عصر ایران؛ یلدا آذرپی- صلح مبارک مان باشد و امید است ثمرات این توافق، به سود مردم شریف مان تمام شود. مفاد این تفاهمنامه، گواهی بر پیروزی ایران است؛ چرا که طرف مقابل تقریباً همۀ شروط ما را پذیرفته است. آرزومندیم این صلح، مستمر و اصیل باشد و آرامش بر کشورهای همسایه نیز طنینانداز شود. اما در دنیای سیاست، صلح نباید با غفلت همراه شود.
امضای این سند، پیروزی دیپلماسی بر ویرانی است و جهان را برای لحظاتی به آرامش میبرد، اما بهزعم تحلیلگران و دوراندیشانِ این عرصه، صلحیست بر لبۀ تیغ و میتواند آرامشِ پیش از طوفان باشد. در تقابلهای بزرگ، صلح همیشه به معنای پایان جنگ نیست و گاهی تغییر در ابزارها و تاکتیکهاست.
صائب میگوید: «بر صلح و جنگِ اهل جهان اعتماد نیست؛ چون صلح میکنند مهیّای جنگ باش». غرض ترسانیدن و تلخکردنِ کام خواننده نیست. حکمتش هوشیاریِ ماست که بهای بسیار دادهایم برای رَماندنِ دشمن در داخل و خارج. تفاهمنامۀ فعلی، بیشتر شبیه «صلح اضطراری» است تا آرامش پایدار. دستمان به دوستی دراز نیست.
خردمان و منافع ملتمان ایجاب میکند که چنین کنیم. ابزار فشار همچنان در دستِ ماست و چهبسا صلح امروز، فرصتی است برای بازسازی و تقویت؛ درنگی کوتاه برای اینکه هر طرف خود را برای دور بعدیِ تقابل آماده کند. صلح مبارکمان باشد اما باید چشممان بر بازیهای پنهان باز باشد؛ خواه در قالب تفاهم یا درنگِ تاکتیکی.
سیاست، در ذات خویش، همآغوشیِ بیپایانِ جنگ و صلح است و هرگز نمیتوان این دو را در تقابل مطلق دید. سادهدلانه است این پنداشت که جنگ غوغای بمباران و موشک است و صلح، آرامشِ بیتزلزل. صلح در تالار سیاست، گاهی شدیدترین شکلِ نبرد است، اما با سلاحهایی نامرئی و در پسِ میزهای مذاکره. از این رو، «گوشبهزنگی» در روزهای آرام، والاترین سنخِ هوشیاری است؛ چرا که صلح در جهان سیاست، هرگز پایان تقابل نیست؛ تغییر نقاب، تاکتیک و شمایل است.
ازاینرو بین «صلح استراتژیک» و «توقف تاکتیکی» شکافی بنیادین است. صلح استراتژیک وقتی حاکم میشود که گسستهای ساختاری ترمیم شدهاند و تضادها در کورۀ تفاهم ذوب. اما آنچه امروز بین ایران و آمریکا جاری است، «توقف تاکتیکی» است و سازش به این دلیل که هر دو طرف دریافتهاند هزینۀ خون و آتش، بیش از سود احتمالیست. همین عقلانیت مبارک است و فزون باد.
اما امضای تفاهمنامه به قلم متجاوز، نه از سر دوستی، که از دل عجز یا نیاز مبرم به بازسازیست. صلح امروز، سنگر است و تماشای طوفانی که از دل آرامش برمیخیزد؛ پناهگاهی است برای بازپسگیریِ نفس، پوشاندن زخم و بازآرایی مهرهها. تفاهمنامه پردهای است بر نبردی که میدانش از آسمان و دریا، به اتاقهای تجاری و فضاهای سایبری منتقل شده؛ صلحی است که در سکوتش، غوغایی نهفته است.

امضای هر سند در سایۀ دولتهای متلاطم و ناپایدر، بازی با احتمالِ «سقوط اعتبار» است. تفاهمنامههایی که بر محور تصمیمات فردی یا فشارهای لحظهای منعقد میشوند، از استحکام نهادی تهیاند و به خانۀ روی آب و سازۀ شنزار میمانند، چراکه در معرض تلاطماند. ازاینرو، متنِ تفاهمنامه پیمانِ سخت نیست؛ «فرضیه» است و طرفین، به سلوک عملی و رفتارهای واقعی یکدیگر چشم دوختهاند.
