فیلم بیشتر »»
کد خبر ۱۱۷۴۷۶۷
تعداد نظرات: ۱ نظر
تاریخ انتشار: ۱۰:۲۹ - ۱۲-۰۴-۱۴۰۵
کد ۱۱۷۴۷۶۷
انتشار: ۱۰:۲۹ - ۱۲-۰۴-۱۴۰۵
یک چهره - یک روایت

فرزاد جمشیدی؛ آن همه واژه کجا رفت؟

س
با این که هیچ گاه با او ارتباط کاملی از حیث محتوایی برقرار نکردم اما چیرگی او بر واژه‌ها شگفت‌انگیز بود و سزد بپرسیم حالا که در خواب مُرده آن همه واژه را هم آیا با خود برده یا وقتی به زیر خاک رفت واژه‌ها هم دفن شدند؟

   عصر ایران؛ مهرداد خدیر- مرگ ناگهانی فرزاد جمشیدی مجری پیشین رادیو و تلویزیون رسمی ایران تنها یک فقدان ناگهانی نیست تا به بهانۀ آن شایعۀ ویران‌گری را که پیرامون او شکل گرفت و او را از کانون توجه افکار عمومی دور ساخت مؤثر یا مقصر بدانیم یا نه.

  هر چند در این گونه مواقع صدا و سیما درمی‌ماند چه کند. اگر بی‌اعتنا همچنان تریبون و اجرا را به آن مجری بسپارد این گونه تفسیر خواهد شد که به افکار عمومی بی‌اعتناست یا از تریبونی عمومی برای استفادۀ خصوصی بهره برده و اگر ناگهان او را به حاشیه براند با روح و روان و شخصیت او بازی کرده است و البته برای صدا و سیمای رسمی ما مجریان و برنامه‌سازان ولو وفادارترین‌شان بیش از یک ابزار یا کالای مصرفی نیستند و به بقای میزشان بیشتر می‌اندیشند تا به آن شخص و هنگام بروز مشکل به سادگی پشت آنها را خالی می‌کنند و جوری رفتار می‌کنند که انگار نه خانی آمده نه خانی رفته! یا نهایتا می‌گویند از بالا گفته‌اند و کیست که دوست داشته باشد سر و کار او با بالا بیفتد؟!

  اگر اخلاق از این دستگاه رخت برنبسته بود در چنین مواقعی خاصه وقتی قصه دروغ است باید محکم و قاطع پشت مجری بایستند و تازه اگر هم راست باشد مجازات به اندازۀ همان خطا نه بیشتر و به تعبیر خواجۀ شیراز:

 جایی که برق عصیان، بر آدم صفی زد

 ما را چگونه زیبد، دعویِ بی گناهی؟

  چه رسد به این که قضیه از بیخ ناراست باشد!

  با این که هیچ گاه با فرزاد جمشیدی ارتباط کاملی برقرار نکردم اما چیرگی او بر واژه‌ها شگفت‌انگیز بود. تصنعی و ادا و اطواری هم نبود.

   فرزاد دیگر - فرزاد حسنی- هم گنجینۀ واژگان گسترده‌ای دارد ولی گاه توی ذوق می‌زند و انگار دارد ادا درمی‌آورد اما این یکی نه. واقعا پر از واژه بود و از این حیث یک سر و گردن از همۀ مجریان بالاتر. تازه در آن دوران رونق و نه قحط سال کنونی. حالا که اصلا بحث سواد مطرح نیست. شاخ و شانه بکش و به مذاکره فحش بده و خواستار بسته بودنِ الی‌الابدِ تنگه باش و برنامه بگیر و آماده اجرای فرمان بالادستی مثل میثاقی به آلاف و الوفی برس. اگر بگویند منتقد فدراسیون باش به تاج و قلعه‌نویی می‌تازد و اگر بگویند ستایش کن ناگهان مسیر را تغییر می‌دهد و می‌گوید سمعا و طاعتا و چهار تا وطن وطن هم ضمیمه یا زمینه می‌کند.

