تحصیلکرده یکشنبهها به جای کلیسا از موزهها دیدن میکنند و زندگی معنوی خود را با موزهها پر میکنند.
احساس میکنم در آینده، حتی وقتی دیگر در اینجا نباشم، نه تنها به عنوان یک متن و یک کتاب، بلکه به صورت فیزیکی از طریق این موزه در زندگی معنوی مردم باقی خواهم ماند. تنها من نخواهم بود؛ افرادی که از همان تلفنها، همان نمکدانها، همان کلاهها و لباسها، همان چترها استفاده کردند، نیز در اینجا به زندگی ادامه خواهند داد. بازدیدکنندگان خواهند دید که استانبول بین سالهای ۱۹۷۴ تا ۲۰۰۰ چگونه زندگی میشده است و به یاد خواهند آورد که من داستان رخداده در میان همه این اشیا را برای زنده نگه داشتن این زندگی نوشتم.