این بدان معناست که صلح میتواند شکننده باشد و باید گوش به زنگ بود، آن هم وقتی با دلالِ دوقطبی طرفیم که به آنی، تغییر خُلق میدهد. بعید نیست توئیتی تکاندهنده، دستوری نظامی یا تغییری ناگهانی، معادلات کنونی واشنگتن و تهران را خاکستر کند و اصلاً معادلات کنونی چه هستند؟ ما فقط با بخشهای رسانهایشده طرفیم. اخبار مهمتر، مکتوماند. پس ثبات به توهم میماند و «گوشبهزنگی» و هوشیاری، بقای دیپلماتیک میسازد. صلح، «جنگ خاموش» است و هر لحظه غفلت، بهایی گزاف دارد.
یکی از خطرناکترین توهمات در دیپلماسی مدرن، این باور است که امضای تفاهمنامه، اطفای حریق جنگ است، اما در نظم نوین جهانی، جنگ متوقف نمیشود؛ «پوست میاندازد». ما با گذار از «جنگهای سینتیک» (فیزیکی و مستقیم) به «جنگهای هیبریدی» (ترکیبی) مواجهیم و میدان نبرد از پهنههای جغرافیایی به پوستههای ناپیدای سایبری، اقتصادی و اطلاعاتی منتقل شده است.
ضربۀ دشمن، نوسان قیمتهاست و اختلال در کدهای نرمافزاری. عبور آرام کشتیها از تنگۀ هرمز تصویری صلحآمیز به جهان مخابره میکند، ولی در لایههای زیرین، نبردی بیامان برای تسلط بر «زنجیرۀ تأمین انرژی» و رقابت بر سر «نفوذ در بازارهای نوظهور» در جریان است.
این یعنی «جنگ در منطقۀ خاکستری»؛ یعنی تقابل ادامه دارد ولی خطوط قرمز حفظ شدهاند؛ یعنی تفاهمنامۀ فعلی میتواند «پوشش استراتژیک» باشد و به دو طرف فرصت دهد تا نبرد را در سکوتی پرهیاهو پیش ببرند. صلحِ روی کاغذ، جابهجاییِ میدان جنگ است؛ انتقال نبرد از آسمان و دریا به فضای سایبری و اتاقکهای تجاری است. پیروز میدان، کسی است که بتواند در لباس صلح، مهلکترین ضربات را وارد کند.
هیچ تفاهمنامهای نمیتواند واقعیتهای جغرافیایی را تغییر دهد. ایران همچنان کلید ورود و خروجِ شریانهای انرژی را در دست دارد و آمریکا نیز برتری تکنولوژیک و نظامیاش را حفظ کرده است. شاید تفاهمنامۀ فعلی، این تضاد را پنهان کند، اما رفع نمیکند. هر دو طرف میدانند که در صورت شکستِ توافق، جغرافیا دوباره به سلاح تبدیل میشود.
امضای این سند، اعتراف به این حقیقت است از سوی آمریکا که دیگر نمیتواند با زور و تهدید بر واقعیتهای منطقه غلبه کند و پذیرش این نکته است از سوی ایران که نیاز به گشایشهای اقتصادی دارد. هیچ تفاهمنامهای، نمیتواند «واقعیتهای میدان» را تغییر دهد یا به حاشیه براند. جغرافیا در سیاست، حکم «تقدیر» را دارد.
ایران همچنان کلیددار شریانهای انرژی جهان است و دروازهبان تنگههای حیاتی؛ ایالات متحده نیز ابرقدرتی در ابعاد جهانی. این تضادها، ساختاری هستند و ریشه در موقعیت و ماهیتِ طرفین دارند. تفاهمنامۀ فعلی،تضادهای ساختاری را به تفاهمهای روی کاغذ تبدیل نمیکند؛ آنها را مدتی آرام میکند و به خواب میبرد. هر دو کشور بهخوبی میدانند که در صورت گسست توافق، «نقشه» دوباره به «سلاح» تبدیل میشود و جغرافیا، بیرحمترین ابزار فشار خواهد بود.
در واقع، با تعادلی لرزان مواجهیم و پذیرفتهایم که همزیستی اجباری سودمندتر از تخریب متقابل است. این توافق، نه از سر همسویی در دیدگاهها، که از سر «همسویی در نیازها» است؛ طرفین با نگاه به نقشه و ترازوی قدرت، دریافتهاند که بهتر است به زدوخوردهای بیثمر و پرهزینه پایان بدهند.
