عصر ایران ؛ علی نجومی ــ دههها است ادبیات آمریکای لاتین مورد توجه و اقبال خوانندگان ایرانی قرار دارد. گابریل گارسیا مارکز، کارلوس فوئنتس، خولیو کورتاسار و چندین نام بزرگ دیگر که هر کدام جایگاه ویژهای در ادبیات معاصر دنیا دارند. شاید خوشاقبالترینشان مارکز بود که همیشه در هیبت یک مخالف سرسخت استعمار و سرمایهداری ایستاد و با نوشتههایش جنگید و قهرمان چندین نسل از کتابخوانهای طرفدارش شد.
در میان آثار دیگر نویسندگان بزرگ آمریکای لاتین قرن معاصر هم اگر خوب بگردیم و بخوانیم، میبینیم تمهای مشخصی در کارهای آنها وجود دارد؛ مثل تاریخ سیاستزده ناشی از وجود دیکتاتوریهای نظامی که در پی سقوط سیستم استعماری در این کشورها به وجود آمدهاند، یا تم وجود عناصر سوررئال مثل جادو و مناسک باستانی که مثلا در کارهای فوئنتس و شاهکارش «آئورا» در اوج خودش نوشته شده است.
پادکست را اینجا بشنوید
عنصر مشترک در تقریبا تمام این نویسندهها و آثارشان، نوعی حس نوستالژی و انزواطلبانه بود که باعث میشد آمریکای لاتین هرچه بیشتر از دنیای اطراف خودش فاصله بگیرد. آمریکای لاتین از نگاه آنها زخمخورده تاریخ خود بود و باید با بازگشت به اصول بنیادین خودش به تیمار این زخمها بپردازد.
اما در این میان، نویسندهای هم بود که سعی کرد خلاف جریان آب شنا کند تا به نوعی او را قزلآلای آمازون بنامند؛ ماریو بارگاس یوسای نازنین که در سال ۱۹۳۶ در شهر آرکیپا در کشور پرو به دنیا آمد. شهری که قدمتی ۵۰۰ ساله دارد و به دست مهاجران اسپانیایی ساخته شد و همیشه کانون مخالفتها و تظاهرات مردمی بوده و شهری است که مهمترین محل تلاقی ویژگیهای اسپانیایی، به عنوان نیروی استعماری، با خصلتهای بومی پرویی بوده است.
و این درست یکی از موتیفهای اصلی آثار یوساست. یوسا که از ابتدا یکی از ستایشگران فیدل کاسترو بود، بعدها وقتی دید کوبا تحت ریاست کاسترو در حال تجربه روزهای تلخی است، به این فکر افتاد که باید چارهای برای این وضعیت اندیشید. بنابراین سعی کرد در همان شروع داستاننویسی خودش به دنبال این ایده برود که کشورهای استعمارزده آمریکای لاتین در دنیای امروز نیازمند نوعی توازن بین بومیگرایی و ارتباطات بینالمللی هستند تا از یک طرف هم فرهنگ و تاریخ و سرزمین خودشان را حفظ کنند و هم از مواهب دنیای مدرن بهرهمند شوند.
و این دغدغه را در آثاری چون «گفتوگو در کاتدرال»، «جنگ آخرالزمان»، «مرگ در آند»، «سور بز» و چندتای دیگر از بهترین آثارش، که هر کدام الماسهای ادبیات معاصر جهان هستند، نشان داده است.
یوسا در سال ۲۰۱۰ توانست جایزه نوبل ادبیات را به خانه ببرد. آکادمی نوبل از یوسا به عنوان خالق آثاری نام برد که در آن وی به ترسیم پیکرههای قدرت پرداخته و نگاه نافذی به مقاومت، طغیان و شکست فردی دارد. حالا او هم مانند رقیب همیشگیاش مارکز یک جایزه نوبل در خانه داشت؛ مارکزی که زمانی با شیطنت سعی در دخالت در زندگی زناشویی یوسا داشت و مشت جانانهای هم در پی آن از یوسا نوش جان کرد.
اما امروز میخواهیم در مورد یکی از کتابهای متأخر او، یعنی «رویای سلت»، صحبت کنیم. کتاب را کاوه خانمیرعباسی، مترجم چیرهدست ادبیات اسپانیایی، ترجمه کرده و انتشارات صبح صادق آن را منتشر کرده است.
کتاب روایت زندگی راجر کیسمنت است؛ یک ایرلندی که در سال ۱۸۶۴ به دنیا آمد و زندگی تقریبا ۵۰ سالهاش مملو از اتفاقات عجیب و غریبی بود که در کتاب، در چهارچوب فصلهای مختلف، ذکر آنها آمده است.

کیسمنت از همان ابتدای تولد دچار چالشی جدی است. مادرش، آن جفسون، یک کاتولیک معتقد است که در ظاهر برای ازدواج با پدر پروتستان راجر، در ظاهر تغییر مذهب میدهد، اما در واقع تا پایان عمر یک معتقد کاتولیک باقی میماند و این سرآغاز زندگی راجر است که عمرش را در این دوراهی وفاداری به انگلستان، به عنوان قوای استعمارگر، و جداییطلبان ایرلندی به سر میبرد.
