عصر ایران؛ احمد فرتاش - یکی از خطاهای رایج در تحلیل سیاست اروپا این است که هر نوع راست افراطیِ امروز را مستقیماً «فاشیسم» بنامیم. هرچند میان این دو شباهتهایی وجود دارد، اما راست افراطی معاصر و فاشیسم کلاسیک یکسان نیستند و تفاوتهای مهمی دارند؛ تفاوتهایی که فهم آنها برای تحلیل تحولات سیاسی اروپا ضروری است.
فاشیسم کلاسیک، آنگونه که در ایتالیای موسولینی یا آلمان نازی دیده شد، اساساً پروژهای انقلابی و تمامیتخواه بود. فاشیستها فقط قصد پیروزی در انتخابات یا تغییر سیاست مهاجرتی را نداشتند؛ آنها میخواستند کل نظم سیاسی و اجتماعی را از نو بسازند. در فاشیسم کلاسیک، دولت جایگاهی مقدس پیدا میکرد و فرد باید کاملاً در اراده ملت و رهبر حل میشد. حزب، دولت، ارتش و جامعه مدنی عملاً در هم ادغام میشدند و جایی برای تکثر سیاسی باقی نمیماند.
راست افراطی امروز اروپا اما عمدتاً درون سازوکار دموکراسی انتخاباتی عمل میکند. احزابی مانند «اجتماع ملی» فرانسه، «آلترناتیو برای آلمان» یا «برادران ایتالیا» اگرچه گاه مواضعی تند و افراطی دارند، اما خواهان لغو انتخابات، انحلال پارلمان یا استقرار حکومت تکحزبی نیستند. آنها بیشتر میکوشند از طریق صندوق رأی قدرت بگیرند و قواعد بازی دموکراتیک را به سود خود تغییر دهند، نه اینکه آشکارا دموکراسی را نابود کنند.
تفاوت مهم دیگر در مسئله خشونت است. فاشیسم کلاسیک عمیقاً با خشونت سازمانیافته گره خورده بود. گروههای شبهنظامی مانند «پیراهنسیاهان» موسولینی یا «اسآ» در آلمان نازی بخشی از هویت سیاسی فاشیسم بودند. خشونت خیابانی نه یک ابزار فرعی، بلکه عنصر مرکزی سیاست فاشیستی محسوب میشد. در مقابل، راست افراطی معاصر اروپا معمولاً تلاش میکند فاصله خود را از خشونت آشکار حفظ کند، زیرا میداند مشروعیت انتخاباتیاش به تصویر عمومیاش وابسته است. هرچند در حاشیۀ این جریان گاه گروههای افراطی خشونتطلب دیده میشوند، اما احزاب اصلی غالباً میکوشند چهرهای «قانونی» و «نهادی» از خود ارائه دهند.

از نظر اقتصادی نیز تفاوتهایی وجود دارد. فاشیسم کلاسیک، بهویژه در دهه ۱۹۳۰، به اقتصاد دولتی، بسیج ملی و نوعی سرمایهداری هدایتشده گرایش داشت. اما راست افراطی امروز اروپا معمولاً ترکیبی متناقض از حمایتگرایی اقتصادی، مخالفت با جهانیشدن و دفاع از بازار را ارائه میدهد. بسیاری از این احزاب بیش از آنکه برنامه اقتصادی منسجم داشته باشند، بر مسائل هویتی و فرهنگی تمرکز میکنند.
با این حال، این تفاوتها نباید باعث کماهمیت جلوه دادن خطرات راست افراطی شود. شباهتهای مهمی هم میان راست افراطی امروز و فاشیسم کلاسیک وجود دارد: ملیگرایی تهاجمی، بیاعتمادی به نهادهای لیبرال، دشمنسازی از مهاجران یا اقلیتها، و تصویرسازی از «ملت واقعی» در برابر «نخبگان فاسد». همچنین بسیاری از این احزاب از احساس تحقیر فرهنگی و ناامنی اجتماعی تغذیه میکنند؛ همان احساساتی که در دوره میان دو جنگ جهانی نیز زمینهساز رشد فاشیسم شد.
شاید مهمترین تفاوت در این باشد که فاشیسم کلاسیک محصول بحران عمیق دولتهای اروپایی پس از جنگ جهانی اول بود؛ دورهای که دموکراسی هنوز ریشههای محکمی در اروپا و گل جهان غرب نداشت. اما راست افراطی امروز در دل جوامعی رشد میکند که دههها تجربه دموکراسی، رفاه و نهادهای تثبیتشده داشتهاند. به همین دلیل، این جریانها ناچارند زبان خود را تعدیل کنند و بهجای نفی آشکار دموکراسی، بیشتر بر مفهوم «دموکراسی غیرلیبرال» یا «اراده مردم» تأکید کنند.
در واقع، راست افراطی امروز را شاید بتوان نه بازگشت کامل به فاشیسم، بلکه نشانۀ بحران نظم لیبرال پس از جنگ جهانی دوم دانست؛ نظمی که زمانی تصور میشد توانسته ملیگرایی افراطی را برای همیشه مهار کند. اکنون پرسش اصلی این نیست که آیا اروپا دقیقاً به دهه ۱۹۳۰ بازمیگردد یا نه، بلکه این است که آیا دموکراسیهای اروپایی میتوانند بدون از دست دادن ارزشهای لیبرال خود، با موج جدید سیاست هویتی و پوپولیستی کنار بیایند یا نه.