  فقر واژگانی مهم‌ترین ضعف مجریان صدا و سیماست چندان که بعد از مدتی به تکرار می‌افتند و در کسی مثل عادل فردوسی‌پور هم نه از حیث اطلاعات فنی که از جنبۀ بهره از گنجینۀ زبان فارسی به شکل آزارنده‌ای جلوه داشت به شکلی که برای هر موضوعی از تعبیر "عجیب و غریب" استفاده می‌کرد و می‌کند و به خاطر همین فقر و با این که مترجم است برخی اصطلاحات انگلیسی را بی‌دلیل وارد زبان فارسی کرده مانند ترکیب مضحک: کامبک زدن! برای وقتی که تیمی در نتیجه عقب است و گل مساوی را به ثمر می‌رساند و به بازی برمی‌گردد و دراین باره رایج شده بگویند: کامبک زدن! هر چند بازگشت هم بی معنی است چون جایی نرفته بودند تا برگردند بلکه به کسب نتیجه دل‌خواه امیدوار می‌شوند.

  فرزاد جمشیدی اما این گونه نبود و مشخص بود اهل شعر و رُمان است و کتاب می‌خواند و به دیدار احمد شاملو هم رفته بود. کاری که با اقتضای اشتغال در آن سازمان ضد روشنفکران مطلقا سازگار نبود اما مگر می‌شود شیفتۀ واژه باشی و سراغ کسی نروی که واژگان را جلا می‌داد و در شعر خود از حیث واژگانی نیز غوغا می‌کرد:

  پیش از آن که خشمِ صاعقه، خاکسترش کند

  تسمه از گردۀ گاوِ توفان کشیده بود...

   هر چند بار که این شعر را بخوانید سیر نمی‌شوید! بلند بخوانید تا ببینید چه ضرباهنگی دارد و خود این واژۀ "ضرباهنگ" را هم البته باز شاملو ساخته مثل " سُم‌ضربه": زير پايم زمين از سُم‌ضربۀ اسبان مى‌لرزد... موسیقیِ صدای "ز" هم متناسب با لرزش یا زلزله زیباست.

   فرزاد جمشیدی از آن گنجینه واژگانی تازه در خدمت معارف دینی بهره می‌برد در حالی که نام و نام خانوادگی او فارسی است و درس حوزوی هم نخوانده بود و مثل نجم‌الدین شریعتی حالت بچه مثبت‌هایی را به خود نمی‌گرفت که پای گفت ‌و‌گو می‌نشینند و اساسا مجری بود؛ یک مجری واقعی نه مصاحبه‌گر و تلویزیون رسمی چقدر از این جور مجری ها کم دارد و بهتر آن است که بگوییم اصلا ندارد!

   حالا باید مشخص شده باشد که چرا دربارۀ فرزاد جمشیدی می‌نویسم با این که او را نه از نزدیک می‌شناختم نه پی‌گیر محتوایی برنامه‌های او بودم اما چون خودم با واژه سر و کار دارم از دایرۀ واژگان گستردۀ او دچار حیرت می‌شدم. دلیل روشن آن جز مطالعه این بود که خود اهل نوشتن هم بود. همان که در غالب مجریان نمی‌بینیم. در جماعت فعلی که هیچ. جای دیگر می‌نویسند و اینها می‌خوانند.

  پس دلیل اصلی بی گمان دایرۀ گستردۀ واژگان است که داشت و حالا زیر خاک رفته.

  دوم این که گفته ‌اند قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید. مادام که گرفتار ادبیات لمپنی امثال میثاقی و شهبازی نشده بودیم عیار فرزاد جمشیدی هم کاملا مشخص نبود و آدم از خود می‌پرسد اینها بیرون از استودیو چگونه‌اند و فردا که نسیم تغییر در صدا و سیما بوَزد و امثال اینها جای خود را به آدم‌های مؤدب بدهند چه خواهند کرد؟ حالا باز میثاقی اگر چندان ادب ندارد اقلا در حیطۀ فوتبال اطلاعات دارد. آن یکی چه؟!