از مجموعه پادکستی درباره کتاب / با ما بخوانید، درباره کتاب جوانی بدون جوانی را اینجا بشنوید
راجر در ابتدای جوانی برای کار به آفریقا و مشخصا کشور کنگو میرود که در آن زمان تحت استعمار بلژیک قرار داشت و این سرآغاز جرقههای مبارزه با استعمار در ذهن راجر بود. یوسا با مهارت تمام، تجارب ترومگونه راجر را در حضور ۲۰ سالهاش در کنگو به تصویر میکشد.
مثلا در آنجا که راجر همراه با گروه کوچکی از همکارانش به روستایی پا میگذارند که اهالیاش از همکاری با تاجران بلژیکی برای استخراج کائوچو در جنگلهای کنگو سرباز زدهاند، در شگفتی و بهت تمام مشاهده میکنند که خانههای روستا تماما آتش زده شدهاند.
و تنها پسربچهای باقی مانده که دستها و پاهایش به چند میخ چوبی روی زمین بسته شده و یک سرگرد بلژیکی در حال شلاق زدن بر بدن اوست.
راجر در مقام قهرمان داستان به ما، خواننده، میگوید اینکه یک افسر خودش شلاق به دست بگیرد مرسوم نبوده، اما در اینجا این افسر بلژیکی فرار کل ساکنان روستا را نوعی اهانت به خودش دانسته و بنابراین خشمش را بر سر این پسربچه مفلوک خالی میکند.
راجر در مقام دفاع از پسربچه بیپناه درمیآید و به سرگرد اعتراض میکند که قانون چنین اجازهای را به او نمیدهد که با خشونت پسربچه را تا حد مرگ شلاق بزند و سرگرد هم که خونش به جوش آمده، هفتتیرش را به دست میگیرد تا یک تیر نثار راجر کند، اما راجر زودتر دست میجنباند و با هم درگیر میشوند و سرگرد نمیتواند تیری شلیک کند و خشمش هم فروکش میکند، ولی به راجر گوشزد میکند که بار آخرش باشد به یک مقام نظامی به این شکل در حین انجام وظیفه اعتراض میکند.
کاوه میرعباسی

اما شاید تیرهوتارترین تجربه راجر به قطع کردن دست و پاهای بومیها توسط استعمارگران بازمیگردد و داستان از این قرار است که تعداد فشنگهای سربازان بلژیکی محدود بوده و آنها مجبور بودند بابت هر فشنگ به مقام مافوق خود جواب پس دهند و از آنجا که کنگو هم منطقهای بسیار مناسب برای شکار بوده است، سربازان و افسران با تیرهای ارتش به شکار میپرداختند، بعد دست و پای قطعشده بومیها را تحویل ارتش میدادند تا بگویند تیرها را به این بومیهای یاغی زدهاند.
راجر در دوره میانسالی در مقام کنسول دولت بریتانیا به برزیل و پرو میرود. در پرو هم سوداگران کائوچو در بدترین وضعیت ممکن بومیها را به بیگاری گرفتهاند و وحشیانهترین رفتارها را با آنها انجام میدهند. زدن داغ بر روی بدن کارگران مزارع تا مانند احشام مورد سرقت قرار نگیرند و قتل آنهایی که به این وضعیت استثماری اعتراض داشتند، به بدترین و وحشیانهترین وضع، مکمل تجارب تلخ گذشته راجر هستند.
در اینجا است که راجر به این نتیجه میرسد باید از امید واهی خود به دولتهای استعمارگر دست بکشد و آنها اصلاحپذیر نیستند و به همین دلیل تصمیم میگیرد بالاخره به جنبش جداییطلبان ایرلندی بپیوندد و در این بین، آغاز جنگ جهانی اول و همکاری آلمان با جداییطلبان ایرلندی به خاطر دشمنی با بریتانیا، او را به عنوان فردی که رسما شهروند بریتانیاست و سالها خدمت دولتش را کرده و نشان سِر از شاه دریافت کرده، در معرض یک انتخاب دشوار اخلاقی قرار میدهد و این سرآغاز فصل پایانی این رمان نفسگیر و ارزشمند یوساست.
آنچه یوسا و به عنوان مثال این رمانش را در میان بسیاری از نویسندگان طراز اول آمریکای لاتین متمایز میکند، ماهیت عملگرا و پرسشگر این نویسنده زبردست در مطرح کردن سوالاتی جدی در مورد ماهیت ملیگرایی، استقلالطلبی و مبارزه با استعمارگران است. یوسا با توانایی مثالزدنی نشان میدهد ذهنیت نقادانه همیشه باید بر عمل سیاسی نظارت داشته باشد تا از معلم بیرحمی به نام تاریخ، درسهای اصلی آموخته شود.