تفاهمنامه بازی دو نفره نیست. در پس پرده، چین و روسیه بندبندِ توافق را میسنجند. صلح برای چین فرصتی است تا نفوذ اقتصادیاش را در خلیج فارس تثبیت کند، بیآنکه نگران درگیریهای نظامی باشد. برای روسیه هم به معنای تضعیفِ تمرکز آمریکا بر اروپا است. اینها «برندگان خاموش»اند و از صلحی سود میبرند که لرزان باشد. قدرتهای جایگزین در ردای «ناجی» یا «تأمینکنندۀ امنیت» قد علم میکنند و تفاهمنامه فضای مانور میشود.

در کشورهای حاشیۀ خلیج فارس هم این تفاهمنامه، ملغمهای از «امید به رفاه» و «ترس از خیانت» است. ثروتهای عظیم این کشورها بر پایۀ ثبات بنا شده و هر تفاهمی که بوی ناپایداری بدهد، سرمایهگذاران را میترساند.
چنین تضادی باعث میشود کشورهای منطقه، بهرغم خوشبینی ظاهری، بودجههای نظامی را افزایش دهند. این استراتژی «دوگانه» یعنی «مهیّای جنگ باش». آنها میدانند که در نظم نوین جهانی، تکیه بر تفاهمنامه، به اندازه تکیه بر یک ناوگان نظامی، امنیتآور نیست.
آنچه در منطقه میگذرد، «صلح از روی اعتماد» نیست؛ «صلح از روی احتیاط» است. کشورهای منطقه، استراتژی «پوشش ریسک» را در پیش گرفتهاند ؛ یعنی همزمان با باز کردنِ درهای تجاری، گارد نظامی خود را بالا میبرند تا در صورت فروپاشی ناگهانی این تفاهم، غافلگیر نشوند. آنها دریافتهاند که در جغرافیاهای پرتلاطم منطقه، صلح، «فرصت بازآرایی» است.
این تفاهمنامه وقفهای است برای تقویت ابزارهای قدرت. در این فضای لرزان، نباید از «سنجش واقعیتها» غفلت کرد و به گرداب سیاسی افتاد. حقیقت این است که در خلیج فارس، امنیت هرگز با امضای قرارداد حاصل نمیشود و در سایۀ «قدرتِ بازدارنده» است که صلح، معنای کاربردی مییابد.
تماشای چهرۀ نجیب، استوار و شریفِ رییسجمهور پزشکیان با برگۀ امضای تفاهمنامه، مایهٔ دلگرمی است. میخواهد به جهان بگوید که ایران، در عینِ ایستادگی بر مواضع و دفاع از تمامیت ارضی، راه را برای صلح و رفاه هموطنانش گشوده است. امضای تفاهم نامه، بازتاب ارادهای است که میخواهد رنج مردم را به آسایش تبدیل کند. قدردانیم از تلاشهای خستگیناپذیر دولت که با خِرد، صبوری و نگاه انسانی، مسیر گشایش اقتصادی را هموار کرد تا بار سنگین مشکلات از دوش مردم برداشته شود.

هر فرصتی، اگر برای خیر جمعی نباشد، به پیشرفت نمیرسد. حال که فرصت مهیاست و نسیم تغییر میوزد، باید بیشترین بهره را ببریم. بهرهوری حقیقی، در تبدیل فرصت به رفاه پایدار و عادلانه است. مباد که شیفتگی به قدرت، چشممان را بر رنجهای نزدیک ببندد و فریادهای خاموش مردم را در هم بکوبد. هیچ ثروتی بدون رضای مردم و هیچ قدرتی بدون دعای خیرشان استوار نمیماند.
مردم، نبض تپندۀ این سرزمیناند و قدرتی که در قلب مردم نروید، زدوده خواهد شد. رهبران غرق در رؤیاهای کلان، اعداد عظیم و نقشههای استراتژیکاند؛ ولی «رؤیا» برای مردم معنایی سادهتر و عمیقتر دارد. بزرگترین هنر حکمرانی این است که شکاف میان پروژههای کلان حکومت و نیازهای خُردِ مردم را پر کند. پیروزی واقعی در میدان دیپلماسی، زمانی است که اثرش در سفرههای مردم دیده شود و آرامش در دلهای مضطرب پدید آید.