  دلیل سوم این پرسش فلسفی است که با مرگ فرزاد جمشیدی آن همه واژه‌ها که در ذهن و حافظه داشت کجا رفته و این پرسش را کیوان مهرگان در شعری کوتاه و در کنایه به مرگ، چنین درانداخته است: گُلی که می‌پژمرَد، زیبایی‌اش کجا می‌رود؟

  به یاد سخن مصطفای ملکیان می‌افتم و دیدگاه‌های متفاوت دربارۀ انسان که بدن است با ذهن و نفس و روح یا ما روح نداریم بلکه روحی هستیم با بدن (جسم)، ذهن (آگاهی) و نفس (اطلاعات و احساسات و باورها).

  شاید تنها در این شکل باور است که می‌توانیم خودمان را تسلا بدهیم جایی نمی‌رود و مثل یک لپ‌تاپ که می‌سوزد اطلاعات و حافظه نمی‌سوزد بلکه روح جزئی به روح کلی حیات می‌پیوندد مانند قطره که به اقیانوس و کسی جایی نمی‌رود ولو جسم بپوسد و ذهن از کار بیفتد و نفس از باور و احساس و اطلاعات تهی شود!

  دلیل چهارم اما شخصی است. آن هم این که مرگ در خواب و این گونه برای خود فرد چه شیرین و چه آسان است و انگار خواب او طولانی‌تر شده. هر قدر برای خود شخص آسان است البته برای اطرافیان البته دردآور است خاصه اگر شخص سرحال هم بوده باشد و راستی که دنیا پر از تناقض است.

  وقتی شخصی به بیماری یی صعب مبتلا می‌‌شود و آرام آرام و ذره ذره آب می‌شود دیگران چه بسا آمادگی مواجهه با مرگ او را پیدا می‌کنند و بعید نیست وقتی مُرد زیر لب هم بگویند راحت شد! و در واقع خودشان را می‌گویند!

   اما وقتی مثل فرزاد تازه درگذشته بی هیچ دردی و در خواب اتفاق می‌افتد برای خود او آسان بوده و نزد اطرافیان که می‌بینند از خواب برنمی‌خیزد غیر قابل باور و سخت، تکان دهنده آن هم در سنی چون او به 60 هم نرسیده و با آن همه واژه.

  اگر هیچ کس را در این دنیا نداشته باشیم که از مرگ ما به لحاظ روحی یا وابستگی‌های عاطفی و مادی آسیب ببیند مدل مرگ فرزاد جمشیدی بهترین مدل است حتی اگر ذهن ما مالامال از واژه باشد.

  راستی این را هم اضافه کنم که پریشب وقتی گفت‌و گوی او با کامران نجف‌زاده در برنامۀ "برمودا" را بار دیگر دیدم آنجا که به حسن سلطانی طعنه می زند که اجرای سحرگاهان این نیست که عینک را نوک بینی بگذاری و از روی کتابی بخوانی دانستم به جزییات بسیار توجه داشته و توصیه می‌کنم این برنامه را از روی تلوبیون ببینید. روی شبکه نسیم و آرشیو 9 تیر.

  پرسش اساسی اما همچنان این است آن همه واژه که می‌دانست کجا رفته؟!

پربیننده ترین پست همین یک ساعت اخیر
ارسال به دوستان
انتشار یافته: ۱
در انتظار بررسی: ۹
غیر قابل انتشار:
علی از بیستون
Iran (Islamic Republic of)
۱۱:۱۸ - ۱۴۰۵/۰۴/۱۲
2
4
سپاس از آقای خدیر عزیز بابت مطلب بسیار مفیدشان. واقعا باید گفت فرزاد جمشیدی یک نابغه در گفتار و استفاده از واژگان بود معادل مریم میرزاخانی در علم ریاضی